#بشنویم

این حرکت قشنگی که تو وبلاگستان در جریانه در مورد زبان مادری و خوندن و شنیدن این گویش‌های دوست داشتنی از بلاگرا بر آنم داشت که همه پستی که میخواستم بنویسمو خلاصه کنم تو همین ترانه با صدای معین :)


 

  • Yas
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

:|

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Yas
  • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵

41

یه چرخی توی این وبسایت بزنید: کلیک

  • Yas
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵

?Could it be worse

 

When you try your best but you don't succeed
When you get what you want but not what you need
When you feel so tired but you can't sleep
Stuck in reverse
 
And the tears come streaming down your face
When you lose something you can't replace
When you love someone but it goes to waste
?could it be worse
 
Lights will guide you home
And ignite your bones
And I will try to fix you
 
از coldplay

  • Yas
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵

باور کن

از ایگلسیاسِ پدر 

 

  • Yas
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵

و مزخرف‌تر از دلتنگی برای کسی که "هیچوقت" نبوده چیست؟

...
 

  • Yas
  • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

مهمانی تلخ

کتاب مهمانی تلخ "جذاب" بود.
داستان استاد دانشگاهی که شبی بین راه مانده و اتفاقی سوار ماشین شخصی میشود که یکی از شاگردان سالهای پیشش از آب درمی‌آید.پسری که سالها پیش سر جریانی از دانشگاه اخراج شده و این استاد در آن قضیه بی‌تاثیر نبوده است.
پسر که برخوردی دوستانه دارد اصرار میکند با هم به کافه‌ای بروند و قهوه‌ای بنوشند، کینه‌ای به دل ندارد و رفتارش دوستانه است،و باقی ماجرا پشت هم رقم میخورد...
راستش از اسم کتاب، و پیشینه‌ی استاد و دانشجو در تماااااااااام طول خواندنش با بدبینی خاصی جلو رفتم.مدام توی ذهنم بود لعنتی چطور اعتماد میکنی؟ یا همش استرس داشتم همین جاها پسرک نقاب مهربانش را بردارد و دردسر بسازد.

به آخرهای کتاب که رسیدم شب از نیمه گذشته بود.بین داستان اصلی چند داستان ماورایی هم نقل قول میشود که به هیجان داستان اضافه میکند.راستش برای چند لحظه یخ کرده بودم و ترسیدم.اتاقم سرد به نظر میرسید و پشیمان شدم که چرا موبایلم را خاموش کردم.یعنی در این حد احساس تنهایی و ترس گذرایی کردم.
همانجاها بود که با خودم گفتم وقتی خواستم در مورد کتاب بنویسم اشاره میکنم که کتاب غافلگیری نداشت،از اول ماجرا آدم حدس میزد که چیزی بین این خوبی و خوشی‌ها لنگ میزند.از همان صفحات اول حس ششمی بدبین اتفاقات دوست نداشتنی رو هشدار میداد. 
دیگر دراز نکشیده بودم، نشسته بودم روی تخت و دو دستی کتاب را چسبیده بودم.رفت و رفت و رفت و درست در صفحه‌های آخر نویسنده چنان غافلگیرم کرد که تمام معادلاتم غلط از آب در آمد. کتاب تمام شد و من ماندم مبهوت و مبهوت و مبهوت.

#بخوانیم
از سیامک گلشیری

  • Yas
  • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵

(certified copy (2010

امروز بالاخره فیلم کپی برابر اصل رو دیدم.چیز زیادی  ازش نمیگم جز اینکه فیلم مجموعه‌ای بود از دیالوگ‌های جذاب،تکنیک‌های سینمایی خاص کیارستمی،بازی‌های خیلی خوب. نیمه‌ی اول فیلم بیشتر درامی ساده به نظر میرسه و نیمه‌ی دوم حالت معمایی پیدا میکنه که سوال‌های زیادی بوجود میاره و نهایتا پاسخی هم داده نمیشه.

 احتمالا این گسستگی کاملا عمدی بوده و کیارستمی میخواسته بیننده رو وادار به فکر کردن کنه.نیمه‌ی اول من رو با شخصیت‌ها آشنا کرد و نیمه‌ی دوم کاملا درگیر اتفاقا شدم.فیلم به هیچ وجه کسل کننده پیش نرفت.

از دیدنش حس خوبی دارم.



کارگردان : Abbas Kiarostami

نویسندگان : Abbas Kiarostami, Caroline Eliacheff

بازیگران : Juliette Binoche, William Shimell, Jean-Claude Carrière

خلاصه داستان : وقایع فیلم در ایتالیا رخ میدهد. 

داستان پیرامون صاحب یک گالری هنری و نویسنده ای که او به تازگی با وی آشنا شده می گذرد.

IMDb: 7/2-10



  • Yas
  • يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵

The red balloon

یکی از فانتزی‌های مشترک بچگیهامون زنده شدن عروسک‌ها بود.تصور اینکه مثلا وقتی ما خوابیم اونا به زندگی دور از چشم ما سرگرم هستن، احساسات دارن، و حتی کاراکترهای متفاوت از هم، مثلا جغد همیشه دانای انیمیشن‌ها، یا مادرانگی یکی از عروسک‌ها، یا میمونی که شاد هست و ... و...!
فیلم کوتاه بادکنک قرمز همین فانتزی‌ها رو یادمون میاره.با قصه‌ای شاید از دریچه‌ی احساسات و افکار کودکانه، اما با منظوری فراتر از قصه.

فیلم کوتاه بادکنک قرمز داستان یه بادکنک خاص هست ، که احساسات و شعور داره!بین مدت کوتاه فیلم (۳۴ دقیقه) ما شاهد آشنایی پسر و بادکنک ، و صمیمی شدنشون هستیم،  باهم همبازی میشن ، بادکنک با پسر به مدرسه میره و بیرون اونجا منتظرش میمونه،  و توی شهر پشت سرش حرکت میکنه. 

حتی در یکی از صحنه‌های فیلم بادکنک برای چند ثانیه نسبت به بادکنکی آبی رنگ احساسات پیدا میکنه، و به سمتش میره، و عشق رو به نمایش درمیاره در یه جسم کاملا بی جان



آدم بزرگ‌ها از دیدن همچین بادکنکی تعجب میکنن و بچه‌های دیگه حسادت و سعی میکنن لذت داشتن این بادکنک رو تجربه کنن.
بادکنکی آزاد و دارای احساس که مشخص نیست از کجا اومده اما چه پیامی بهتر از آزادی میتونه داشته باشه؟ فراتر از دنیای متملکانه و غریبه با خشونت و حس تملک و جنگ ! جنگی برای بدست آوردنش، جنگی که ما آدمها خیلی وقت هست درگیرش هستیم.
بچه ها به دنبال بادکنک و پسر بسیج میشن، بادکنک رو گیر میارن و من به شخصه هیچوقت فکر نمیکردم با چشمای خیس نگران ترکیدن یه بادکنک باشم ! و در نهایت بچه‌ها از بین میبرنش. 
صحنه‌ای تراژدی درست به اندازه‌ی کشته شدن ناجوانمردانه‌ی نقش اول قصه‌های واقعی! 


و در آخرین سکانس این فیلم، با از بین رفتن بادکنک صحنه‌های زیبایی به نمایش درمیاد از جمع شدن کل بادکنک‌های شهر. از پنجره ی خونه‌ها بیرون میان، از دست بچه ها رها میشن، آسمون شهر پر میشه از بادکنک‌های رنگارنگ و همگی و دور پسر جمع میشن.
پسرک طنابهای بادکنک هارا بدست میگیره و همراه اونا به پرواز درمیاد، شهرخاکستری زیرپاش ...
به کجا میره؟ بی شک مقصد جایی هست پر از آزادی...


این فیلم رو با جزئیات و عکسای زیاد ثبتش کردم، تا برای خودم بمونه.همه‌ی اون فانتزیهای زیبای دنیای از دست رفتمون، و تمام تمثیلها و نمادها.

کارگردان : آلبرت لاموریس
۱۹۵۶-فرانسه
ژانر فانتزی-درام
  • Yas
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵
فیلم و کتاب، یه چندتایی عکس،دو سه تا موزیک... لابه‌لاش حرف هم میزنیم، از اینور ، اونور...