تلگرام

  • ۱۱:۴۸
در این برهه‌ی تاریخی(  :))  ) تصمیم گرفتم به جرگه‌ی بلاگرای کانال نویس بپیوندم، که البته قرار نیست چیز مهمی هم توش باشه مخصوصا که فضای کانالها گاها با وبلاگ متفاوت میشه، فقط برای اون دسته از دوستایی که منو میشناسن و دوست دارن که باشن...
البته قرار نیست اینجا رو رها کنم و فعلا با معرفی فیلم و کتاب و پستای مناسبتی ( بازم خنده‌ی حضار:)) )  پیش میبرمش ،
تا سحر چه زاید باز.


  • ۵۳

در روزهای آخر اسفند

  • ۲۱:۱۵

امروز با خودم گفتم اگه این بار از حالی که داشتی نتونی بنویسی یعنی فاتحه‌ی وبلاگ نویسی خونده شده و دیگه از هیچی نمیتونی بنویسی.حالا اومدم تا سعیمو بکنم و بنویسم، و اینجا برام بمونه.

این چند روز نزدیک ۶ تا کیسه زباله از اتاقم خارج کردم که در اصل زباله نبودن،هیچی نبودن،جز عامل اشغال فضا.الان کمدها و کشوها رو باز میکنم و از اونهمه جای خالی حس خوبی بهم دست میده،انگار حجم تموم اون چیزا بیشتر روی دوشم بوده تا  اون ته توهای اتاق.
حسی که دارم نه غمه نه شادی،انگار توی رگام خلاء تزریق شده،انگار تحت تاثیر مواد باشی و همه‌ی دنیا کمرنگ بشه.همه‌ی دنیا کمرنگ شه و دربرابرش هرچی که داری رو چند برابر احساس میکنی،مزه‌ی پرتقال توسرخ،صدای موزیک،بوی مواد شوینده‌ای که از ملافه‌های تازه از روی بند رخت جمع شده میاد،رنگ بنفشه‌های کاشته شده تو باغچه... 
امروز یه آلبوم از پالت رو گذاشتم و باهم نشستیم رو روزنامه باطله‌ کف اتاق و تخم مرغ رنگ کردیم،تیک تیک تیک تیک،صدای خوردن قلمو تو لیوان شیشه‌ای آب وقتی سعی داری رنگ رو پاک کنی،یاد نقاشی کردنای بچگیم افتادم.یاد دفتر فیلی‌ها و آبرنگ.کلی خندیدیم،زیاد...خیلی زیاد، و سعی کردیم بگیم تخم مرغ اون یکی خیلی زشت شده،همون کارایی که خواهر برادرا میکنن،صدای موزیک هم بود میشینمت به مبل/مینوشمت چو چای/میشینمت به مبل/مینوشمت چو چای/چای‌ های سبز/سبزهای دور/دورهای سخت،مامان از کار اون تعریف کرد،گفتم این ذوق رو واسه تابلوهای من نشون نداد،خندیدیم.زیاد.


آهنگ والس شماره یک/آلبوم آقای بنفش/پالت بند

 

It's a metaphor

  • ۲۱:۴۵

:All of my life, everyone has always told me

'You're ashoe! You're a shoe, you're a shoe, you're a shoe

?And today I just stopped and I said, 'What if I don't wanna be a shoe

?What if I wanna be a- a purse, y'know

!Or a- or a hat

Die-hard

  • ۱۴:۰۰


از سالی که گذشت راضی نبودم.هرچی بیشتر فکر میکنم به این نتیجه میرسم که دستاورد خاصی نداشت.پر از کلافهای ناتموم و نرسیده به مقصد... . 

سررسید ۹۷ رو باز میکنم و شروع میکنم به نوشتن هدفای سال جدید.ما کرگدنای امیدوار و سخت جونی هستیم.

ما به غذا ،هوا و امید زنده ایم.



بزن بعدی

  • ۰۷:۴۱

به این نتیجه رسیدم که ما در خانواده به هر تفاهم کوچیک و بزرگی دست پیدا کنیم، درمورد اینکه توی ماشین چی گوش بدیم هیچ تفاهمی دست یافتنی نیست!

بابام اساسا اعتقاد داره که من و داداشم چس ناله گوش میدیم از اونطرف قضیه هم در حال گوش دادن کالکشن انتخابی بابا حس میکنم از فرط شاد بودن داره جفنگیات وارد مغزم میشه که کلا عقیده داره کوفت باشه ، ولی شاد باشه ...


من واسه تو دلواپسم تو واسه ی عروسکات / من واسه تو می میرم و تو واسه ی بازیچه‌هات

  • ۱۲:۳۱

بچه که بودم یه آهنگ از معین بود ،نمیدونم اسمش بابا بود، یا کبوتر دوبرجه یا چی، من  هربار با دیدن موزیک ویدئوش یا شنیدنش گریه‌م میگرفت،کم کم کار به جایی رسیده بود که وقتی دلم میخواست(یا لازم بود!) گریه کنم به اون ترانه فکر میکردم و به راحتی اشکم درمیومد.امروز با دیدن تبلیغ کنسرت معین یادش افتادم و رفتم دوباره گوشش دادم،لعنتی هنوز قلبمو فشرده میکنه، قشنگ میتونم خودمو بذارم جای اون دختر بچه، یا حتی باباش،بعد بشینم گریه کنم که کبوتر دو برجم الهی که فدات بشم /نذار که بیچاره ی اون گریه بی صدات بشم 

 
پ ن : هربار هم ما دهنمون باز شد و گفتیم نوستالژی، یکی برگشت گفت نوستالژی؟ شما مگه نوستالژی هم دارین؟ بعد احساس جوجه بودن کردیم.باشه بابا همه نوستالژی‌ها هم واسه دهه شصتیا ببینم این کینه و حرصی که "بعضا" دارن حل میشه یا نه. :)) 
 
 
اصن بریم گوشش بدیم،بند دلمون پاره شه.
 
 
 

کسالت محض

  • ۲۱:۱۸

تازه حرف زدن رو شروع کرده و مثل اولین قدم، یا اولین خنده این رو هم از دست دادم.مامان فیلم حرف زدنش رو نشون میده،یه بار،دوبار، ده بار نگاهش میکنم یهو میزنم زیر گریه.همه غافلگیر میشن و خندشون میگره و من جوری گریه میکنم انگار قرار نیست هیچوقت بند بیاد.گریه قطع نمیشه و کم کم حس میکنم دلیلش فقط دلتنگی نیست.

میگذره و خودمو جمع و جور میکنم،ولی انگار از یه دلگیری گنگ و دلتنگی عمیق راه رهایی نیست.

تلگرام رو چک میکنم،الف پیام داده.میگه فلان فیلم رو دیدی؟میگم نه.میگه پنج‌شنبه بیا با هم ببینیم،جمعه صبح میریم کافه صبحونه میخوریم و بعدش میریم فلان جا،بعدش میایم خونه و شبم فیلم ترسناک! 

خنده‌م میگیره که سرخود واسه دو روز من برنامه چیده،میگم باشه.که سرمایه‌ی زندگی من همین آدمان... 


پ ن : میخوام اسم وبلاگ رو عوض کنم.فریاد که هیچی خیلی وقته وز وز هم ازم درنیومده و بیشتر شده معرفی فیلم و کتاب...

  • ۸۳

تقدیرگرایی عاشقانه

  • ۱۴:۵۴

هرچقدر که مدتهاست با کتاب‌های روانشناسی (با احترام) حالم بد میشه،کتابای فلسفی به شدت برام جذاب شدن.

کتابی که امروز شروع کردم به خوندنش یه کتاب فلسفی در مورد روابط و عشق هست از آلن دوباتن ،به نام "جستارهایی در باب عشق".

فصل اولش رو خوندم و ترجیح دادم این کتاب رو فصل فصل اول هضم کنم،بنویسم و بعد سراغ فصل بعدی برم.

فصل اول کتاب تقدیر گرایی عاشقانه هست.و در مورد میلی درون ما صحبت میکنه که دوست داره به شروع آشنایی و ایجاد روابط عاشقانه‌مون چهره‌ای جادویی ببخشه.انگار که ما زاده شده بودیم تا در مسیر سرنوشت با این آدم آشنا بشیم، تقدیرمون این بوده که با یاری کائنات بهش رسیدیم.

نویسنده با مثال زدن داستان آشنایی خودش با زنی به نام کلوئه توضیح میده که از اونجایی که در حین یک سفر هوایی با هم آشنا شده بودند،چطور دست سرنوشت با جلو عقب کردن برنامه‌ها و قرار دادن صندلی‌هاشون کنار هم باعث ایجاد آشنایشون میشن که به طرز خارق العاده‌ای جزئیات پیش پا افتاده اما در چشم اونها جادویی ( مثل اینکه هر دو نیمه شب به دنیا آمدند، هر دو متولد یک ماه از یک سال زوج هستند و غیره ...) مشترکی دارن.

اینکه چرا ما میل داریم به آشناییمون چهره‌ای فرازمینی،جادویی و مقدس ببخشیم شاید از موضع دفاعی میاد.شاید ذهنمون از ما در مقابل ترس از دست دادن و خراب شدن یه رابطه محافظت میکنه چرا که رابطه‌ای که تقدیر و سرنوشتمون بوده و با این نشونه‌های مقدسی که توش پیدا میکنیم چطور میتونه فناپذیر و از دست دادنی باشه ؟ !

و این تفکر تقدیرگرا اونجا به رابطه ضربه میزنه که بعد از گذشت از تب و تاب شروع آشنایی وارد روزهای بدون جادو و معمولی میشیم که ما رو سرخورده میکنه.از اون گذشته برای ادامه‌ی رابطه بیشتر از هرچیز به تلاش دو جانبه احتیاج داره اما این تفکر ما رو منفعل میکنه و در عوض ما به جای خودمون از رابطه‌ انتظار داریم خود به خود و بدون سختی روند خوب خودش رو طی کنه. و این همون پایان رابطه‌س.

نویسنده در پایان فصل اول اورده:

«اشتباه من در این بود که میان سرنوشت عاشق شدن،با سرنوشت عاشق شدن به شخص خاص را فرق نگذاشته بودم.خطا در این بود که تصور میکردم این کلوئه است و نه عشق که اجتناب ناپذیر است.»


پ ن:ترجمه‌ی این کتاب از گلی امامی هست که متاسفانه  خیلی ضعیفه و ازش ناراضیم.با این حال سرو کله زدن با ترجمه به خاطر خود اصل کتاب ارزشش رو داره.


چایِ نعنا

  • ۰۰:۲۱

کوچه‌ها همیشه چیزی برای غافلگیری دارند.از پیچی که عبور میکنی به کوچه‌ی دیگری میرسی که ممکن است پنجره‌هایش با گلدان‌های پر از اطلسی تزئین شده باشند با بچه‌هایی که سرخوشانه بازی میکنند یا پیرمردی که بساط فروش نعنایش از هرجای دیگر مراکش سبزتر است.فقط حیف که نمیشود از آن پنجره‌ها عکاسی کرد.نمیدانم چرا مردم مراکش تا این‌قد از عکس گرفتن هراس دارند.تحمل هیچ لنزی را ندارند.جوان‌ترهایشان اعتراض میکنند و پیرترهایشان رو برمی‌گردانند.زن‌ها که بلافاصله روسری شان را برچهره میکشند یا با دو دست صورتشان را میپوشانند.این همه ترس را نمیفهمم و اینکه بچه‌ها را هم نسبت به این مسئله شرطی کرده‌اند.بچه‌ها در همه جای دنیا سرخوشانه مقابل دوربین عکاسی میخندند، بی‌مضایقه خودشان میشوند و مهربانانه با لنز کنار می آیند.اما اینجا کافی‌ست کودکی دوربین آدم را ببیند.فورا فریاد no photo-no photo سرمیدهد تا جایی که بزرگترها را به معرکه بکشاند.

-...

انگلیسی است و از لندن آمده.اینطور که میگوید تقریبا شش ماه از سال را در فس زندگی میکند.عاشق این است که برود در طبیعت یا در بازار و این طرف‌ آن طرف، بومش را به پا کند و رنگ‌ها را روی بوم بگذارد و خلق کند و خلق کند... .

-چند ساله این کار رو میکنی؟

+چهارساله که نصف سال رو میام فس. اونقدر توی مدینا نقاشی کرده‌ام که مردم دیگه میشناسنم.بهم میگن سیدی نوئل!

-تو از من خوش شانس‌تری!

+چطور؟

-آخه مردم اینجا از دوربین فرار میکنن ولی ظاهرا با بوم نقاشی تو مهربون ترن!

میخندد و میگوید: «آخه تو عکس میگیری و فرار میکنی، من نقاشی میکشم و پیششون میمونم!»

مرا رودی بدان و یاری ام کن تا درآویزم

  • ۱۷:۱۹

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سر و پایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت

مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم 
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت


دریافت

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۳۱ ۳۲ ۳۳
Designed By Erfan Powered by Bayan