۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

گیرنده شناخته نشد

گیرنده شناخته نشد اولین و مشهورترین کتاب کاترین کرسمن تیلور به بیش از بیست زمان ترجمه شده است.

این داستان کوتاه شرح نامه نگاری دو دوست صمیمی آلمانی است که سالها با هم در سانفرانسیسکو زندگی کرده‌اند و حالا یکی‌شان به آلمان بازگشته است آن هم درست زمانی که حزب نازی آدولف هیتلر به قدرت رسیده.

تیلور این داستان را در سال ۱۹۳۸ نوشت، زمانی که جنگ جهانی دوم شروع نشده بود و بسیاری از مردم و سیاستمداران در غرب هیتلر را خطر جدی نمیدانستند و درمورد آلمان نظرها عموما خنثی و حتی در مواردی مثبت بود.

پسر کاترین تیلور در یادداشتی درباره‌ی کتاب مینویسد جرقه‌ی کتاب از خبری چند خطی در روزنامه‌ای زده شد: دانشجویان آمریکایی که در آلمان درس میخواندند در نامه‌هایشان از جنایات نازی‌ها میگویند.

آنها در جواب دوستان ساکن آمریکایشان که هیتلر را در نامه‌های خود مسخره میکنند به آن‌ها مینویسند:«بس کنید.اینها با کسی شوخی ندارند.همین نامه‌ی شما میتواند سر آدمی را به باد دهد.»


+دوست عزیز، به نظر من همه چیز در غلیان است،واقعا در غلیان است.مردم همه به جنب و جوش افتاده‌اند.این را در کوچه و بازار حس میکنی.ناامیدی مثل لباس کهنه به گوشه ای پرتاب شده.مردم دیگر خودشان را در ردای شرم نمیپیچند.دوباره امیدوار شده‌اند.شاید این فقر بالاخره به پایان برسد.اتفاقی در راه است.اتفاقی که نمیدانم چیست.بالاخره رهبری پیدا شده اما با احتیاط از خودم میپرسم این رهبر ما را به کجا خواهد برد؟از بین رفتن ناامیدی خیلی وقت‌ها منجر میشود به قدم گذاشتن در راه‌های جنون آمیز.


+کاش میتوانستم کاری کنم که تولد دوباره‌ی آلمان نوین را با رهبری پیشوای والا مقاممان را ببینی.دنیا نمیتواند ملتی بزرگ را تا ابد در انقیاد نگه دارد.ماشکست خورده بودیم و چهارده سال سرمان را زیر انداخته بودیم.نان تلخ شرم میخوردیم و سوپ آبکی فقر را سر میکشیدیم.اما حالا مردمی آزاد هستیم.


+تو میگویی ما کسانی را که افکار آزادی‌خواهانه دارند شکنجه میکنیم و کتابخانه‌ها را ویران.دست از این احساساتی‌گری کپک زده‌ات بردار.آیا جراح از خیر غده‌ی سرطانی میگذرد به این دلیلی که برای دراوردنش باید شکم بیمار را پاره کند؟

ما بی رحمیم! معلوم است که بی‌رحمیم.هر تولدی با درد همراه است و نیز تولد دوباره‌ی ما.

دیگر بس است نامه ای برایم ننویس.حالا هردومان میدانیم که دیگر هیچ توافقی با هم نداریم.


*قسمت‌هایی از کتاب رو انتخاب کردم که کمی از ماجرای دگرگون شدن پیوند دوستی این دو نفر رو نشون بده.یه کتاب خیلی کم حجم که کمتر از یک ساعت خونده میشه.و یک پایان جذاب : گیرنده شناخته نشد.


ترجمه‌ی بهمن دارالشفایی

  • Yas
  • يكشنبه ۲۹ مرداد ۹۶

دنیا به آخر نمیرسد.کوچک میشود، جدی میشود.مثل آدم پیر و اخمویی میشود و مدام غر میزند

+دست‌هایش را مشت کرد و گفت می‌روند علیه تمام بی‌عدالتی‌های دنیا مبارزه می‌کنند.ترلان گفت همینجا هم میتوانند مبارزه کنند.

میتوانند به جای برداشتن اسلحه،آگاهی طبقاتی مردم را بالا ببرند.و توی دلش گفت شاید هم با نوشتن بشود این کار را کرد.

رعنا گفت:«اپورتونیست.تو یک اپورتونیستی.»بعد دیگر با او حرف نزد.ترلان شرمنده بوددوست نداشت به او بگویند اپورتونیست یا رفیق نیمه راه.اون هم دوست داشت در معادن بولیوی  کار کند و در شیلی زخمی‌ها را با جان فشانی بی‌حدی حمل کند.دوست داشت مثل یک قهرمان در باربر تمام دیکتاتورهای دنیا بیاستد و پوسترهای او را به دیوار بزنند اما چطور میتوانستند به انجا بروند.

رعنا گفت بیوک باید اعدام انقلابی بشود و پدرش ... به پدرش که رسید درماند.با پدر دهن بین و ساده و بدبختش باید چه کار میکرد.

ترلان خواست به رعنا دلداری بدهد.فرار فایده ای نداشت.باید میماندند و مقاومت میکردند.

"ْفکر فرار همیشه وسوسه‌اش کرده بود.فکر ماندن بیشتر از آن."

عمق برایش مهم تر از عرض و طول بود.میخواست با سر توی زندگی برود.



+ترلان سرش را تکان می‌دهد. به همین سادگی کلمات محکم و آشنای زندگی‌اش بی‌مصرف شده بودند. 

به درد نوشتن انشای سوزناک می‌خورند ولی به کار توضیح زندگی جدیدش نمی‌آمدند. زندگی‌اش عوض شده بود و کلماتش نه. 

کلمات عاریه‌ی جدیدی را در اختیارش گذاشته بودند اما آن‌ها مثل مورچه‌های سیاه از سر و رویش بالا می‌رفتند، گوشت تنش را گاز می‌گرفتند و عذابش می‌دادند.

 باید به رعنا بگوید که کلمات خودش را می‌خواهد، کلماتی که مثل گیاهانی ترد و نازک با دست‌های خودش پرورده باشد. مال خودش باشد.(نوشته ی روی جلد کتاب)


+ "ترلان"

نوشته‌ی فریبا وفی

برنده ی جایزه‌ی ادبی لیتپرم آلمان۲۰۱۷



  • Yas
  • سه شنبه ۲۴ مرداد ۹۶

214

شاید ما درد رو دوست داریم.شاید همگی اینطوری برنامه ریزی شدیم.چونکه بدون اون شاید احساس واقعی بودن نکنیم.

اون چی بود که میگفتن؟

از کسی میپرسن چرا با چکش به سرت ضربه میزنی؟ جواب میده چون بعدش وقتی نمیزنم احساس فوق العاده ای میده!

"grey's anatomy"

  • Yas
  • دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶

213

من همیشه یک چمدان برای برلین خواهم داشت

 

 

  • Yas
  • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶

206

God,i love these fingers+

!Thank you-

...No,actually i meant my fingers ! look at how happy they are+



 friends

season 1 episode 6

  • Yas
  • پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶
فیلم و کتاب، یه چندتایی عکس،دو سه تا موزیک... لابه‌لاش شاید حرف هم زدیم، از اینور ، اونور...