و او بشیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

بعضیا با اومدنشون به زندگیت رد پاشونو روی خیلی چیزا میذارن.روی خیابونا،اسم شاعرا-نویسنده ها،بارون،یا مثلا روی آهنگ پرستوهای خسته‌ی اصلانی،یا چای با گل سرخ.

بعدش دیگه چای و گل سرخ، دیگه فقط چای نیست،یه رنگ تازه میگیره، یه طعم و بوی دیگه. بعضیا با اومدنشون مصداق بارز زندگی هنوز خوشگلیاشو داره میشن.

پریچک♥(کلیک)

  • Yas
  • دوشنبه ۹ بهمن ۹۶

خانه سیاه است

به مناسبت ۲۸ ژانویه(۸بهمن)،روز جهانی کمک به جذامیان


«دنیا زشتی کم ندارد.زشتی‌های دنیا بیشتر بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود،اما آدمی چاره ساز است.

بر این پرده اکنون نقشی از یک زشتی، دیدی از یک درد خواهد آمد که دیده بر آن بستن دور از مروت آدمی است...

این زشتی را چاره ساختن و به درمان این درد یاری گرفتن و به گرفتاران آن یاری دادن مایه‌ی ساختن این فیلم و امید سازندگان آن بوده است»


جذام که تا سال ۱۳۶۰ در ایران درمان خاصی نداشت و امار ابتلای آن که در سی سال پیش حدود پانزده هزار و پانصد نفر اعلام شده بود، در سال ۱۳۹۲ تا زیر ۲۰۰ نفر کاهش پیدا کرد.شاید این نتیجه در کنار  پیشرفت علمی و برنامه‌های بهداشتی مدیون کسانی باشد که چشم به روی جذامیان نبستند، آنها و نگاه هایشان را روایت کردند.

چند روزی که از دانلود مستند میگذشت ،هربار دیدنش را به زمانی دیگر موکول میکردم بعد به خودم سرکوفت زدم که این ترسیدن و دوری جستن دقیقا برخلاف هدفی بود که با آن تصمیم به تماشایش گرفتم.

حس میکردم جرئتش را ندارم اما با آنها احساس غربت نکردم، فقط غم، غم، غم ... هرچقدر هم بگویم خب دیگر جذام نه تهدیدی است نه بیماری لاعلاج، اما باز رشته‌ی های غمِ اسارت و انزوای آدم‌های مستند فروغ دور قلبم تنیده میشد.

فروغ ما را به زندگیشان برد،به بطالت روزهایشان، به شنبه-یکشنبه-دوشنبه-...-جمعه-شنبه-...‌های بی پایانشان، به بازی ها و آوازهایشان. به ما گیسوان بلند و سیاه زنانی را نشان داد که با دست‌های از بین رفته شانه‌شان میزدند، به چشم‌های غمگینی که سرمه‌شان میکشیدند،  عروسی و ساز زدنشان،رقص‌های بدون دست،  و راه رفتن‌های بدون پا،  خنده‌های بدون لب...


و صدای فروغ که راه به قلبت میجست .«خوشا به حال دِروگرانی که اکنون کشت را جمع میکنند. و دست‌های ایشان سنبله ها را میچینند.بیایید به اواز کسی که در بیابان بی راه میخواند گوش دهید.اواز کسی که اه میکشد و دستهای خود را دراز کرده میگوید وای بر من زیرا که جان من به سبب جراحاتم در من بیهوش شد.وای بر ما زیرا که روز رو به زوال نهاده است و سایه‌های عصر دراز میشوند و هستی ما چون قفسی که پر از پرندگان باشد از ناله های اسارت لبریز است و در میان ما کسی نیست که بداند که تا به کی خواهد بود.مانند فاخته برای انصاف مینالیم، و نیست.انتظار نور میکشیم و اینک ظلمت است»


یکی از تاثیر گذار‌ترین صحنه‌ی مستند برای من کلاس درسی بود که معلم از شاگردش میپرسد اسم چند چیز قشنگ را بگو، و پسرکی خجالتی با لبخندی معصومانه میگوید «ماه،خورشید،گل،بازی»، آنقدر زیبا و صادقانه که خیلی از ما میدانیم همین پسرک که حسین منصوری نام داشت با همین چند کلمه بود که قلب فروغ را فتح کرد و او را برد، و سرنوشت راهش را عوض کرد...

معلم باز از دیگری میپرسد تو نام چند چیز زشت را بگو، کودکی جواب میدهد:دست،پا،سر...


کارگردان: فروغ فرخزاد

تهیه کننده: ابراهیم گلستان

۱۳۴۲

  • Yas
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶

بهم میگفت «زندگی من»،حالا اون مرده و من دیگه هیچی نیستم

دیشب نمیتونستم بخوابم.به یه چیزی فکر میکردم.یه داستان تلخ قدیمی.من یه عمو داشتم،خیلی دوستش داشتیم.عمو «ژان».مادرم دوست داشت آدما رو اینطوری صدا کنیم:نسبت فامیلیشون و بعد اسم کوچیکشون.مثلا:عمو برنارد،خاله ژن،عمه دنیز.

و عمو«ژان».اره دوستش داشتیم،همه خیلی دوستش داشتیم.به خاطر اینکه خیلی دست و دلباز بود.مجرد بود.بچه هم نداشت.ولی جونشو برای بقیه میداد.یه جور قدیس،واقعا یه قدیس.اگه واقعا قدیسی وجود داشته باشه.

و یه روز،تو یه تصادف مرد.یک دفعه.و توی خونه‌اش،باور کردنی نبود...فکرش هم نمیشد کرد.که چه چیزایی پیدا شد...

-چه چیزایی؟

چه جوری بگم؟چیزایی که قبل از اینکه خودش از بین بره باید از بینشون میبرد.راز بدبختیش... باید رازش رو با خودش میبرد.باید آدم همیشه رازش رو با خودش ببره.

شاید اصلا یه قدیس همین باشه: کسی که قبل از مردن حواسش هست که نیمه‌ی تاریکش رو پاک کنه و بعد بره...


اگر بمیری...

فلوریان زلر


پس گفتار کتاب-از نویسنده:

باید به دروغ دوباره حیثیت بخشید.باید دروغ را ستایش کرد.چرا که دروغ گفتن را بلد بودن،نوعی فضیلت است.البته در دروغ گفن باید بین آن چیزی که میتواند شرافتمندانه باشد و تغییر شکل مضحک حقیقت فرق گذاشت.

قدیس آن کسی نیست که وجهه‌ی تاریک در خود نداشته باشد.آن کسی است که قبل از اینکه از دنیا برود وجهه تاریک خود را به خوبی پنهان کرده است.اما وقتی مرگ ناگهانی،تصادفی و پیش بینی نشده است مشکل دروغ با همه بی رحمی‌اش مطرح میشود.و این همان موقعیت اولیه‌ی «اگر بمیری...» است...

  • Yas
  • جمعه ۶ بهمن ۹۶

بیا با صبح‌ها آشتی کنیم

دیگه دور صبحانه یک لیوان نسکافه رو خط کشیدم و صبح‌ها با هرحالی مراسم صبحانه رو اصولی به جا میارم.نیم ساعت گرفتن اب پرتقال و دم کردن قهوه ترک و بریدن نون و فیلان و در عرض یک رب تمام زحمات رو  خوردن شاید به صرفه نباشه اما باارزشه.

در جهت ارتقای سطح کیفیت زندگی!
لابد بیخود نبوده که کسی زمانی گفته بود که All happiness depends on a leisurely breakfast.
 
پ ن: امروز سلن دیون گوش بدیم
 
 
  • Yas
  • چهارشنبه ۴ بهمن ۹۶

329

احساس میکنم مغزم ورم کرده.واقعا میتونم سنگینی فکرامو تو جمجمه حس کنم که داره فشار میاره به پیشونیم. 

انگار کافیه بیست دقیقه فیلم جدیدی ببینم تا از گوشام بزنه بیرون. حالم بده :|

  • Yas
  • سه شنبه ۳ بهمن ۹۶

#

+به موضوعات وبلاگ #تاریخ‌ــ‌نگار اضافه کردم و براش هیجان زدم تا ببینم در آینده باش چیکار میکنم و قدر تصوراتم خوب میشه یا نه.چند روزم هست که ۴تا پوستر فیلم (pianist,Amelie,rebeca,dark knight)از یه وبسایتی سفارش دادم و هی دارم سعی میکنم حواسمو ازش پرت کنم تا با اومدنش واقعا هیجان زده شم اما مگه یادم میره؟ خلاصه اینکه آدمیزاد به چه چیزایی که واسه دلخوش موندن چنگ نمیزنه!#سطح‌ــ‌توقعات


+داریوش میخونه اهل طاعونی این قبیله‌ی مشرقیم، بعد غم عالم سرازیر میشه.
#بوی‌ــ‌گندم

+یه هکسره چیه که یادش نمیگیرن؟
#اَه


+سرم شلوغ شده،شلوغ‌ترم میشه. دیگه فقط روزی دو ساعت واسه کتاب خوندن وقت دارم،بعد میشینم حساب میکنم میمونه ۲۲ ساعت که اگه خیلی خوش بینانه ۶ ساعتش خواب باشه و دو سه ساعتش غذا و حمام-دستشویی ، کی وقت میشه زندگی کنیم،درس بخونیم، ورزش کنیم، یه خاکی به سر بگیریم شرمنده منِ ۵۵ ساله نشیم؟#اصلاــ‌کسی‌ــ‌شمرده‌ــ‌ببینه‌ــ‌شبانه‌روزــواقعاــ۲۴ــ‌ساعته؟


+نامه‌های شاملو مثل نامه‌های فروغ جذاب نیست،چرا؟
نامه‌های فروغ پر از عشق، فراق، تردید ، سرکشی و کلا حسای مختلف و پر از همذات پنداریه.نامه‌های شاملو همش  مدح و ستایش آیداس،یه چیز شخصیه.نمیتونم تمومش کنم .شبیه استوری‌های ملت از چت خصوصیشون ،البته ادبی و قشنگ، ولی خب...
 #آیدای‌ــ‌خوب‌ــ‌من‌ــ‌آیدای‌‌خودم‌ــ‌آیدای‌احمد

+الان استرس گرفتم شاملو دوستان بیان بگن خاک بر سرت...#اصلاــ‌باخودم‌ــ‌بودم


+من جغد پیری هستم

که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند

می ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران

#الهام‌ــ‌اسلامی


+اینم از #بهمن.میبینی؟


+نمیدونستم به سنی رسیدم که کسی پیدا شه با تعجب بگه ازدواج نکردی؟ بعد تازه بپرسه چرا؟
جواب این سوال هم البته که یه سواله : #چراــ‌ازدواج‌ــ‌کنم؟ بعد جواب شخص پرسشگر یه لیست مسخره از چیزاییه که یا خودت میتونی بهش برسی یا تو خونه پدری هم در اختیار داری...! دیگه نه شونزده ساله ایم نه تو سرمون پروانه پر میزنه، کو تا کسی پیدا شه با عقل و منطق الانمون ثابت کنه چرا من باید همه چی رو در معرض خطر یه شخص و زندگیش قرار بدم. والا

  • Yas
  • سه شنبه ۳ بهمن ۹۶

Rebecca

«دیشب در عالم رؤیا دیدم که بار دیگر به ماندلی پا گذاشتم»،جمله‌ آغازین کتاب ربکا که  یکی از مشهورترین آغازهای تاریخ ادبیات است.داستان از زبان زن جوانی است که از خاطرات گذشته اش میگوید.شرح آشناییش با مردی ثروتمند که یک سال پیش همسرش را از دست داده و نهایتا ازدواجشان و ورود دختر ساده و کم سن و سال به امارت ماندلی و مواجه شدنش با خاطرات پررنگ ربکا که با وجود مرگش قدرتمند  و ماندگار است.

رمان به شدت جذاب، غافلگیر کننده و در خیلی مواقع غیر قابل حدس زدن است،با همان حال و هوای عاشقانه‌ی ادبیات کلاسیک.

نوشته‌ی دافنه دوموریه

پ ن: تصویر روی جلد کتاب زبان اصلیش رو گذاشتم ، هرچی گشتم جز طرحای بد سلیقه و بی کیفیت ترجمه ها چیزی پیدا نکردم!


یکی از مشهورترین اقتباسهایی که از کتاب ربکا شده، فیلمی به همین نام ساخته‌ی آلفرد هیچکاک است.این اولین اثری بود که من از او میدیدم و با چیزهایی که تا الان از سبک هیچکاک شنیده بودم و فضاهای خاص فیلمهای "استاد دلهره" متفاوت بود و با شروعش یاد داستان‌های دیزنی افتادم.با این حال این همان فیلمی بود که هیچکاک با آن وارد هالیوود شد و با وجود گذشت هفتاد سال از ساخت آن هنوز جذاب است و به خوبی روایت میشود و ببینده را با خود همراه میکند.

پ ن: با اینکه ربکا از نظر فنی شاهکار زمان خودش بود مدام به این فکر میکردم که اگر هیچکاک متعلق به حال حاضر دنیای سینما بود با تموم امکانات و جلوه های تصویری و صوتی و غیره چه شاهکارهایی که خلق نمیشد!


جوایز:  اسکار بهترین فیلم و بهترین فیلم برداری 

نامزد اسکار : بهترین کارگردانی ، بهترین فیلم نامه ، بهترین بازیگر مرد نقش اصلی (لاورنس اولویر) ، بهترین بازیگر زن نقش اصلی (جوآن فونتین) ، بهترین بازیگر زن نقش مکمل (جودیت اندرسون) ، بهترین تدوین ، بهترین جلوه های ویژه، بهترین طراحی صحنه و بهترین فیلم نامه.

Rebecca

1940

IMDb: 8.2-10

پ ن : لهجه‌‌ی بریتیش بازیگران واقعا دلنشین بود!بازیشون بعضی جاها به نظر من اغراق شده میومد-شبیه بازی تئاتر- اما فکر میکنم ویژگی خاص همان دوره هست.شخصیت پردازی فیلم واقعا عالی بود، جوان فونتین به خوبی از پس نقش یه دختر جوون و بی تجربه و گاهی دست و پا چلفتی بر اومده بود، جودیت اندرسون در نقش خانم دانورس خیلی ترسناک تر و نفرت انگیز تر از شخصیت کتاب به نظر میومد جایی خوندم که هیچکاک اصرار داشت که بازیگر در صحنه‌های فیلم برداری به ندرت پلک بزنه! 

  • Yas
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶

بیا تا جهان را به بد نسپریم

یکم بهمن-زادروز فردوسی*

حداقلش این بود که رفتم و گشتم دنبال اینکه چرا میگن زادروز فردوسی یک بهمنه، اصن چقدر معتبره.یا اینکه مقداری از اشعارشو خوندم.خب من کم فردوسی میخونم،جای تاسفه. ولی خب چه زادروز فردوسی بنا به تفسیر بعضی مورخ‌ها از چند بیت شاهنامه یک بهمن باشه با نباشه ارزش وقتی که روش گذاشتم رو داشت.دیگه قراره به مناسبتا بیشتر دقت کنم و ازشون چهارتا چیز بهم اضافه شه:))

  • Yas
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

آنته کریستا

املی نوتومب یه نویسنده‌ی بلژیکی هست که تا الان چندین رمان مهم منتشر کرده و به عنوان یه نویسنده‌ی پرخواننده معاصر  فرانسه زبان شناخته شده س و با نظم خاصی  هرسال یه رمان منتشر میکنه. 

کتاب آنته کریستا یه رمان کم حجم و کوچیکه که سال ۲۰۰۳ منتشر شد و روایتی هست از دغدغه‌های همیشگی املی نوتومب درباره‌ی  تنهایی و فقدان.

بلانش یه دختر جوان تنهاست که هیچ دوستی نداره و به دنیای محدود به تنهایی‌ها و کتابها و اتاق جمع و جورش خو کرده.

وقتی توی دانشگاه با کریستا آشنا میشه به شدت جذب شخصیت پر شرو شورش و مشتاق دوستی با اون میشه. دوستی با دختری سرزنده و پر طرفدار، دقیقا برعکس شخصیت اروم و منزوی خودش.

بلانش تصمیم میگیره تا کریستا رو به خونه‌ش دعوت کنه تا بینشون ارتباط دوستی شکل بگیره.اما... 

اینکه چقدر همه چیز خوب پیش میره، یا بلانش از تصمیمی که گرفته نتیجه ی رضایت بخشی میگیره یا نه رو با خوندنش متوجه میشیم:))

پشت جلد کتاب نوشته : 

رمان مملو از تضادهای درونی شخصیتهاست.تبلوری از نفرت عمیق به دیگری و کشف رازهایی که برآمده از بدخواهی هولناکی است.

رمانی است درباره‌ی زاده شدن همان «دیگری» که ژان‌پل سارتر «دوزخ» مینامیدش.نوتومب درظاهری ساده و پیش رونده روایت ظهور و سقوط «دیگری» را میسازد.


من این کتاب رو یه روزه تموم کردم و بیشتر از کتاب قبلی که از  این نویسنده خوندم-سفر زمستانی- دوستش داشتم.

جریان‌های داستان برام ایجاد تنش عصبی میکردو در عین حال نمیتونستم زمینش بذارم.املی نوتومب تونست جوری بنویسه  تا به جایی برسی که  با خودت بگی کاش راوی دست به قتل بزنه و خودشو راحت کنه =)) 

دوستش داشتم، ولی تضمینی نیست که شما هم نظر منو داشته باشید:دی 

  • Yas
  • جمعه ۲۹ دی ۹۶

سفرِ زمستانی

عاشق شدن در زمستان فکر چندان خوبی نیست.در این فصل علایق بیشتر و دردناک‌ترند.

روشنایی بی نقص سرما لذت اندوهگین انتظار را تشدید میکند.لرزش از سرما تب‌و‌تاب را چند برابر میکند.کسی که اول فصل سرما عاشق میشود باید خطر سه ماه لرزیدن مداوم را به جان بخرد.

فصل‌های دیگر هر کدام عشوه‌گری‌ها و طنازی‌های ویژه‌ی خود را دارند،شکوفه‌ها،خوشه‌ها و شاخ و برگ‌هایی که حالت روانی انسان را در خود فرو میبرند و پنهان میکنند.اما در برهنگی زمستان هیچ پناهگاه و مامنی پیدا نمیشود.سراب و وهم سرما چیزی است فریبنده‌تر و موذی تر از سراب بیابان، واحه‌ای در مدار قطبی است،افشای ننگین زیبایی‌ای است که به واسطه‌ی دمای زیر صفر اتفاق می‌افتد.

***

مادرش گفت چرا دخترش را اذیت میکنم.اگر دست انداختن یک نوجوان به معنای اذیت کردن اوست،نمیتوانم تصور کنم وقتی زن برادرم متوجه نقش من در ماجرای انهدام بویینگ ۷۴۷ میشود،چه فعلی برایم به کار خواهد برد.

فکر میکنم ساعت ۱۴،یا با در نظر گرفتن تاخیرهای همیشگی در نهایت ۱۴:۳۰ همه‌ی عوامل و ماموران فرودگاه به شبکه‌های سی‌ان‌ان و آف‌پ و غیره احضار میشوند.میتوانم کله‌ی زن برادرم را رو به روی خبرهای ساعت ۸ شب امشب تصور کنم:«بهت گفتم بودم برادرت بیماره!»

و واکنش پدر و مادرم: پدرم خواهد گفت «همیشه میدونستم پسر دومم خاصه.این ویژگی رو از من به ارث برده.» و در همین حین مادرم مشغول ساختن خاطرات مشابهی است که سرنوشتم را از پیش نشان میدادند:«وقتی هشت سالش بود با لِگو هواپیما میساخت، بعد اونها رو پرت میکرد توی مزرعه‌ی اسباب بازیش.»

خواهرم هم به نوبه‌ی خود خاطراتی تعریف خواهد کرد که واقعی‌اند اما باید برای ربط بین خاطره و ماجرای اتفاق افتاده الکی جست و جو کرد«اون همیشه کلی به آبنبات توی دستش قبل از خوردنشون نگاه میکرد.»

***

املی نوتومب،نویسنده‌ی بلژیکی این کتاب را سال ۲۰۰۹ منتشر کرد.از فقدان مینویسد و فضاهایی میسازد که در عین داشتن وجوه رئالیستی، طنزی سیاه و شخصیت‌های نامتعارف را نیز در خود دارند.سفر زمستانی حرکتی است از تنهایی ملال آور یک آدم معمولی به سمت خلئی بسیار عجیب.

انسان‌های تنها و کمرنگ نوتومب جایی دچار جنون میشوند که انگار دیگر کاری از دست کسی برنمی‌آید و راه حل فقط دزدیدن یک هواپیماست.

  • Yas
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !