187

  • ۱۸:۱۰

اینکه  حرف زدن باهاش حالت رو به خنده‌های کشدار میرسونه  اصن اتفاق خوبی نیستا! همینجاست که باید بزنی تو سر دلت و بگی بشین سر جات بچه


186

  • ۲۳:۴۷
+افتادم روی زمین و دو نفر واسه کمک اومدن کنارم، هی میگن خوبی؟ درد داری؟ شکسته؟ زخم شد؟ خون میاد؟ و من در حالی که پامو با دستم گرفتم از خنده غش میکنم و درد میکشم.همیشه همین بوده، از وقتی یادم میاد در مواجه با درد یا شرایط بحرانی به طور غیر ارادی میخندم، حس میکنم اعصابم میخواد تلقین کنه طوری نیست حالا، چیزی نشده، حتی دیشب موقع دیدن فیلم صحنه‌های تلخ و هیجانی که پیش میومد من خندم میگرفت.لیلا حاتمی سرشو میکوبید به شیشه ،هربار محکم و محکم تر، و من از ترس شکستن کله‌ش میخندیدم-ـ- 
چه وضع خُلیه!

+وقتی دلگیری و تنها... فرندز هست...

+امروز طی یک حرکت خودخواسته واسه تغییر رنگ با سوختگی نرمال قابل پیش بینی برگشتم خونه، و مامانم منو به چشم تعدادی سلول سرطانی متحرک میبینه! اعصاب نذاشت واسه من که، 
خدایا قاموسا سرطان پوست نگیرم که اونوقت نه از دست افزایش تعداد سلولها، که از "دیدی گفتم"های والده‌ی گرام دار فانی رو خودم ترک میکنم. 

+از اون عصبانیم، و از خودم بابت این عصبانیت ، بیشتر! ( جمله بندیش خیلیم اوکیه)

  • ۷۹

این قسمت: خلاص شدگان

  • ۱۳:۵۳

وی به خانه میرسد،مقنعه‌ را از سرش دراورده  به گوشه‌ای پرتاب میکند و با غیظ میگوید امیدوارم تا پاییز به هیچ دلیلی مجبور نشوم تو را سر کنم

  • ۷۶

بریم زیر تموم روزامون هشتگ بزنیم تابستون؟

  • ۱۸:۴۳

موهای تازه رنگ شده‌اش رو بالای سرش گوجه کرده،پاهاش رو بغل گرفته و هم زمان با قیمیشی زیر لب زمزمه میکنه و لاک سفید میزند،هرزگاهی زیر چشمی به گوشی نگاه میکنه و احتمالا از اینکه هیچ خبری نیست حرص میخوره، اما به روی خودش نمیاره.

این روزها خوب میبینم که چقدر خسته شده، و چقدر تنهاس، و چقدر حرف‌هاش توی دلش میمونه.

نگاهی به لیوان نسکافه میندازه و از سرد شدنش غرغر میکنه، بعد میگه فلان امتحانمو ده شدم،اگه  اون یکی بالای ۱۴ نده مشروطی بعید نیست، سر تکون میده که چه افتضاحی، میخنده.

این روی اوضاعش رو من که هیچ خودش هم تا به حال ندیده بود، این بیخیالی، این کرختی و ناامیدی، این به اهمیت شدن به همه چیز چقدر عجیبه.چقدر شبیه خودش نیست.فقط خسته شده، یه ذره زیادی خسته شده.

بهش میگم ولش کن، جبرانش رو موکول کن به بعد، اون لاک قرمز رو بده من، پس فردا بریم استخر؟ و روز بعدش، و بعدترش؟ بریم از اون اب طالبی‌های تگری بخوریم و باز بهش بگیم توش شکر نریز،بریم اون پشت روی صندلی‌ها پاهامو بغل بگیریم و زندگی رو دود کنیم،بریم سینما، گرد از کتابای کتابخونه بتکونیم؟ 

  • ۱۲۸

و ناگهان غم...

  • ۲۱:۴۱
قرار نبود اتفاقی بیافته.فقط این سکوت و نبودن  به  هر روز، چندین ساعت باهم بودنهایمون نمیومد.از ظهر غیبش زد.دلم شور افتاد، زنگ زدم جوابی نداد.گفتم خوابه، خوابه ، و هر ساعتی که میگذشت احتمالش کمتر میشد
سر شب مریم از دلشوره گفت و من چنگ زدم به لباسم و با مشتی گره شده و لرزان گفتم بذار باز زنگ میزنم.بوق، بوق ، بوق... که جواب داد.
جیم عزیزم، رفیق مجازی هزار بار واقعی تر از هرکس دیگه‌ای، شنیدن صدای گریه‌‌ی تو چیزی نبود که شنیدنش آسون باشه،شنیدن صدای گریه‌ت لالم کرد، شنیدن صدای گریه‌ت چاره‌ای نگذاشت که فقط گریه کنم، و قلبم رو فشار بدم که عزیز قلبم، رفیقم، کاش کاری از دستم برمیومد.
جیم عزیزم کاش آخری باشه، کاش دیگه غمی نشینه تو دلت...
کاری از دستم بر نمیومد جز اینکه بیام  و بگم امشب به یادش باشید، و برای آرامش و شادی روح مادربزرگ جیم دعا کنید.ازتون بخوام امشب که با خداتون خلوت کردین،آرامش دل رفیق ماهم ازش بخواین...
مرسی بچه‌ها

+کامنتای قبلی با حال مساعدتری جواب داده میشه،ببخشید
  • ۳۶

نیازمندی‌ها

  • ۱۶:۴۹

یکی باید باشد.یکی باید باشد دستت را بگیرد ببرد بستنی فروشی،اسکوپ اسکوپ بستنی‌های رنگارنگ انتخاب کنی.مثلا نسکافه،سیب سبز، آلوی قرمز،کره گردویی، بعد در حال برداشتن قاشق‌ها چشمکی بزنی و آرام بگویی فرار کنیم؟

خنده‌ای ناباورانه‌ای بنشیند گوشه‌ی لبش،اما به برق چشمانت نه نگوید.دستت را بگیرد ، تو بخندی، بلندتر بخندد.با خنده‌های ریز زمزمه کنید یک ، دو ، سه، و شروع کنید به دویدن، نگاه متعجب بستنی فروش، و بستنی خورهای احتمالی را پشت سر جا بگذارید و کوچه‌های فرعی و کسل از گرمای شهریور صدای قدم‌های پرشتاب و  خنده‌هایتان را به جان بخرند.


+البته ما از آن آدم‌هایش نیستیم، بعدش خودش مجبور است برگردد به محل جرم، بگوید مرسی خندیدیم، حسابمون چقدر میشد؟ 

:| :))


pino

  • ۱۶:۰۹

اخه چقدر خوبن کارای این لامصب! اینم از اون کارای پدر در بیاره بسکه جزئیات داره و بزرگه.من دیگه نمیخوام کپی بکشم، اینقدر لعنتی نباش-ــ-

توجه شما رو به ضرب قلمای روی پیرهنا جلب میکنم ، واعای♥ـ♥

179

  • ۲۰:۰۲
+شازده کوچولو گفت: "شوخی چیست؟"
روباه جواب داد:" همان که آدمها حرف دلشان را با آن میزنند"
:)

+ساعت ۱۱ به زور زنگ در از خواب بیدار شدم، در رو باز کردم و چشم غره‌ای حواله که کلیدت کو؟ هر روز هر روز! خب ببر اون لامصب رو ، بذار منم بخوابم.همه‌ش رو از نگاهم خوند و خندید.لبخند هم نزدم.من سر خواب بی اعصاب ترین آدم زمینم. با یه لیوان چای برمیگردم به اتاق چشمم میافته به بوم نقاشی اون گوشه.کج شده و چوپ پایه به پارچه‌ی بوم فشار اورده، جای چوب روی تابلو مونده بود و آه از نهادم بلد شد و ناامید افتادم روی تخت. اینجوری نمیشد، بعد روزها رفتم سراغ رنگ‌‌ها و تینر. بوی تینر سرحالم کرد، قابلیتش رو داشت که توی آهنگ کودکانه فرهاد بخونه بوی تینر، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی. یا یک همچین چیزی.
چند ساعت وقت گذاشتم تا بالاخره تمام شد و همونطور خیس خیس آویزونش کردم به دیوار.یعنی همین یک حرکت حالم رو بهتر کرد.چه باری بود روی دوشم.

+ هنوز هیچکدوم از نمره‌ها نیومده، اساتید محترم فراخین یا چی؟

+"وطنی که دور شد

و هیچ کس نفهمید که گاه ناخواسته

بی آنکه تَرک کنی...

یک مهاجری "



پیام داده میای اسم فامیل؟

  • ۰۰:۱۳

با ی میگه یاسمنگولا


#دیوونه:)

سقوط تکه ابریست که دست بر پیراهنم می ساید ترس قطره اشکی ست که نمی ریزد

  • ۱۷:۳۴

+رویا پرداز،احساسی، آرمان گرا، کمال طلب،معناگرا، ...

این هم نتیجه‌ی تست روانشناسی.خب با این تیپ شخصیتی شاید طبیعی باشد که مدام دستم در پی چیزی باشد برای چنگ انداختن، و هیچ کدام هم راضی کننده‌ نیست و شاید خودم را گول میزنم که اگر چه‌ها میشد، چقدر خوبتر میبود.

 

+میخواستم استاد و آموزشگاه موسیقی را عوض کنم.از خجالت هی بیخیال شدن‌های من و صبوری‌های استاد.با خودم فکر کردم میروم یک استاد سخت گیر و خشک پیدا میکنم که از ترسش هم شده اینقدر کم نگذارم.بعد یاد تمام گوش دادن‌ها،صبوری کردن‌ها و آرامش دادن‌های استادم می‌افتادم میگفتم خیلی بی لیاقتی، خیلی.امروز از آموزشگاه زنگ زدند که کجایی،میخواستم بگویم اسمم را خط بزنید، اما روی همین هم نداشتم.گفتم شنبه، شنبه می‌آیم.و هنوز مرددم، مثله همیشه فرار کنم، یا سرم را پایین بیندازم و برم بگویم، سلام ،برگشتم.

 

+"وقتی رویاهای آنان با واقعیت نمی خواند، در نظر دیگران دمدمی و بوالهوس ظاهر می شوند" از ضعف‌های شخصیتی تیپ INFP.وی سری به افسوس از مواجه شدن با واقعیت تکان میدهد، و زیر لب زمزمه میکند دقیقا، دقیقا.

 

+تو کجا نالی از این خار که در پای منست

یا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست

دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب

عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست.

"سعدی"
 
 

+یکی از سکانس‌های فیلم بندباز، فیلیپ وسط بند بین زمین و هوا مردد است، روی هر دو برج دو قلو پلیس‌ها منتظر دستگیری‌اش هستند، فرقی ندارد جلو برود یا عقب برگردد،می نشیند همانجا روی طناب، و از بالای ابرها به زمین نگاه میکند،صداها قطع میشود، چهره‌اش آرام است.یک همچین جایی از زندگیم هستم،آخرش قرار است همه چیز طبق برنامه پیش برود،راهی به عقب هم نیست و نمیتواند باشد.شاید باید بیخیال نشست، لذت برد، و بعد هم با لبخند به سوی نتیجه‌ی نسبتا بدی رفت، که پیامد انتخابت بوده.ولی با رضایت از تجربه‌ای که شاید ارزشش را داشت.

 

+

 
 
+

be_my_wierdo#

Designed By Erfan Powered by Bayan