۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

خیلی دور، خیلی نزدیک

.

"سباستین" کتابی که تمامش شرح سفری است به کوبا ،کشوری که شدیدا درگیر فقره با انقلابی در تاریخش و قهرمانهایی که هنوز تصویرشون همه جا دیده میشه ، اما  با آرمانهای خاک گرفته، و مردمی که درگیر زندگی سخت ،کمبودها و فقر شدید، خوش خلق هستن و تمیز.مردمی که در دنیا به مستقل بودن معروفن.

برای خیلی‌ها شاید کوبا هیچوقت مقصد سفر نباشه و این کتاب فرصتی هست برای از نزدیک‌تر خوندنش و حتی اگر توی لیست سفرهای آینده خودتون کوبا رو داشته باشید باز هم خوندن این کتاب خیلی میچسبه.

یه سفرنامه از زیر پوست شهر، با عکسهای سیاه و سفید،مثل همیشه.

#سباستین‌ــ‌منصورضابطیان

  • Yas
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵

77


چقدر الهام بخشه، sonia rykiel



  • Yas
  • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۹۵

فریاد با فرهاد

اااااااااااااای کـــــــــــــــــاش آدمـــــــــــــــــــــــــی

 وطنــــــــــــــــــــــــــــــش را همچون بنفشه‌ها میشد با خود ببرد هر کجا که خـــــــــواســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

  • Yas
  • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵

Vicky Cristina Barcelona + موزیک متن فیلم

این فیلم یکی از عجیب‌ترین فیلمایی بود که از وودی الن دیدم.در عین عجیب بودنش و دور بودن از شخصیتا یه بخشایی از  همشون بود منو یاد خودم مینداخت.مثله دلسردی ناگهانی ویکی، یا اون چیز لامصبی که کریستینا تموم عمرش دنبالشه و حتی نمیدونه چیه...

داستان فیلم ماجرای دو تا دوست صمیمی هست که تصمیم میگیرن تابستون رو در اسپانیا بگذرونن و اونجا با یه هنرمند نقاش آشنا میشن.

اول فیلم راوی میگه این دوتا دوست تقریبا توی همه چیز اشتراک نظر دارن مگر عشق.ویکی که ادم منطقی و عقل‌گرایی هست با زندگی و حتی عشق برنامه‌ ریزی شده و بدون ریسک و خیلی متعهد، و کریستینا دختر احساساتی ،ریسک پذیر و هیجانی.

از قضا توی این سفر به فردی برمیخورن که روی جفت این شخصیتای متفاوت اثر بذاره و یه جورایی عاشقش بشن و اتفاقایی که پیش میاد.

باید اشاره کنم که وقتی بازیگر مرد خاویر باردم باشه اصلا عجیب نیست، به نظرم همه پتانسیل عاشقش شدن رو دارن لعنتی:))

شاید این فیلمو مثه من دوست داشته باشید، شایدم خوشتون نیاد، آی دونت نو، یه سرچی کنین قبلش:)

 

+بازی‌ها فوق العاده بود

Vicky Cristina Barcelona

نویسنده و کارگردان :وودی آلن

بازیگران: خاویر باردم، اسکارلت جوهانسون،پنلوپه کروز، ربکا هال

IMDb: 7.1-10

 

 

  • Yas
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵

بوداهای سبز،بر بساط میوه...لبخند میخوریم و دندان تف میکنیم

فیلم داستان عشق است، داستان زندگی است و مرگ، داستان تقابل ها، داستان عشق ها و دوست داشتن ها؛ بنابراین بیش از آن که در آن به داستان بگردید باید به دنبال مانیفست باشید و به دنبال فرم. فیلم شخصیت محور است و نه داستان محور، فیلم، فیلم شخصیت هاست، از مهران (بابک حمیدی) گرفته تا بانو (رویا نونهالی) و ژاله (سحر دولتشاهی). فیلم تقابل عشق و نفرت، جنگ و صلح، نیکی و بدی، دوست داشتن و دوست داشته شدن و ... است میان این سه نفر که علاوه بر کشمکش با یک دیگر مدام در حال کشمکش با خودند. مرد شاعرمسلک جوانی که در بستر مرگ است، زن عاشقِ او و مادر عاشق تری که می خواهد عشق پسرش تنها و تنها متعلق به او باشد. مرد جوانی که دوست دارد آینده ی دیگران را پس از مرگش انتخاب کند، همسرش که از آینده فرار می کند و مادر که فکر می کند می تواند پسرش را از مرگ نجات دهد. فیلم بیش از آن که به دنیای بیرونی شخصیت هایش بپردازد به دنیای درونی آن ها توجه دارد. «نیمرخ ها» دارای گسست های زمانی تلطیف شده ایست، زمان ها به هم گره می خورند تا پازل شخصیتی کاراکترها تکمیل شوند و تأثیر گذر زمان بر انسانها و زندگی شان را نظاره گر باشیم.


فیلم طولانی است و متناسب با فضا و داستانش ریتم کندی دارد. این کندی ریتم در مورد این فیلم اتفاقاً اصلاً بد نیست و حتا شاید لازمه ی چنین فیلمی چنین ضرباهنگی است.
داستان بشدت تأثیرگذار است که البته بخش عمده ای از این تأثیرگذاری وام گرفته از ضایعه‌ی درگذشت کارگردانش بر اثر سرطان است و مضمون اصلی «نیمرخ ها» که مقوله ی «سرطان» است. کریمی درد و رنج های مهران را تجربه کرد و درگذشت، گویا جنس فیلم از دنیای درونی او نشئت می گیرد و به همین سبب به شدت ملموس و باورپذیر است و مخاطب را به همذات پنداری وامی دارد. 

طراحی صحنه و لباس فیلم فوق العاده است. هارمونی رنگ های سرد و مُرده در فیلم کاملاً مشهود است، حتا بادکنکهایی که در جشن تولد مهران می بینیمشان سفید و آبی کمرنگ اند. همه جای خانه بوی مرگ می دهد و این شخصیت ها و وقایع اند که شاید بتوانند گرد مرگ را از خانه پاک کنند، مثلاً بانو جان که با پتوی سرخ و لباس های سرخوشانه اش وارد می شود و قرار است سردی فضا را در هم بشکند. چهره پردازی کار به نظرم تا حدودی اغراق آمیز است خصوصاً در رابطه با کاراکتر مهران.

بازی ها درخشان اند. بابک حمیدیان نقش دشواری را ایفا می کند و در کنار او حضور پررنگ سحر دولتشاهی ستودنی است. رویا نونهالی شاید مناسب ترین گزینه برای ایفای نقش بانو است. نگاه هایش، حضورش و نحوه ی دیالوگ گویی اش که بازتاب دهنده ی موقعیت شغلی او نیز هست همگی باورپذیر از آب درآمده اند. بازیگران فرعی کار همچون بهاران بنی احمد، سام قریبیان و هومن سیدی نیز بازی های خوبی دارند.
«نیمرخ ها» با توجه به فضا و داستانش شاید تأثیرگذارترین فیلم ایرج کریمی باشد، آن هم فیلمی که چند ماه پیش از مرگش ساخت. 

"نقد از یاسمن خلیلی فرد"

  • Yas
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵

اینم فیلم امشب، بریم بخوابیم

علی : چی شده کفشت؟
خانم دکتر: میخش زده بیرون، هر کفش دیگه بود تا حالا انداخته بودمش بیرون. این یکی رو دلم نمیاد.
- رهاش کن بره رئیس!
+ یعنی چی؟
- هیچی، یه رفیق داشتم همیشه هر وقت یه چیزی اذیتت میکرد میگفت رهاش کن بره. شرش کم میشه! چرت میگفت البته ...
+ مخصوصا در مورد میخ کفش بدتره میره تو پای آدم !
- از اینایی بود که تو زندان هیپنوتیزم و اینجور چیزا یاد گرفته بود، یدفعه من و سیما رو برد کافه ی دنیز!
+ سیما کی بود ؟
- سیما یکی از بچه های دانشگاه.
+ دوستش داشتی؟
- مثلا. خیلی شبیه مینا بود. همون دخترداییم که از تاریکی میترسید.
+ اون چی؟ اونم تورو دوست داشت؟
- نمیدونم...من هیچوقت هیچی بهش نگفتم.من اینجوریم! همیشه هر وقت باید یک کاری بکنم یدفعه اصلا هیچ کاری نمیکنم!

 خلاصه رفتیم کافه دنیس. فرید شروع کرد به هیپنوتیزم کردن تا این که نوبت رسید به من. منو خواب کرد و بچه ها شروع کردن به سوال کردن.

 همشون پیله کرده بودن که کیو دوست داری؟ منم هیچی نمیگفتم.تا این که خود سیما گفت علی یه چیزی بگو! 

مهم نیست چی باشه یه چیزی بگو .منم هیچی نگفتم.گفت اصلا یه چیز بی ربط بگو، بگو یه چیزهایی هست که تو نمیدونی...!

+ گفتی؟
- نه ! هیچی نگفتم.اینقدر هیچی نگفتم تا همه حوصله شون سر رفت، از خواب بیدارم کردن.
+ حوصله سیما هم سر رفته بود ؟
- لابد... 6 ماه نکشید با محمود چاخان ازدواج کرد
+ لابد کلی هم حالت گرفته شد، نه؟ خوب انتظار معجزه داشتی؟
- حالا کی گفته من منتظر معجزه ام؟ میدونی امروز دفعه دومه اینو میشنوم ؟
+ خب پس یه کاری میکردی
- اصلا تو اگه بودی چیکار میکردی؟
+ من که صاف بهش میگفتم
- صاف بهش میگفتی؟
+ خب آره.مگه چیزه عجیبیه ؟ ... خب تلفنی بهش میگفتم

- تلفنی هم نمیتونستی بگی
+ چرا ...بیا ...الو ...سلام .. میخواستم یکم باهات حرف بزنم ...میخواستم از خودم برات بگم..یعنی راستش میخواستم بگم اون شب ولی نشد ...امممم...شاید حالا یه وقت دیگه...شاید اصلا دیگه پیش نیاد...به هر حال میخواستم بگم که ....

ـ دیدی نمیشه!


+ میخواستم بگم ، یه چیزهایی هست که نمیدونی ...



‌#چیزهایی‌ــ‌هست‌ــ‌که‌ــ‌نمیدانی

  • Yas
  • جمعه ۱۳ اسفند ۹۵

من به امید خوابایی که شبا میبینم، روزا رو دوام میارم !

  • Yas
  • چهارشنبه ۱۱ اسفند ۹۵

پیشنهاد فیلم : پله‌ی آخر

+بعد از مردنم تا یک روز یا بیشتر، ناخن هایم رشد می کنند و موهایم و ریشم، انگار از مرگ من بی خبرند .

تا قبل از شنیدن خبر مرگم، همیشه افسرده بودم، اما حالا یهو ضد ضربه شدم، انگار دوای من، شنیدن خبر مرگم بود!


+یادته یه سال تو تفرش خسرو اومد مرخصی خونه ی مامان جون ؟
صبح اون روزی که میخواست برگرده پادگان تو بهش گفتی: یه وقت گوله نخوری بمیری !همونجا آرزو کردم کاشکی خسرو بمیره...گاهی وقتا فک میکنم کاشکی منم اونشب اونقدر زیر بارون وایمیستادم تا بمیرم !


+اساتید نشسته بودن من رفتم بالا یه دفعه همه چی یادم رفت هی میگفتم«تو...!...تو...!»دلشون سوخت.گفتن حالا بیا یه تست دیگه ازت بگیریم.فکر میکنی چی بود تستشون؟ جریان خبر مرگ مادر پای تلفن!
گوشی رو برداشتم گفتم :«جدا؟!» 
گفتن برو گمشو تو هیچ استعدادی نداری!

 =))


  • Yas
  • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵

:))

داشتم توی وبسایتی که چند وقت پیش معرفی کردم پیشنهادا رو میخوندم و یه سری رو به لیست خودم اضافه میکردم که دیدم ۹۹٪ مواردی که انتخاب کردم در درازمدت ممکن میشه، بعد شروع کردم یه سری هدفای کوچیکتر و قابل دسترس‌تر هم برای روحیه گرفتن و تو لحظه زندگی کردن اضافه کردم به لیست که با یه مورد مواجه شدم و شاید دو دقیقه به عکسش نگاه کردم، و بی وقفه میخندیدم، تصویر بامزه‌ی یه زن در حال گاز زدن کیت کت و بالاش به عنوان هدف نوشته بود : خوردن کیت کت به روش نامعمول! 

یعنی حسی که من از دیدن عکس گرفتم اصن عالی بود، شاید خودم هم انجامش دادم=)) ، اصلا لعنت به همه چارچوبای مسخره از کوچیک تا بزرگ=))

  • Yas
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵

#بشنویم

این حرکت قشنگی که تو وبلاگستان در جریانه در مورد زبان مادری و خوندن و شنیدن این گویش‌های دوست داشتنی از بلاگرا بر آنم داشت که همه پستی که میخواستم بنویسمو خلاصه کنم تو همین ترانه با صدای معین :)


 

  • Yas
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵
فیلم و کتاب، یه چندتایی عکس،دو سه تا موزیک... لابه‌لاش شاید حرف هم زدیم، از اینور ، اونور...