俳句

  • ۱۴:۲۰

هایکو : کوتاه‌ترین گونه شعری در جهان♥

اسمش

من دیوونم یا چی ^ـ^ 

Band of Brothers

  • ۱۷:۰۴


دوست داشتم همراه این پست ده تا عکس بذارم از بس تموم شخصیتهای این سریال رو دوست داشتم. 

یه مینی سریال  با ۱۰ اپیزود در مورد جنگ جهانی دوم یک اثر بر اساس کتابی با همین اسم و برمبنای واقعیت ساخته شده داستان گروهان ایزی (Easy Company) از گردانِ ۵۰۶ ِ لشکر ۱۰۱ هوابردِ ارتش امریکا در طول جنگ جهانی دوم، از حمله مشهور روز D-Day تا پایان جنگ و فتح برلینه.

استیون اسپیلبرگ و تام هنکس بعد از فیلم نجات سرباز رایان تصمیم به ساخت این سریال گرفتن و نتیجه ی کارشون یه اثر فوق العاده باارزش و جذاب شد.

شخصیت پردازی بی نظیر این سریال باعث شده تا بیشتر از خیلی از اثار دیگه احساساتی مثل غم، ترس، شادی، برادری و همدلی رو به ببینده القا کنه.سربازهایی با شخصیت های متفاوت و ویژگی‌های منحصربه‌فرد جای خودشون رو توی فیلم باز کردن و گاها کشته شدنشون هم برای بیننده به مراتب دردناک تر از کشته شدن قهرمان‌های دیگه از فیلم‌های بلند با ژانر جنگه.

من این سریال رو شدیدا توصیه میکنم چون یه اثر فوق العاده باارزش و قابل احترامه و فرقی نداره که ژانر جنگ ،ژانر مورد علاقه‌ی شما هست یا نه، برای این سریال به خاطر تموم احساسات و ارزش‌های انسانی‌ای که نمایش میده وقت بذارین.


Band of Brothres

2001

IMDb:9.5-10

شاعر و روشن تو بودی، من فقط از غصّه گفتم

  • ۲۲:۴۳

کار من تقدیس آبه، ناله از دست سرابه،

کار تو امّا قشنگه، ساختن باغ از یه سنگه

 

 


یاد دخترای شجاع سرزمینم میافتم.

اره واقعا،خسته از خفتن تو بودی، عاشق رستن تو بودی

 

دغدغه‌های یک دانشجوی حسابرسی

  • ۲۲:۰۰
امروز برای چند دقیقه ناامیدی مطلق رو احساس کردم.بعدش من و همه‌ی بچه‌های دیگه با خنده‌های عصبی خودمونو جمع و جور کردیم.یه جایی خونده بودم تراژدی از حد که بگذره تبدیل به کمدی میشه.همچین حال و روزیه.
قضیه اینجاس که به لطف رشتمون و حضور بعضا استادای که بعضا کله گنده هم هستند بعضی وقتا کلاسمون یه جنبه‌های جذاب و شگفت اوری به خودش میگیره.از شنیدن امار و ارقام مخامون سوت میکشه و با اشاره های گاها سربسته به کثافت کاریای پشت پرده قیافمون شکل علامت تعجب میشه.
امروز یکی از استادا یه سری اطلاعات از قردادهای چندتا پیمانکار به شهرداری تهران بهمون داد.یعنی میتونم بگم ارقام بدهی‌ها هوش از سر میپرونه.صفرایی که خوندنشون سخته ، بر بساطی که بساطی نیست... ما جدا، واقعا و بدون تردید روی اب خونه ساختیم...
اخر بحث امروز به این دو راهی رسیدیم که شهرداری یا باید از زیر همه‌ی این بدهی‌های نجومی شونه خالی کنه و و چه ورشکستگی‌هایی که دامن شرکتها و پیمانکارا رو میگیره، یا باز دولت پول چاپ کنه و بده دستشون،که همون خاک این سالها باز به سر ملت میشه.
بابراورد نرخ تورمی که میشه انتظارش رو داشت ، شکه شدیم... 
بچه ها خندیدن و گفتن مگه میشه؟ اینطوری که نابود میشیم! استاد گفت نابود میشیم؟ مگه دیگه نابودی چیه؟تباه تر از این؟
و ما باز شکه شدیم، ناامید شدیم، و نهایتا خندیدیم... که واقعا تراژدی که از حد بگذره تبدیل به کمدی میشه.

Rear Window

  • ۱۵:۱۰


روایت روزهای خانه نشینی یک عکاس که پایش شکسته و برای مدتی گرفتار صندلی چرخدار شده او که برای رفع بیکاری زمانش را با تماشای همسایه ها و داستانهای زندگیشان از پشت پنجره میگذراند با این زیر نظر گرفتن اتفاقی شاهد صحنه هایی میشود که او را  مشکوک به وقوع یک قتل در همسایگی‌ش میکند ... 
این فیلم شاید از نظر خیلی ها بهترین فیلم الفرد هیچکاک باشه که با امتیاز 8.5 ، هم امتیاز با فیلم pyscho ی او اما با رتبه ی بهتری در لیست برترین فیلمهای تاریخ سینما قرار دارد. 
یک اثر پر از چالش،هیجان، کنجکاوی و تعلیق برای ببینده...

Rear Window
1954
IMDb:8.5-10
Director: Alfred Hitchcock
Cast: Grace Kelly - James Stewart

what ever works

  • ۲۱:۵۳

!People make life so much worse than it has to be *

جهان بینی وودی الن ، و دیدگاه حیلت رها کنِ مخور غم جهان گذران و اتفاقی

شاید واقعا اونقدر که ما زندگی رو جدی گرفتیم ، جدی نیست. 


2009

Romance-comedy

IMDb:7.2-10

Director: Woody Allen

 Cast: Evan Rachel Wood - Larry David - Henry Cavill

*دیالوگ

آنچه گذشت و مای سوییت پاگ یا ۳۳۶امین

  • ۲۲:۰۴

چقدر سخته برگشت دوباره حتی اگه مدت غیبت به کوتاهی یکی دو هفته باشه... .

نمیدونم ربطی به بی انگیزگی نسبت به بلاگستان داره یا نه اما روزای راضی کننده‌ای رو تو عالم واقعیت گذروندم. 

با یه سری عادتای بد کلنجار رفتم و چندتایی هم مورد خوب به لیست کارام اضافه شد. از موردای کوچیکی مثل فراموش نکردن مصرف‌ قرصهای هر روز صبح و خوردن اب لیمو عسل ناشتا، تا ورزش هر روز و چیزای دیگه.در کل بخوام بگم در زمینه‌ی سلامت و تغییر سبک زندگی روزای موفقی رو گذروندم.

حالا اینکه چرا اینقدر نسبت به بروز حس و حالم بی انگیزه شدم رو نمیدونم.چندتایی هم فیلم دیدم، از هیچکاک بی‌نظیر و وودی الن همیشه دوست داشتنی(امیدوارم روزای اینده بتونم ازشون پست بذارم و ارشیوم رو کامل تر کنم) تا تموم کردن سریال جوخه‌ی برادران که حقیقتا برای منِ عاشق ژانر جنگ تجربه‌ی بی نظیری بود، و خب یکی یکی شخصیت‌های یه سریال رو از دست دادن هم به مراتب سخت تر! 

خلاصه زندگی داره میگذره و به سرعت داریم سراشیبی رو به اسفند و روزای پایانی سال رو طی میکنیم.مثل همیشه،حال خوب و بدم قاطی داریم.یه جاهایی دنیا قشنگ میشه و یه جاهایی فاک د لایف کلا.تابلوی بعدی رو شروع کردم،هرچند به کندی اما لذت بخش پیش میره و دانشگاه هم که شروع شده، با شاهکار انتخاب واحد این ترم و برداشتن ۲۰ واحد توی دو روز و در حال حاضر هم مشغول انالیز استادا هستیم.

این از خلاصه‌ی آنچه گذشت که به عنوان خواننده احتمالا خوندنش هیچ لطفی نداشت ولی میخوام در مورد یه موضوع دیگه هم صحبت کنم که بازم احتمالا براتون لطفی نخواهد داشت.(احساس عذاب وجدان از نوشتن جفنگیات و فوبیای بی معنی و لُس و نچسب بودن ) 

خب...

اولین تجربه‌ی پررنگ من از داشتن حیوون خونگی برمیگرده به خیلی سال پیش.بابام با یه توله سگ پشمالوی کرم رنگ اومد خونه و ارتباطم باهاش از دور نگاهش کردن بود. یادمه اولین بار که بردیمش دامپزشکی بعد از تموم شدن معاینه‌ش روی پام نشست.

اون حس یکی از فراموش نشدنی ترین تجربه‌های عمرمه.احساس هیجان از حس کردن تپش قلبش که خیلی تند تر از قلب خودمون میزد، تموم عضلات بدنم از ترس سفت شده بود و در عین حال ذوق زده بودم... خلاصه گذشت و گذشت و بعد از اون برای مدت کوتاه یا طولانی رفاقت سگ‌ها رو تجربه کردم و حالا برای من چیزی فراتر از حیوون هستن.نمیشه دلبستگی،وفا، حمایتها و محبتشون رو حس کنی و قلبت رو فتح نکنن، این موجودات شگفت انگیز و خوش قلب.

توی منوی وبلاگم از همون اوایل ساختنش و دسته بندی که ایجاد کردم تو لیست کارایی که توی زندگیم باید بکنم نوشته بودم گرفتن سرپرستی یه سگ.و منظورم از این چیزی فرای تجربه‌های قبلی بود چون من مسئولیت کامل نگهداریش رو به عهده نداشتم.نگهداری از سگ‌ها و کلا حیوانات خانگی به نظر من به مراتب سخت تر از بزرگ کردن یه بچس، چون بچه لااقل توانایی گریه و الارم دادن که من حالم خوب نیست رو داره و این تعابیر متفاوتی میتونه داشته باشه ، ولی حیوانات اینطور نیستن.(البته که این نظر شخصیمه)

نگهداشتن از یه سگ بدون قبول مسئولیتهاش هم برای خود ادم دردسر داره هم اون حیوون رو ازار میده. 

من میخوام چیزی رو تجربه کنم با قبول تموم مسئولیت‌ها و سختی ها وشیرینی هاش ،اما فراتر از اون دوست دارم واسه بدست اوردنش هم مسئولیت به خرج بدم و باداورده نباشه.

امشب یه صندوق کنار گذاشتم و تصمیم جدی گرفتم تا همه‌ی خرجای اضافه‌م رو حذف کنم و تلاش جدی در جهت پس انداز داشته باشم،قسمت خنده دارش اینه که واسه شروع این پروسه‌ی پس انداز سراغ کیف پولم رفتم و تنها پول نقدی که توش بود پنج هزار تومن ناقابل بود اما از رو نرفتم و همونو گذاشتم توی صندوق:)) و از الان به مدت ماها چشم انتظار اول ماه و واریزیها هستم، و کمی تا مقداری شکمم رو با فکر عیدی ها صابون زدم و به همه اهل بیت اعلام کردم زین پس به جای تمام هدیه ها تنها وجه نقد پذیرا هستیم=)) بعد بشینم به راهای درامد زایی بیشتری فکر کنم...

نژاد سگ مورد علاقه‌ی من یه سگ شاد و خوشحال با درجه‌ی دلبستگی بالا و قلبی مهربونه،که علاقه‌ی مشترکی به لم دادن و خواب نزدیک به ۱۴ ساعت در شبانه روز داره، با روحیه‌ی پذیرا نسبت به حیوونهای دیگه و آدما، صلح طلب،که احتمالا به دلیل داشتن استعداد چاقی رفیق خوب پیاده روی‌ها خواهد بود و در عین حال با علاقه‌ی شدید به خوردن رفیق دایورت کردن دنیا و کالریهاش:)) 

چندتا کتاب و مقاله زبان اصلی هم دانلود کردم که سر فرصت و نم نمک میخونم،که در عین جمع اوری پس انداز رفیق بهتری برای اون و لیدر بهتری برای تربیتش باشم. خاطر نشان کنم که اگر فک میکنین سگ کثیفه نجسه فلان بیسار انفالو کنین بره چون من کسی که سگم رو دوست نداشته باشه دوست ندارم ( از حالا شد سگم=)) ) 

اینم یه عکس از اپل او مای آیز ،تا بعدا که عکس بعدی از خودِ خودِ واقعیش اپلود شه. 

در حال کامل کردن مجموعه عکس‌ها

  • ۱۱:۴۹

+چرا عکس فلانی رو انتخاب نمیکنی؟

-فلانی ؟هوممم.نمیدونم. خب حس خاصی ازش نمیگیرم!خاطره ای برام زنده نمیشه،یاد چیزی نمیافتم

+بعد مثلا با رومن رولان یاد چی میافتی؟

-یاد اینکه بهش مدیونم.دبیرستانی بودم که تو کتابخونه دنبال رمان‌های صد من یه غاز فارسی میگشتم،بعد چشمم خورد به جان شیفته.از اسمش خوشم اومد. "جان شیفته"

بعد بردم و خوندمش،بعدش دیگه اون کتابای زرد راضیم نمیکرد،بعدش یه در تازه به روم باز شد.رومن رولان این کارو کرد.یاد همین میافتم.



  • ۱۰۶

ما در عکس ها زندگی می کنیم(۱)

  • ۱۱:۳۰

خوشحالی کودکی در زمان جنگ جهانی دوم برای کفش‌های جدیدش.
به این رضایت و شوقی که تو چهره‌شه، میشه مدت‌ها خیره موند

Me before You

  • ۱۶:۱۳

خیلی وقته که این سبک کتابهای عاشقانه باب سلیقه‌ی من نیست اما نمیتونم بگم کتاب بدی بود.میشه بین خوندن کتابای همیشگیمون یکی از این کتابا رو بگنجونیم و تفریحی بخونیم،اون موقع شاید خالی از لطف نباشه یکم وارد دنیای فانتزی عاشقانه بشیم و اشک بریزیم(بله با این کتاب گریه‌م هم گرفت ،ولی خب اصولا به گریه دراوردن من کار سختی نیست)


بعد خوندن کتاب فیلمش هم دیدم. نیمه‌ی اول فیلم با خودم میگفتم انتخاب بازیگرا خیلی خوب بود و املیا کلارک واقعا میتونه همون لوئیزای کتاب باشه ولی رفته رفته اعصابم از اینهممممممممممه خندون بودنش خورد شد! یعنی واقعا یه جاهایی که نباید هم یه خنده‌ی بزرگ رو صورتش بود.من بیشتر از اون متاثر و ناراحت بودم از اتفاقات(بیشتر فیلم بدین شکل بود:کلیک). اما در کل فیلم خوبی بود.به نظرم حتی میشه کتاب رو نخوند و فیلم رو دید. 

یکم بیشتر بخوایم به حواشی بپردازیم باید بگم سم کلفلین به نظرم خیلی جذابه ، خب دیگه ... همین

me before you

2016

drama-romance

IMDb:7.4-10


در مورد جوجو مویز، به نظرانگار میم مودب‌پور‌ انگلستانه.بعدها یه کتاب دیگه هم ازش میخونم تا حداقل واسه این قضاوت دو تا مورد محکمه پسند هم داشته باشم، بعد پرونده ش رو میبندیم. 


۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۳۱ ۳۲ ۳۳
Designed By Erfan Powered by Bayan