دلداده بلبل، دارد سخن ها، آراید از ساز و سخن بزم چمن ها

  • ۲۲:۴۱

کارا تموم شد، ساعت رو نگاه کردم دیدم ۱۰ شده.با یه لیوان چای داغ نشستم پشت سیستم. وارد پنلم شدم نه به خاطر اینکه چیز خاصی برای گفتن هست، که روزهای شلوغ هم گاهی شامل عادی‌ترین اتفاقات ممکن هستن، فقط انگار حیفه پرونده‌ی وبلاگی ۹۵ رو با یه پست نبندی.حرف خاصیم نیست، فقط اینکه فردا صبح زود عازم سفریم و تا ۱۵ فروردین اینجا خبری ازم نیست.

نه دیگه توی ماشین جایی مونده حتی اندازه‌ی یه لب‌تاپ اضافه‌تر و نه تو شلوغی‌های خونه‌ی مادربزرگ میشه گوشه‌ی دنجی داشت برای نوشتن.
خسته‌تر از اونم که بتونم بیام تک تک به همتون تبریک سال نو بگم،ولی به یادتون هستم،برای همتون یه سال فوق العاده و پر از حال خوب آرزو دارم.عیدتونم مبارک...
امشب فقط به مقصد فکر میکنم، به آدمایی که بی نهایت دوستشون دارم و قراره ببینمشون، و به آدمایی که چشم دیدنشون رو ندارم و بازم قراره ببینمشون! به خونه‌ی مامان بزرگ، به دست‌پختش که برام تکه و باید مدام به خودم بگم اینا فقط غذان، عشق نیستن اروم باش:)) ! 
حتی این وسط به لباسام فکر میکنم که نگران چروک شدنشون بین وسایلم، یا به سردی هوای خونه‌ی دایی و فکر اینکه یعنی یه پلیور کفاف میده؟ ولی اگه پالتومو دربیارم دیگه بابا اینقدر شاکی میشه که شاید مجبور شم کل مسیر رو خودم دنبال ماشین بدوام :)) باباها بی اعصاب شدن:دی
 
دیگه همین دیگه ^ـ^ به قول دوز پسر پری مراقب قشنگیاتون باشین=)) اقا عاشق این اصطلاح کاربردیشم:))
چقد جلف شدم این آخر سالیه:| شما رو تا آخر تعطیلات به خدای بزرگ میسپارم ^ـ^
 

سَرَکی به همه جا

  • ۲۱:۳۳
تمام امروز درحالی گذشت که لیسی در دست به اینطرف-آنطرف میرفتم و کنار هرمورد تیک میزدم (به این صورت که دوربین؟چک- ضدآفتاب؟چک- کالکشن آهنگهای توی راه؟چک ! (فرندز بین‌ها با لحن مانیکا میخوانند) !
وسط بدو بدوها هر بار مامان یک جایی گیرم می‌انداخت که بیا موهامو رنگ کن، برو فلان چیزو درست کن، بیا لاک بزن برام:/ من هم بعد چند دقیقه غر زدن که مادرجان خودت هم یه کاری بکن حالا محض تنوع ، ولی نهایتا هندزفری‌ها رو فرو کرده در گوش میرفتم برای رنگ زدن، لاک زدن، غذا درست کردن، یخ حوض شکستن! والا ! 
تازه بعدش غر میزنه که نه این اینجوری شد، اون اونجوری نشد.و من ولوم آهنگ رو بالا میبرم، نفس عمیق میکشم و میرم سراغ کار بعدی.
فردا هم که رو آخره و باز به همین منوال خواهد گذشت، چند خرید، چند تیک دیگه از لیست ، چند به نقطه‌ی جوش رسیدن.
سر شب که شد خسته از امروز دراز کشیدم و همت کردم به تموم کردن چند کتاب نیمه تمام امسال. 
سباستین تمام شد، بین این شلوغی‌ها فقط دو روز وقت برد...این یعنی وسط دیدن استیج هم من زیر چشمی نگاهم به خط‌ها و عکسهای کتاب بود، وسط حرف‌های سر ناهار داشتم فکر میکردم اسم قایق ماهیگیری همینگوی،از عشق‌های زندگی‌اش،پیلار بود! بعد با خودم گفتم اگه من از اون همینگوی دوستای حسابی بودم در آینده اسم سگمو میذاشتم پیلار مثلا.و نهایتا بعدِ سه چهار بار زیر لب زمزمه‌‌ کردن اسمش با "چی میگی" های مادر رشته‌‌ی توهماتم پاره میشد.
سباستین به آغوش کتابخانه رسید و نوبت کتاب نیمه تمام "نیکی فیروزکوهی" شد! تا به حال حس کردین پولتون رو خرج چس‌ناله کرده باشین؟ یه همچین حسی داشتم.
به غیر از مثلا ده نامه از بین صد و خورده‌ای، باقیش چنگی به دل نمیزنه ( میخواستم بگم بیخوده روم نشد)! 
خلاصش میشه اینکه از کتاب" در خانه ی ما عشق کجا ضیافت داشت" به همون تک و توک متن‌های چرخان بین شبکه‌های اجتماعی کفایت کنید.
+فرزاد فرزین با دو تا موزیک جدید به اسم اقیانوس و عاشقانه ، به دوران اوجش برگشت.کلی دوست داشتیم ^ـ^

+برید خوب، بد، جلف رو ببینید،ایراداتی بهش وارده ،ولی تا حد لپ درد خندیدم،قاسمخانیا دمشون گرمه^ـ^ (بعضی‌ها هم میگن فاز کمیک فیلم بُرنده نبود ، و شاید بی پروایی بیشتری از پیمان انتظار میرفت، ولی خب یه کمدی نجات بخش به حساب میاد برای ژانری که این اواخر ازش ۵۰ کیلو آلبالو  روی پرده سینما بوده)


خیلی دور، خیلی نزدیک

  • ۱۲:۵۸

خوندن سفرنامه‌های ضابطیان همیشه احساسات مختلفی رو ته قلب آدم به جوشش وامیداره.گاهی کتاب رو میبندی و بلند بلند میخندی، گاهی از خط به خطش لذت میبری،گاهی حسرت میخوری،گاهی چشمهات رو میبندی و میذاری خیالت خوب رویا پردازی کنه.

آخرین باری که با خوندن کتابش بغض کردم و برای مدتی کنار گذاشتمش سفرنامه‌ای درمورد آلمان بود.خوندن از فرانکفورت و کلن و  رود راین بیشتر از خوندن هرجای دیگری من رو احساساتی میکرد.اگر هرکسی مدینه‌ی فاضله‌ای در ذهنش داشته باشد برای من اونجاست.حالا این وسط یکهو یادم اومده کلاس زبان لعنتی هنوز توی لیست انتظارم! چند ماه شد، چند ماه مونده؟ ولش کن.

داشتم از خوندن سفرنامه میگفتم و از بغض نابهنگام.کتاب جدید ضابطیان همه‌اش همینه.

"سباستین" کتابی که تمامش شرح سفری است به کوبا.کشوری که شدیدا درگیر فقره،با انقلابی در تاریخش و قهرمانهایی که هنوز تصویرشون همه جا دیده میشه ، اما  با آرمانهای خاک گرفته، و مردمی که درگیر زندگی سخت ،کمبودها و فقر شدید، خوش خلق هستن و تمیز.مردمی که در دنیا به مستقل بودن معروفن.

برای خیلی‌ها شاید کوبا هیچوقت مقصد سفر نباشه و این کتاب فرصتی هست برای از نزدیک‌تر خوندنش و حتی اگر توی لیست سفرهای آینده خودتون کوبا رو داشته باشید باز هم خوندن این کتاب خیلی میچسبه.

یه سفرنامه از زیر پوست شهر، با عکسهای سیاه و سفید،مثل همیشه.

#سباستین‌ــ‌منصورضابطیان

عنوان نداشتم،موزیک پلی شده میگه «یه سیمرغ غمگینم و شک نکن که توی قفس دیدنی نیستم» ، همین خوبه

  • ۱۵:۰۵
+آدم تا یک جایی دردش می‌آید.بعدش با وجود چپ و راست خوردن‌ها از چهار جهت جغرافیایی روزگار حواسش را میدهد به رنگ موی جدید،وقت آرایشگاه،خرید فلان کتاب برای تعطیلات و کافه‌گردی‌های آخر سال و انتخاب شال مناسب برای فلان مانتو و بستن ساک سفر.

+امروز تصادفی آهنگی از ابی شنیدم که با آن از کسی خاطره‌ داشتم، بعد دیدم هرچه فکر میکنم اسم آن شخص از خاطرم رفته.
گاهی میشود به گذر زمان امیدوار شد! زنده باد ذهن مستهلک ...

+وقتی دختری دیر سر کلاس میرسد و استاد به شکل بدی با دست انداختن در حال توبیخش هست باید بخندید؟وقتی کسی سوال اشتباهی میپرسد باید بخندید؟ وقتی موقع حضور غیاب پسری در جواب اسمش بگوید"حاضر" باید دستش بیاندازید و بخندید؟ لعنتی‌ها شما همیشه باید بخندید؟ فقط بخندید؟  

+چقدر الهام بخشه، sonia rykiel

+دلچسب‌ترین بحث‌های امسال من با شما گذشت. اجتماع چند نفری که وقتی حالت خرابه مکث نمیکنی و واسشون مینویسی تا خالی شی و همیشه هم گوش دادن، چه وقتهایی که تا نزدیکای صبح اینقدر خندیدم که کل بدبیاری روزمو فراموش کردم، چه حرف زدن از فیلم و کتاب چه سیاست و چه حال گند و گـ..ـه زمستون، چه خوشی‌هایی که قسمت کردیم...همه و همه از بهترین لحظات امسال بود.
نمیدونم چند نفرتون اینو میخونین،ولی باید میگفتم خیلی خوبه که هستین... جیم مشی شمدی المی بهار پرواز پری و ... ، همتون :)

توی دلم یه پادگان سرباز / انگار رختاشونو میشورن

  • ۲۳:۲۶

اضطراب بدی دارم،وادار شدم به دوساعت تلاش برای خوابیدن برای رها شدن، به فلانقدر بار طول و عرض اتاق و رفتن، به گرفتن صورت زیر بارون شدیدی که میاد، به موزیک،به خوردن غذای بی وقت، به شکلات، به تماشای فرندز و نخندیدن...

به نوشتن پستی که دوست ندارم

  • ۷۵

بستنی و چند داستان دیگر

  • ۲۲:۲۵
+آخر جاده‌ای که باید بریم، فاصله‌ی بین یه شهر کوچیک و یه روستا، کنار خیابونای معمولی یه بستنی فروشی معمولی‌تره.
فرقی نداره چله‌ی تابستون یا یخ بندون زمستون،من از کیلومترها قبلتر منتظرشم.مامان میگه غیربهداشتیه با شیر گوسفند نجوشیده و پر از میکروب،من اما به تک تک اون میکروبها عشق میورزم حتی.الان که بهش فکر میکنم تصویری که توی ذهنم میاد یه تیکه ابره روی نون بستنی! اون روزی که این مغازه ببنده بره من یه شکست عشقی تمام عیار خواهم خورد.

+نشستیم روی بلندی کنارهم.دستمو میگیره میگه میخوام عکس هنری بگیرم،یه نگاه میندازم به تصویر ،و نگاهمو میدوزم به چراغای روشن زیرپامون.دست رو چند بار اینور-اونور میکنه.زاویه دوربین رو تغییر میده.آخرش میگه نه در نمیاد، دستات بی احساسن.
تو دلم میگم خیلی وقته.

+بستنی رو بگو! 


+حرف سفر کیش بود که یادم نیست از کجا و چطور کشیده شد به حجابش و گفت قبل از ازدواج چادر نداشتم.بعد چندتا عکس از سال قبلترش نشون داد.مثل همه‌ی مواقع اینچنینی حرفی نداشتم،دستامو حلقه کردم دور زانوهام و سعی کردم مثبت ترین چیزی که به ذهنم میرسه رو بگم.آخرشم گفتم جالبه که اینقدر دوستش داشتی که به خاطرش حاضر به تغییر شدی و کم و کاست جملمو با یه لبخند واقعی جبران کردم.میتونستم بگم"خوبه که..." ولی به نظر من نهایتا میتونست جالب باشه.
البته اونم به شوخی گفت که "بهم گفت چادر سرت نکنی با ماشین زیرت میکنم :)))" و اینگونه گند زد به همه‌ی تلاش مذبوحانه‌ی من برای مثبت اندیشی و این شرو ورا.
چند سال بی فایده جنگیدم و همه‌ی تفاوتها رو دایورت کردم ولی از من بشنوید که قدیمیا میگفتن هم کفو یه چیزی میدونستن.


+ نگارنده در حالی که برای بار سوم کانال‌ها رد میکرد غرید که اه این جم جونیور کو ! و پدرش چپ چپ نگاه کرد،سری به افسوس تکان داد و زیر لب گفت خرس گنده!وی پا پس نکشید و بعد از ظهرش را با تماشای ماداگاسکار۳ گذراند اما حالا نشسته و به چند تار موی سفیدش فکر میکند...



+در نهایت اشاره‌ای دوباره به بستنی کرده و از کادر خارج میشویم...


فریاد با فرهاد

  • ۱۸:۲۷

اااااااااااااای کـــــــــــــــــاش آدمـــــــــــــــــــــــــی

 وطنــــــــــــــــــــــــــــــش را همچون بنفشه‌ها میشد با خود ببرد هر کجا که خـــــــــواســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

تقویم را برمیدارم تک تک برگهایش را با بادبادکی به آسمان میسپارم...

  • ۱۴:۰۹

پشت اتفاقات بد، اگر خیری هم نباشه لااقل خودشناسی هست،اصلا شاید خیرش همین خودشناسی باشه. همین که آدم میفهمه چه‌ها هست و چه‌ها نیست! همین که بخوره زمین و زانوهاش زخم بشن و دوباره از نو پا به رکاب بشه.

امروز بعد از شلوغی‌ها و خرید مایحتاج روزهای مونده تا بهار،بعد از تیک خوردن چند کار از لیست برنامه‌ها،با یه لیوان چای نشستم و گفتم خب فکر کن،چطور بود...؟!

راستش چیز زیادی خاطرم نمونده،بی انصافی نکنم بهارش خوب بود، فکر میکردم آینده مشخصه و راه ایمن.تابستونش رو با دلشوره‌ی خاطرات تابستون قبلتر شروع کردم ،حتی یادم هست خسته از امتحانات ترم رفتیم شمال، خوب بود، پارسال اولین باری بود که فکرش به سرم زد این روتین همیشه معلوم رو خط بزن، تجربه کن، و با احمقانه‌ترین چیز ممکن شروع کردم.خوردن ماهی پلوی شمال با سیر ترشی.

خیلی مضحکه نه؟ خیلی ! یادم هست همه پشت میز نشسته بودیم که امتحانش کردم و با افتخار گفتم "دیدی چه کار کردم؟!" انگار که فوبیای رتیل داشته باشی و دستش بگیری، بد هم نبود... 

این یه کنار اومدن با نفرت خود خواسته بود اما بیشتر سالی که گذشت من درگیر روبه رو شدن با ترس‌ها و نفرت‌هام بودم.ناخوداگاه اتفاقاتی افتاد که همیشه ترسشون رو داشتم.

مثلا "دوست" همیشه بخش باارزشی از زندگی من بود، همیشه ترس از تنهایی داشتم، همیشه لبخند زدم به روی دوست‌های جدید و تلاش کردم برای حفظشون.

آخر تابستون بود که صمیمی‌ترینشون را از دست دادم.راستش روزهای اول بیشتر از ناراحت بودن احساس عصبانیت میکردم ولی توی اوج عصبانیت برای اینکه شرمنده‌ی خودم و ایده‌ال های رفاقتیم نشم یه تلاش اخری هم کردم، ولی خب نشد، و حالا که به عقب برمیگردم احساس خوبی دارم، همین که پیش خودت بدونی نه تنها مقصر نبودی بلکه  آخرین زورت هم زدی خب آرامش خیال خوبی میده.

بعد نشستم با خودم فکر کردم چند سال عمر بذاری برای کسی که تقی به توقی بخوره کل معادلاتش بهم میریزه؟ احساسات و وقت و هزینه‌ات را صرف کسی کنی که اگر خوبی باشه و اگر نبودی نیست !؟ 

بعد شروع کردم به تنها سینما رفتن، انگار که با خودت شرط کنی اگر تنها کافه رفتی، اگر  تنها بلیط سینما گرفتی و بین خیل عظیم زوج‌ها بی حس بد بشینی و از فیلمها لذت ببری اون وقت میتوانی زندگیت را با دوستهایی قسمت کنی که نه از ترس تنهایی، که خیلی معقول تر ، و ارزشمند‌تر جا باز میکنند بین روزهات. 

من با این ترسم هم کنار اومدم و دیگه نه از اجبار که از علاقه با خودم خلوت میکنم، و کنارش دوستاییی دارم که با خوب و بدها میخوامشون و با خوب و بدم قبولم دارن.

بعدش هم پاییز و زمستون سخت اومد، چه گریه‌ها چه ناامیدی‌ها چه ترس ها و دلهره هایی را از سرگذروندم.رزوهای بدی که برای نوشتن از حس و حالش هم نمیخوام دوباره دوره‌شون کنم.

و نهایتا به جایی رسید که دوربرگردون بعدی رو چرخیدم و مسیرم عوض شد،شاید مسیر تمام سالهای آینده‌ی زندگیم. اولش ترس بودو غم حتی پشیمونی.بعد که به مسیر جدید عادت کردم با خودم گفتم خودمونیم ها، دلت برای زندگی عادیت تنگ نشده؟ راستش دیدم خیلی از رفتارها ، خیلی از عادت‌هام از من نبود، بیشتر دست و پا زدنهای باطل بود برای شدن چیزی که نه تنها نیستی بلکه حتی نمیخوای باشی. 

دو شب پیش عکسی رو توی اینستا پست کردم از نوروز سال پیش،نشسته بودم لب حوض و کمی از شب بوهای بنفش هم معلوم بود،خلاصه‌ که حال و هوای عید رو داشت. 

ولی بیشتر از چند ساعت تحملش نکردم.خودم رو،تصویری از خودم که به نظر بچه میومد با چشمهایی که خیلی درسها هنوز یاد نگرفتند.پاکش کردم،من این یک سال رو اینقدر افتادم و بلند شدم و یاد گرفتم که خود اول این جاده رو دیگه قبول ندارم، نگاهم بهش مثه نگاه یه ترم بالایی به دانشجوی ترم اوله... 

گذشت، سخت بود و ترسناک اما خوبه که تموم میشه، و خوبه که خیلی چیزها دستم اومد.فهمیدم من آدم خیلی چیزها نیستم، خیلی از باید‌ها و نبایدهام خط خورد، خیلی عادتها رو رها کردم.و الان نه اینکه حتما آدم بهتری شدم‌ها! نه ، اما من همین آدمِ بدترِ با خودش رو راست رو که میدونه چند چنده با خودش و دنیا و خودش رو بدیاشو دوست داره ترجیح میدم.

خواستم سنگامو با سالی که گذشت وا بکنم، بگم دهنمو صاف کرد، ولی از چیزی که ازم ساخت راضیم...اون رو به خیر،مارو به سلامت


+عنوان از گیلدا ایازی

  • ۷۱

به دور ریختن که عادت کنی، بتدریج همه چیز زباله است

  • ۱۸:۲۴
چشمهات هنوز به بیداری عادت نکرده میشینی روی تخت و یک چیز‌هایی توی دنیا اضافه به نظر میان.دفعه‌ی پیش که این حس رو داشتم با قیچی رفتم سراغ مامان که موهامو کوتاه کن،همینقدر بی دلیل اما بایدی.
امروزهم از جا کندم و شروع کردم به فرستادن خیلی چیزها به درک،از بیرون چیزهای خوبی به نظرن میان، چندتا جا‌‌شمعی چندتا مجسمه، دو تا ماگ ، چندتا عروسک ،... 
بعد تمام روز رو قالی تکوندم،پنجره شستم، گرد وسایل رو گرفتم و جون کندم،تن خسته‌ و خاکیم رو انداختم توی حموم و بعد دوباره خوابیدم.
این بار موقع بیداری سبک‌تر بودم، خیلی سبکتر،قدر خلاص شدن از مشتی خاطره‌ی از رونق افتاده، چند تاریخِ بی مصرف...

+پیام که داد حساب کردم دیدم از دیشب تا به حال بدون احتساب ساعات نرمال خواب خیلی برای جواب دادن معطل کرده،من هم با حساب سرانگشتی ساعتی رو که جوابش رو خواهم داد محاسبه کردم.
یکی نیس بگه بابا مختار ثقفی، بابا منتقم ! -ـ-

*عنوان از هادی پاکزاد
  • ۵۵

تو آب شده‌ای در اندوه اسب‌ها، دلتنگی دره‌ها، قطرات شبنم، مه نمی گذارد که ببینمت

  • ۲۰:۲۲

با همه‌ی ناله‌های شبانه‌روزیمان از زندگی، با همه‌ی حداقل هفته‌ای سه شب پیام‌های شبانه که گند بزنن از اول تا اخر این دنیا رو، با همه روزای غرق در ناامیدی، ترس و فلاکت همه‌ی ما شاید تعداد به زانو افتادنمون به انگشتای دست‌ها برسه. و منظور از  به زانو افتادن یعنی به معنای واقعی خم شدن زانو و آوار شدن...

و برای من هیچ از دست دادنی اونقدر بی‌رحمانه نبود که از دست دادنی با یک دنیا حرف نزده و کار نکرده و حسرت و حسرت و حسرت.

همیشه میترسیدم، همیشه اون کوهی بود که همین که در سایه‌اش کمی نفس تازه کنم برای من کافی.مثل وقتی که کنارش نشسته بودم و بعد خودم رو زدم به خواب تا با تکون‌های ماشین سرم روی شونه‌اش بیافته و توی دلم قند آب بشه! همیشه میترسیدم و همیشه ترسناک، پرغرور، و ممنوع بود.اما اون شب، اون شب که مثلا من خواب بودم و ماشین سیاهی جاده رو میشکافت سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم و اون به خیالش که من خوابم ، سرش رو روی سر من.

و این نزدیک‌ترین صمیمیتی بود که داشتم،شاید منتظر روزهای آینده بودم، روزهایی که اعتماد به نفس من بیشتر میشد یا شاید گره‌ی ابروهای همیشه در هم او بازتر... یادم هست یک بار شنیدم به شوخی  به فلانی میگفت یک روز تمام باهم بودیم و اون،یعنی من، فقط گفت: "تلفن بات کار داره" و" ناهار هیچی نداریم خوراک لوبیا میخوری؟" و همین. و من با خودم گفتم بعدها خیلی حرفها خواهم زد باور کن.

امایه روز  زیر بارون،توی ماشین فهمیدم همه چیز از دست رفته.هنوز از جیغ‌های اون روز گلوم میسوزه و هنوز وقتی یاد فحش‌هام به زمین و زمان و حتی خدا میافتم دل چرک میشم از آسمون ،از ابر از بارون...

اون روز بود که من توی اتاقش به زانو افتادم،خم شدم ، شکستم و منِ همیشه آروم ،و همیشه درگیر مراعات جیغ میزدم که تقصیر من بود، تقصیر من.

لیوان اب رو چپه میکردن داخل دهنم که اب بخور، نفس بکش ، تقصیر تو کجا ؟مریض بود، مریض . و من باقی جمله‌ام توی جیغهام گم میشد که "این همه دوری، تقصیر من بود"

امروز اتفاقی افتاد که یادش افتادم ، یاد خم شدن زانو، یاد آوار شدن ، ...

شما رو به خدا قدر بدونید، دیر میشه، دیر...



Designed By Erfan Powered by Bayan