مرا بیاموز، چگونه از تو بنویسم

  • ۱۳:۰۱

نوشتن از تو سخت است. هرچیزی بنویسم پر از غافلگیری است، دور از حقیقت همیشگی.

همه‌ی عاشقانه‌هایی که یادم می آید ، پر از "همیشه منتظر آمدنت بودم" ،یا "تو دقیقا همان کسی هستی که همیشه در رویاهایم‌ میدیدم " بوده. اما من نه منتظر بودم، نه حتی تو شباهتی به تصوراتم داشتی.تو یک غافلگیری بزرگی زمانی که هیچ انتظارش را نداشتم.

تو قوی ترین برهم زننده‌ی تمام معادلاتی.تو چالوس من شدی دوست داشتنی و مه آلود.

دور از پیش بینی

دور از پیش بینی

دستم را بگیر، من از هرچه ارتفاع و هرچه پیچ میترسم.

 

*عنوان از غاده السمان

 

 

گیرنده شناخته نشد

  • ۱۱:۲۹

گیرنده شناخته نشد اولین و مشهورترین کتاب کاترین کرسمن تیلور به بیش از بیست زمان ترجمه شده است.

این داستان کوتاه شرح نامه نگاری دو دوست صمیمی آلمانی است که سالها با هم در سانفرانسیسکو زندگی کرده‌اند و حالا یکی‌شان به آلمان بازگشته است آن هم درست زمانی که حزب نازی آدولف هیتلر به قدرت رسیده.

تیلور این داستان را در سال ۱۹۳۸ نوشت، زمانی که جنگ جهانی دوم شروع نشده بود و بسیاری از مردم و سیاستمداران در غرب هیتلر را خطر جدی نمیدانستند و درمورد آلمان نظرها عموما خنثی و حتی در مواردی مثبت بود.

پسر کاترین تیلور در یادداشتی درباره‌ی کتاب مینویسد جرقه‌ی کتاب از خبری چند خطی در روزنامه‌ای زده شد: دانشجویان آمریکایی که در آلمان درس میخواندند در نامه‌هایشان از جنایات نازی‌ها میگویند.

آنها در جواب دوستان ساکن آمریکایشان که هیتلر را در نامه‌های خود مسخره میکنند به آن‌ها مینویسند:«بس کنید.اینها با کسی شوخی ندارند.همین نامه‌ی شما میتواند سر آدمی را به باد دهد.»


+دوست عزیز، به نظر من همه چیز در غلیان است،واقعا در غلیان است.مردم همه به جنب و جوش افتاده‌اند.این را در کوچه و بازار حس میکنی.ناامیدی مثل لباس کهنه به گوشه ای پرتاب شده.مردم دیگر خودشان را در ردای شرم نمیپیچند.دوباره امیدوار شده‌اند.شاید این فقر بالاخره به پایان برسد.اتفاقی در راه است.اتفاقی که نمیدانم چیست.بالاخره رهبری پیدا شده اما با احتیاط از خودم میپرسم این رهبر ما را به کجا خواهد برد؟از بین رفتن ناامیدی خیلی وقت‌ها منجر میشود به قدم گذاشتن در راه‌های جنون آمیز.


+کاش میتوانستم کاری کنم که تولد دوباره‌ی آلمان نوین را با رهبری پیشوای والا مقاممان را ببینی.دنیا نمیتواند ملتی بزرگ را تا ابد در انقیاد نگه دارد.ماشکست خورده بودیم و چهارده سال سرمان را زیر انداخته بودیم.نان تلخ شرم میخوردیم و سوپ آبکی فقر را سر میکشیدیم.اما حالا مردمی آزاد هستیم.


+تو میگویی ما کسانی را که افکار آزادی‌خواهانه دارند شکنجه میکنیم و کتابخانه‌ها را ویران.دست از این احساساتی‌گری کپک زده‌ات بردار.آیا جراح از خیر غده‌ی سرطانی میگذرد به این دلیلی که برای دراوردنش باید شکم بیمار را پاره کند؟

ما بی رحمیم! معلوم است که بی‌رحمیم.هر تولدی با درد همراه است و نیز تولد دوباره‌ی ما.

دیگر بس است نامه ای برایم ننویس.حالا هردومان میدانیم که دیگر هیچ توافقی با هم نداریم.


*قسمت‌هایی از کتاب رو انتخاب کردم که کمی از ماجرای دگرگون شدن پیوند دوستی این دو نفر رو نشون بده.یه کتاب خیلی کم حجم که کمتر از یک ساعت خونده میشه.و یک پایان جذاب : گیرنده شناخته نشد.


ترجمه‌ی بهمن دارالشفایی

چیزی نمانده، چند روز و یک شهریور

  • ۲۱:۴۱

+چشمانم را باز کردم و روی تخت غلتی زدم.ساعت نشان میداد از چیزی که باید بیشتر خوابیده بودم ولی انگیزه‌ای برای کندن از رخت خواب نداشتم.بعد یک رب پهلو به پهلو شدن‌ها تنها چیزی که مجابم کرد بلند شوم یادآوری این بود که یک بستنی مگنوم گُلد در فریزر دارم.یک بستنی شکلاتی تنها بهانه برای تحرک، به نظر خودم که اصلا اوضاع خوبی نیست!

با خودم فکر کردم بالاخره تابستان از پس چند کاری که خیلی وقت بود توی لیست برنامه‌هایم خط نمیخوردند برآمدم، اما باز یک چیزی این وسط میلنگد.وظیفه وار به کارهایم میرسم،و تمام هفته خودم را به زور از طرفی به طرف دیگر میکشم و باقی وقتم را منتظرم تا به مهلت وظیفه‌ی بعدی برسم! این وسط تمام زمان‌هایم سوخته، تمامش کسالت محض  است.بیکارم و زمان برای هیچ کاری ندارم.یک پارادوکس خسته کننده...

یک هفته شده تصمیم دارم باشگاه بروم،امشب هم برای فردا مصمم هستم اما این خورشید لعنتی که دربیاید، ذره ذره اراده و انرژی من را میمکد و پوسته ی خالی باقی میگذارد که ترجیح میدهد زیر باد کولر لای پتو بپیچد و تمام روز در اتاقی با پرده‌های کشیده سریال ببیند. 


+ممکن است بارها از کنار کسی رد شد و ندید،روی پاگرد پله‌ها به چشم‌های کسی نگاه کرد بی آنکه هیچ چیز غیر طبیعی به نظر برسد.میشود حتی هم کلام شد و در خاطر نماند.اما کسی چه میداند که روزها ، یا سالها بعد همه چیز به طرز عجیبی برعکس نشود.


+واقعا میروید شعرهای علی سلطانی و عرفان پاکزاد و امثالهم را میخوانید؟ لااقل برای ما نفرستید ما همینطوری حالمان ناخوش است!  

سالها بعد در کتاب‌ها مینویسند و مردمانی بودند که با حجم عظیمی از جفنگ گویی‌ها به اسم شعر ، کمر ادبیات پارسی را شکستند!

جفنگیاتشان را با اسم سیمین بهبهانی و صادق هدایت شیر میکردند و اشعار سعدی و حافظ کپشن عکسهای پیتزا و پنیر و چلوکباب سلطانیشان بود.



+دست‌های تو انگار

پرچم‌های صلح‌اند
بر خرابه‌ی روزهای من
که جز نشانه‌ای از گنج‌ها در او باقی نیست

"شمس لنگرودی"



+تو همیشه شادی ،همیشه میخندی، چشم‌های تو نگاهم را که غافلگیر میکند  همیشه چشمک شوخی در آستین دارند.

به چراغ‌های روبه رو خیره میشوی و میگویی آدم‌ها دنیا را دوست ندارند،مگر اینکه کسی بیاید که کنارش بشود قدری‌ آرامش داشت و دل گرم بود.

نگاهت میکنم،حالا غم درون چشمانت را میشد دید،مثل مچی که باز شده، مثل اتاق مرموزی پشت درهای همیشه بسته.میخندی و میپرسی تو اینطور نیستی نه؟حال تو همیشه خوب بوده...

میخندم و میگویم تحمل زندگی گاهی سخت است...

،

کسی باید باشد، به قول فروغ،کسی که مثل هیچکس نیست.



+یک لاک زرد زده‌ام.به نظر خودم یک لاک زرد خورشیدی‌ رنگ است.مرا یاد تابستان میاندازد.یک تابستان گرم و آرام.بیشتر شبیه تابستان‌های کتاب بابا لنگ دراز .رنگ تعطیلات تابستانی جودی در مزرعه‌ی آقای جرویس پندلتون! با یک مزرعه  و یک اتاق زیر شیروانی و نان و مربای محلی و دو سه نفر آدم ساده و مهربان.

لاک زرد خورشیدی‌ام مرا کمی از این تابستان گرم و شلوغ پر از ترافیک تهران نجات میدهد، قدر چند ثانیه افتادن نگاهم به دست‌ها،وقتی ظرف میشورم، در تاکسی را باز میکنم یا باقیِ پول شیر را از آقای فروشنده میگیرم.



دنیا به آخر نمیرسد.کوچک میشود، جدی میشود.مثل آدم پیر و اخمویی میشود و مدام غر میزند

  • ۲۳:۰۰

+دست‌هایش را مشت کرد و گفت می‌روند علیه تمام بی‌عدالتی‌های دنیا مبارزه می‌کنند.ترلان گفت همینجا هم میتوانند مبارزه کنند.

میتوانند به جای برداشتن اسلحه،آگاهی طبقاتی مردم را بالا ببرند.و توی دلش گفت شاید هم با نوشتن بشود این کار را کرد.

رعنا گفت:«اپورتونیست.تو یک اپورتونیستی.»بعد دیگر با او حرف نزد.ترلان شرمنده بوددوست نداشت به او بگویند اپورتونیست یا رفیق نیمه راه.اون هم دوست داشت در معادن بولیوی  کار کند و در شیلی زخمی‌ها را با جان فشانی بی‌حدی حمل کند.دوست داشت مثل یک قهرمان در باربر تمام دیکتاتورهای دنیا بیاستد و پوسترهای او را به دیوار بزنند اما چطور میتوانستند به انجا بروند.

رعنا گفت بیوک باید اعدام انقلابی بشود و پدرش ... به پدرش که رسید درماند.با پدر دهن بین و ساده و بدبختش باید چه کار میکرد.

ترلان خواست به رعنا دلداری بدهد.فرار فایده ای نداشت.باید میماندند و مقاومت میکردند.

"ْفکر فرار همیشه وسوسه‌اش کرده بود.فکر ماندن بیشتر از آن."

عمق برایش مهم تر از عرض و طول بود.میخواست با سر توی زندگی برود.



+ترلان سرش را تکان می‌دهد. به همین سادگی کلمات محکم و آشنای زندگی‌اش بی‌مصرف شده بودند. 

به درد نوشتن انشای سوزناک می‌خورند ولی به کار توضیح زندگی جدیدش نمی‌آمدند. زندگی‌اش عوض شده بود و کلماتش نه. 

کلمات عاریه‌ی جدیدی را در اختیارش گذاشته بودند اما آن‌ها مثل مورچه‌های سیاه از سر و رویش بالا می‌رفتند، گوشت تنش را گاز می‌گرفتند و عذابش می‌دادند.

 باید به رعنا بگوید که کلمات خودش را می‌خواهد، کلماتی که مثل گیاهانی ترد و نازک با دست‌های خودش پرورده باشد. مال خودش باشد.(نوشته ی روی جلد کتاب)


+ "ترلان"

نوشته‌ی فریبا وفی

برنده ی جایزه‌ی ادبی لیتپرم آلمان۲۰۱۷



214

  • ۱۱:۳۸

شاید ما درد رو دوست داریم.شاید همگی اینطوری برنامه ریزی شدیم.چونکه بدون اون شاید احساس واقعی بودن نکنیم.

اون چی بود که میگفتن؟

از کسی میپرسن چرا با چکش به سرت ضربه میزنی؟ جواب میده چون بعدش وقتی نمیزنم احساس فوق العاده ای میده!

"grey's anatomy"

213

  • ۱۰:۱۸

من همیشه یک چمدان برای برلین خواهم داشت

 

 

میخواستم برچسب بزنم #ازــ‌زندگی، اما محدودیت تعداد موضوعات بیان اجازه نداد حالا از من عنوان هم میخواهد! بی چشم و رو

  • ۰۰:۰۶

تنفس درخت پر از بوی تاریکی است

اما نباید از غبار پا در هوای ظلمت بترسیم

راه راه است

اشتباه نکنید

هرکسی که خیره به سرشاخه ای شد

نه به دسته ی تبر می‌اندیشد

نه به هیزم زمستانی

زندگی

چیز دیگریست،

البته اگر بگذارند از دوست داشتن خویش نترسیم

 

به من بگو-صفحه‌ی ۴۴-کتاب انیس آخر این هفته می‌آید-سید علی صالحی

 

خیلی وقت است که یاد گرفتم دست از سر خودم بردارم، خودم اگر دلش خواست کتاب‌های نخوانده اش را ورق میزند، فیلم میبیند، کارهای عقب مانده اش را انجام میدهد، وبلاگ مینویسد، اگر هم دلش نخواست یک گوشه ای مینشیند، بالاخره رفیقی برای حرف، خلوتی، چیزی پیدا میکند و میگذراند، تا اوضاع تغییر کند.

بعد خواندن شعر بالا،دلم خواست بنویسم.روی تخت دراز کشیده بودم که حس کردم چقدر دلم برای نقاشی تنگ شده.نیروی محرکه ی همیشگی برای منی که آدم از این شاخه به آن شاخه پریدنم! هربار به سرم زده چیزی را امتحان کنم، از ورزش‌های موقتی و متنوع، تا موسیقی، زبان، هرچه... اما چیزی که همیشه من را به زندگی برگردانده ، دلتنگم کرده، و کنار گذاشتنی نیست همین دنیای طرح و رنگ است.به استاد پیامی دادم و گفتم میخواهم سیاه قلم را امتحان کنم.پرسید پرتره، طبیعت، یا طبیعت بی جان؟

و موضوع مورد علاقه‌ی همیشگی من آدم ها هستند،آدم هایی که به نقاشی قصه میدهند، فیگورها، نگاه‌ها،نفس های ثبت شده در لحظه!

حتی با تصمیم به بازگشت هم حس میکنم آدم مفیدتری هستم، برای زندگی خودم لااقل، خلق کردن احساس زیبای خودخواهانه‌ای است که شاید خالق بزرگ برایش دست به چنین افتضاح قشنگی زد.

گفتم قشنگ،انگار هنوز به طور کامل ناامید نشده‌ام.نه تا وقتی که صداها، رنگ‌ها و آدم‌های خوب پیدا میشود.

نه تا وقتی که بین این سخیف‌‌خوانی‌ها گاهی صدای سمفونی‌های بتهوون به گوش میرسد و سبز و نیلی و سفید هم هست، و خانواده، یا همین رفقا!

امروز داشتم فکر میکردم، من هرچقدر هم بدبیاری آورده باشم،نمیتوانم خیلی ناله و شکوه کنم چون خیلی بیشتر از ظرفیت یک آدم دوست دارم، دوست خوب.

نعمت بزرگی است که حرف توی دلت نماند، که کسی باشد خوشی و ناخوشی را حتی از راه دور بریزی داخل صفحه‌ی چتش و صبور باشد، همدل باشد، مرهم باشد، به قول سید "غریب نیست، اما من او را هرگز ندیده ام".و دوستانی که بودنشان را آمد و رفت اینهمه سال گزندی نرسانده، دوستی های طولانی.

دوستی که صبح بیدار شوی ، حالت را پرسیده باشد، عجیب است اما پیام داده و تمام کارش این بوده بگوید صبح بخیر! دوستانی که حالشان را بپرسم، نه از سر وظیفه، که از مهم بودن حالشان برایم.

فردا، پس فردا ، یا هفته‌ی بعدی شاید بیایم اینجا بنویسم تف به گور تمام روزهای سال ، و سر تا ته این زندگی، اما در این لحظه چقدر احساس خوشبختی میکنم...

تا تاریک شدن هوا صد صفحه شعر خواندم و حالا نشسته ام زیر پنجره و با خوش بینی مضحکی گاهی به آسمان تیره نگاه میکنم که شاید یک شهاب از آن بارش چندین شهابی که گوینده خبر گفت به چشمم بیاید. دستم را میکشم روی سطح میزی که حدس میزنم آخرین بار آنجا پرتش کردم.سردیش را حس میکنم.دوست دارم رهاتر باشم، خوشحالتر، بهتر. دوست دارم با بد و خوبم در صلح باشم.به این چیزها فکر میکنم و سیگاری روشن.

چرا گفتم؟ چون چند روزی فکرم مشغولش است، که چرا تمام سعیم میکنم اینجا اشاره‌ای نشود.چند دلیل داشتم، یک اینکه چیز خوبی نیست، ضررهایش و آن تصاویر کپک زده ی شش‌ها هم راست است،و به جوگیرترین حال ممکن نمیخواستم قدمی برای اشاعه‌اش برداشته باشم حتی در این وبلاگ جمع و جور چند نفره، اما مگر نه اینکه هممان عقل داریم و اختیار؟ و دوم اینکه از این ژست‌های شوآف طور بعضی‌ها که زیاد دیده‌ایم هم خوشم نمی‌آید،میشود از هم تشخیصشان داد.اما بعد یک شب اتفاقی افتاد که دیدم بعله، من با تمام گهرپراکنی‌های فمنیستیم کلکسیون"چون دختری‌"های زیادی جمع کرده‌ام که پشیزی ارزشی برای خودم ندارند اما اینکه جامعه بپذیرد یا نپذیرد مسئله شده. در نتیجه بله، این منم، و اینجا تمام سعی‌ام بر این است که خودم را بدون سانسور دوست داشته باشم.

و در نهایت اینکه خدایا، به قول یکی از این سلبریتی‌های سینمایی، از فردا به وقت من هم برکت بده .مرسی

 

 

تو بگی که نمیتونم...

  • ۱۹:۴۸

دیشب دلم میخواست بلند شم و موهامو دسته دسته کوتاه کنم، وبلاگ، اینستا و هر کوفت و زهرمار دیگه ای رو حذف کنم، و بخزم توی تنهایی خودم با یک تابلوی بزرگ آویزون به گردنم که روش نوشته !Stay away and  shut your mouth up یا یک همچین چیزی! 

اگر قرار بود با حذف تو شروع کنم این بهترین راه بود، آسون تر از اجبار برای جواب دادن‌ها به چرا یا چطورهای خودم و دیگران.

من تا به حال غش نکردم، هیچ خبری با تموم شکه کننده بودنش من رو به جایی نرسوند که بیهوش به زمین بیافتم.دیشب که خشکی گلوم خفه کننده شده بود بلند شدم لیوان آبی بیارم با اون سرگیجه که وادارم میکرد دستم رو بند جایی کنم و اون چرخش فانتزی وسایل خونه دور سرم ،با خودم میگفتم پس اینجوری، قدم بعدی، قدم بعدی پخش زمین میشی.اما نشد.

شب به بدترین شکل ممکن بین خوف و رجا گذشت و من از خیلی چیزها غافلگیر شدم.از خودم، از تو، از لبخندی که خط نخورد، و از سپیده‌ی صبح سیاه‌ترین شب‌ها...

آدم‌ باید کسی رو داشته باشنه که این موقع‌ها تحملت کنه،فریاد‌هات رو به آغوش بکشه و در مقابل خشمت صبوری کنه.کسی که در رو باز کی و جاده رو نشون بدی و بمونه.

صبح با ریختن آب سرد به صورتم حس کردم چشم‌هام مثل ماهیتاب پر از روغن داغی هستن که ابش زدی،حتی میشد صدای جلیز ولیزشون رو از تماس آب تصور کرد.لبخندِ توی آینه  با آن چشم‌های قرمز وگودی‌های سیاه زیرشان شبیه معجزه بود.

 

بی ربط نوشت: من جدا فکر میکنم این سیستم فکری مذهبی که روی اکثر ماها پیاده شده و قضیه‌ش اینجوری که خدای نجات دهنده اون بالا نشسته و منتظره تا دستتو دراز کنی سمتش و بگیره و مراقبت باشه و همه ی ماجراهات هپی اندینگ باشه و تموم مسیر زندگیت رو پر کنه از آدمای خوب، اتفاقای خوب، شانسای خوب، و ده متر قبل هر چاله و چاهی هی بهت آلارم بده بنده ی خوب من مراقبتم ، واچ اَوت، جلوی پاتو ببین و اینها، دلیل همه ی این خدا زدگی، افسردگی، و ناامیدی که خیلیا گرفتارش شدن، یا ملحد میشن، یا فکر میکنن آدم سیاه و بدی هستن که خدا، همون خدای نجات دهنده، به حال خودشون رهاشون کرده.

بیاین قبول کنیم اگر هم خدا از خیلی سالها قبل ناامید نشده و نرفته، باز قرار نیست سوپر من تو باشه، این گلیمیه که خودت باید از آب بکشی بیرون، و با نماز و دعا و راز و نیاز قرار نیست نورچشمی کسی بشی و آدمای **** راهشون به زندگیت باز نشه و به کاف نری.

میفهمی چی میگم؟ خودت قراره از پسش بربیای، و ورود ملک گونه‌ رو بذاری برای هر هزار موقعیت یک بار!

 

از چند فرمان

  • ۱۱:۰۰

به فرزندان خود آداب اجتماعی بیاموزید، حالا اون سوارکاری و تیراندازی اونقدرا مهم نیست. 

و سعی کنیم روزی سه بار جلو آینه بیاستیم و بگیم 

کسی مجبور نیست اخلاق **  منو تحمل کنه

کسی مجبور نیست اخلاق **  منو تحمل کنه

کسی مجبور نیست اخلاق **  منو تحمل کنه


رک بودن با رفتار توهین آمیز تفاوت داره 

صمیمیت با از حد خود گذشتن هم

اینارم ما باید یادتون بدیم؟:))

  • ۶۵

206

  • ۱۹:۴۳

God,i love these fingers+

!Thank you-

...No,actually i meant my fingers ! look at how happy they are+



 friends

season 1 episode 6

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan