مثه آخرین روز شهریوره، همه ترسم اینه بره بگذره

  • ۱۹:۴۹
لم دادم روی تخت و تو پیجای اینستاگرام میگردم دنبال مدل پرتره.دوتا نارنگی سبز و کوچیک کنارم گذاشتم تا آذوغه فیلم دیدنم باشه.
الف میاد توی اتاق میگه دیشب ده تا خواب بی ربط پشت هم دیدم. 
بهش میگم من هر شب خواب جنگ میبینم، خواب پرواز هواپیماها نزدیک زمین، خواب قایم شدن از تیررس گلوله، خواب فرار کردن.
سر تکون میده میگه تو دیوونه‌ای، میگم چیزی نمونده، چندتا فیلم دیگه ببینم لیستم تموم میشه،اونوقت میرم سراغ ژانر عاشقانه و چمیدونم شاید چندتا کتاب از زویا پیرزاد، همینقدر ملو و ایرانی... بذار تموم شه.
باز سر تکون میده، من به عکس‌ها پرتره از دخترای بور نگاه میکنم، با چشمای آبی...خیلی آبی ،  صورت پر از کک مک و خنده های واقعی.
گوشیم زنگ میزنه، با دیدن اسمش لبخند میزنم،ته مونده‌ی انرژیم رو میریزم تو صدام،میگه زنگ زدم خیالم راحت شه سندروم غروب جمعه نگرفته باشی، نمیگم در شرف ابتلا بودم، میخندم... میخندم...


234

  • ۱۱:۴۶

«درد سیلی خوردن بهتر از ،از دست دادن زندگی به خاطر ترس از سیلی خوردنه...»

a bag of marbles

2017

imDb: 7.3-10

drama

محصول فرانسه

اینجا رو بخونید : کلیک

oktoberfest

  • ۱۱:۳۶

الان توی آلمان زمان برگذاری یه فستیوال هست به اسم "اکتبافست"  و  ملت دور هم جمع میشن و باهم دیگه مرزهای مصرف آبجو رو جابه جا میکنن و این رویداد هر ساله نزدیک ۶ میلیون بازدید کننده رو روانه‌ی مونیخ میکنه.  

سر کلاس داشتیم یه متن در مورد این فستیوال میخوندیم، نگار یه نگاهی بهم میندازه و میگه اونوقت الان ما اینجا نشسته خسته و کوفته و داریم کاپوچینو سرد شده تو لیوانای یه بار مصرف چای احمد پایین میدیم.

منم یه سر تکون دادم که لعنت به جبر جغرافیایی آقا...

*عمو فیلترچی اینا که دستشون میبینی ، ما‌‌ءالشعیر بدون الکل بهنوشه آبجو نیست، اینا هم همه محارم هستن، اگه حجابم ندارن به خاطر وزش شدید باده ^ـ^ 

232

  • ۱۲:۵۹

آخرین شاهدان-سوتلانا آلکسیویچ-نشر هیرمند


 روز به روز از شمار کسانی که جنگ جهانی دوم را تعریف کنند کم میوشد.این کتاب خاطرات آخرین‌های آنهاست...آنها همه کودک بودند.

-نوشته‌ی پشت جلد


تا قبل از جنگ بازی محبوب ما در مدرسه نقاشی کردن آلمانی‌ها بود.آنها را با دندان‌های بزرگ میکشیدیم، نیش‌های بزرگ.

حالا آنها در خیابان‌های ما قدم میزدند.جوان بودند و زیبا، با نارنجک‌های قشنگی که در ساق چکمه‌های قرص و محکمشان پنهان کرده بودند.از همه چیز فیلم میگرفتند، میخندیدند، سازدهنی میزدند...حتی با دختران خوشگل ما شوخی میکردند...

یک بار یک آلمانی مسن داشت جعبه‌ای را میکشید.جعبه سنگین بود.من را صدا زد، به جعبه اشاره کرد و گفت کمک کن.جعبه دوتا دستگیره داشت با هم جعبه را از دستگیره‌هایش بلند کردیم.وقتی آن را به مقصد رساندیم به شانه‌ام زد ،پاکت سیگاری از جیبش دراورد و گفت این هم مزدت.

به خانه برگشتم، بی قرار بودم.بی تاب کشیدن آن سیگار.در آشپزخانه نشستم شروع کردم به کشیدن سیگار و صدای در زدن مادر را نشنیدم.

-سیگار میکشی؟

من من کردم.

-سیگار مال کیه؟

+آلمانی‌ها.

-سیگار میکشی،اون هم از سیگار دشمن؟ این خیانت به وطنه!

این اولین و آخرین سیگاری بود که کشیدم.


So weit die Füße tragen- 2001


داستان سرباز آلمانی که اسیر و به اردوگاهای کار اجباری سیبری منتقل میشه.تو شرایط سخت اردوگاه رفقاش یکی یکی میمیرن و اون تصمیم به فرار میگیره.فراری غیر ممکن از سیبری تا آلمان، موقع تماشای فیلم همش به این وسعت شوروی فکر میکردم، لعنتی تموم نمیشد،چهارفصل سال رو تو خودش داشت با آدمایی که هرچی پیش میرفتی شکل و قیافشون عوض میشد:/ !

فیلمایی با موضوع تاریخی ساخت آلمان میتونن جذاب تر از بقیه باشن.وقتی که پای نقد گذشتشون وسط بیاد خیلی خوب از پس ساختن فیلم برمیان. توی این فیلم هم خبری از چهره های سیاه یا سفید نیست. همه خاکستری هستند،حتی افسر ارشد روس هم در اخرین دقیقه‌های فیلم آدم رو غافلگیر میکنه.سرباز‌های آلمانی که به خاطر خطای دوستشون گرسنگی کشیدن اونو تا سر حد مرگ میزنن و یهودی ای که با وجود کشته شدن تموم برادرهاش به سرباز اسیر آلمانی کمک میکنه.

این فیلم رو صدا و سیما هم با اسم تا جایی که پاهایم توان رفتن داشت پخش کرده بود انگار، که من ندیده بودم.

نگار من که به مکتب رفت و اتفاق خاصی نیافتاد

  • ۱۰:۲۱

«نگار»

یه کار نسبتا سورئال توی سینمای درام زده‌ و بدون تنوع ایران خیلی خوبه، ولی بهتر میشد اگر پخته بود، توانایی بیشتری در همراه کردن بیننده با انگیزه‌های نقش اول داشت و به جای نمایش کامل واقعیت و خیال در یک خط موازی به بیننده کدهایی میداد تا خودش روایت معماگونه‌ی فیلم رو کشف کنه.

اولش هیجان زده شدم که قراره با یه فیلم پست مدرن روبه رو شم، ولی ایده ی جسورانه در همون حد ایده باقی میمونه و ادامه‌ی فیلم خیلی سطحی و محافظه کارانه سرهم بندی میشه و  به اخر میرسه.

پ ن : برای  من دیدن فروتن رو پرده‌ی سینما همیشه با کلی قلبی شدن چشما همراهه♥ـ♥

مازوخیسم(رمز رو بپرسین،شاید بدم،شاید نه...اگه ندادم اولین فکری که کردین این باشه که دلش نمیخواد شما فکر کنین دیوونه شده... پس به دل نگیرین)

  • ۱۹:۱۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

امروز چی گوش بدیم؟

  • ۱۱:۴۵

اخه زبان به این خوبی، تلفظا به این قشنگی ، باز یکی میاد میگه خشنه فلانه بیساره... ♥

(وی میخواهد به شُک دیشب بعد از آشنایی با فعل‌های بی قاعده زمان گذشته فکر نکند)

 

{Ich hab vergessen wie es ist, wenn du nicht da bist

من فراموش کردم چطور است وقتی تو اینجا نیستی}

 

 

227

  • ۱۲:۲۰

فیلم:

۱-به نام پدر- ابراهیم حاتمی کیا ۱۳۸۴

 

+ کی گفته جنگ تموم شده بابا؟ یادتونه میگفتم پدری که میجنگه جای بچه‌هاش هم تصمیم میگیره؟ من هم بالاخره توی جنگتون شرکت کردم ، ولی هنوز به من پلاک ندادن. 

 مگه نگفتین آتش بس آخر جنگه ؟ هنوز هم نفهمیدن؟ من نرفته بودم بجنگم. هیچکس نظر منو نپرسید. هیچکس پرچم سفیدمو ندید بابا...

 ـــــ

-این تپه شاهد نیست؟! 

+ نه…تپه شاهد کجا، این کجا؟

- اینجا تپه شاهده مرتضی. 

+ حالا وقتی رسیدیم، نقشه رو میذارم جلوت تا بفهمی خطا کردی

- حرف نزن، من کارم همینه. من هنوز اینجارو خیلی خوب یادمه.این تپه باستانی که میگن،همین تپه شاهده مرتضی.

مرتضی،جان مرتضی به من دروغ نگو.من خودم، من خودم اینجا...یا زهرا،یا زهرا...عراقیا  تا اینجا اومده بودن،تا اینجا..داشتن می رسیدن.ما اینجا سنگر دیده بانی داشتیم... همین جا.

من به خاطر اون نامردا… من…من اینجارو مین کاشتم…

دنیا چرا اینطوری میشه مرتضی؟!کی به کیه؟

من تاوان چیو باید پس بدم؟

حبیبم کجا بود؟خدا این پارو بگیر پای حبیبمو بهم پس بده.به خودت قسم راضی ام

من جنگیدم نه اون…من اعتقاد داشتم نه اون…

 

 

۲- شبهای روشن-فرزاد مؤتمن ۱۳۸۱

 

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ٬ شایدم خیالاتیمو میترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم  از خیالبافی دست بردارم اما اگر دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا اخر عمر بهم دیگه،دروغ بگن بهتره که در تنهایی بشیننو به چیز هایی فکر کنن که دوست دارن .
 روز ها فکر کردن فایده نداره. صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه . 
باید صبر کرد تا شب بشه...

 

۳-گذشته-اصغرفرهادی ۲۰۱۳

 

فواد : اگه دستگاهو ازش جدا کنن میمیره؟
سمیر : آره
 : پس چرا جداش نمیکنن ؟
 : واسه اینکه نمیدونن خودش میخواد بمیره یا با این دستگاه زنده بمونه
 : میخواد بمیره
 : از کجا میدونی ؟
 : کسی که خودکشی میکنه یعنی اینکه نمیخواد زنده باشه…


کتاب:
 
"صداهایی از چرنوبیل" تاریخ شفاهی یک فاجعه اتمی - سوتلانا آلکسیویچ
 
-جهان به دو بخش تقسیم شده است: یک طرف ماییم؛ چرنوبیلی ها، و طرف دیگر شما ایستاده اید؛ دیگران.
دقت کرده اید؟ اینجا هیچ کس نمی گوید روسی، بلاروسی یا اوکراینی ست. ما خودمان را چرنوبیلی می نامیم. «ما چرنوبیلی هستیم.» «من چرنوبیلی ام.» انگار مردمی دیگریم؛ ملتی نو.
 
پ ن: قبلا از کتاب جنگ چهره‌ی زنانه ندارد از همین نویسنده گفته و نوشته بودم.دیگه نگم کتاباش چقدر خوبه و بخونید و اینا :))

 
+به صحرا شدم عشق باریده بود. و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد...
 
- تذکرة الاولیا 
 
+ کلاس امروز رو کنسل کردند و زمانی خالی شد که بتونم برم کتابخونه.کتابای درسی رو توی کیف جا میدم، یه کتاب متفرقه که چاره‌ی خستگی باشه،نسکافه،یه کم میوه، هندزفری و شارژر...کیف سنگین و سنگین تر میشه، سر راهم میخوام برم آرایشگاه، قبلش باید برم کلاس رانندگی، تموم دستام سوخته و تیره شده،من این رنگو دوست دارم به شرطی که سرتاسری باشه،نه اینکه فقط دستا تا ارنج.کاش زودتر تموم شه،کاش زودتر از ساعت ۲ بعد از ظهر و سوختن زیر برق افتاب و رانندگی بین ماشینا با آدمای خسته و گرسنه که هی میخوان زودتر برسن راحت شم.میم اصرار داره یه جلسه از کلاس رو همراهم باشه،من بهونه میارم و از سر باز میکنم،چجوری میشه تو آینه‌ نگاه کرد و اون عقب دیدش و تموم گاز و ترمز و راهنما و برف پاک کن  رو با هم قاطی نکرد؟
 
+دو هفته زودتر شروع کردم برای خوندن امتحان میانترم.یه بار هم شده شب امتحانی نباشیم ببینم چی میشه، خیلی خستم از اینهمه تکلیف نوشتنی و اینهمه لغت.
یکی از دوستام تو همین اوضاع برام یه عکس فرستاده که روش نوشته زندگی خیلی کوتاه تر از این حرفاس که آلمانی یاد بگیریم! حق داشتم براش بنویسم کوفت و زهرمار...اه
 
+سه روزه قفل کردم رو این آهنگ ،اه لامصب چقدر خوبی، چقدر خوبی ، چقدر خوبی... 
سلیقه موسیقیایی من از زندگی قبلیم جا مونده . احتمالا پاسی از شب گذشته تو خیابون راه میرفتم و اینا رو میخوندم.یکی هم از پنجره‌ی خونه‌ای داد میزد بگیر بکپ خروس بی محل... "برای مثال "
 
دریافت
 
+کامنتای قبلی رو شب جواب میدم  و وبلاگا رو میخونم^ـ^
 
 
 

خواستم بگم منم همینطور

  • ۱۹:۳۰

شقا یه بار تو وبلاگش نوشته بود، «فتح میخوام فقط، تو جهان چیزی نیست که دلم بیشتر از این بخوادش »

در این میانه دل می کشاند ما را به سویی

  • ۱۱:۴۴

+داخل ون سفید رنگی نشسته بودیم تا برسونمون انتهای همون خیابون.باد موهامو از روی صورتم کنار زده و پخش کرده بود روی شونه‌ش.من محو کوچه خیابونای قدیمی بودم، و تابلو‌های کاشی کاری آبی رنگ و پیاده روهایی که انگار از وسط فیلمای سی سال پیش کنده شده بودن و گذاشته بودنشون اونجا.

یه فیلم صامت چند دقیقه‌ای که تو ذهنم مونده،مثل یه تیکه خاطره از یه روز کامل، مثل چندتا ستاره توی مشت، که هرزگاهی لای انگشتامو باز میکنم و نورش صورتمو روشن میکنه. همینقدر ساده...

 

+رفته بودم سرزده ببینمش و باهم برگردیم خونه.روی صندلی کنارش نشسته بودم و چای میخوردم.

هربار نگاهش میکردم یاد اون پوسترهای آشغال تبلیغاتی میافتادم که تو سطح شهر نصب شده بود.بهشت زیر پای مادران است نه کارمندان...

اولین باری که دیدمش از شدت خشم حالت تهوع گرفتم، بعد با خودم فکر کردم اگه مامانم دیده باششون چه احساسی داشته؟پیش خودش چی فکر کرده؟ خیلی اومدم بنویسم ازش ولی خشمم رو بیشتر میکرد، حالم بد میشد.

اما دیروز اروم بودم.بهش نگاه میکردم که پشت میز نشسته،روی تابلوی کوچیک سر میز اسمش جلوی عنوان ریاسته،جدی و دقیقه.حسی که اون لحظه داشتم حس افتخار بود.من سالم بزرگ شدم، با وجود مشغله‌های کاری مادرم عقده ای درونم شکل نگرفت، کمبودی نداشتم.و بهم یاد داد که هویت اجتماعی داشتن یعنی چی و مستقل بودن برای یه زن چه معنی‌ای داره.

اون موقع از خشم چیزی ننوشتم اما الان مینویسم مادر خوب ، مادریه که خوشحال باشه.بگردین ببینین چطور خوشحال خواهید بود.و به بچه هاتون هم یاد بدید عقده‌های شخصی و جفنگیات مغز شست و شو داده ش رو بیلبورد نکنه علیه شما و جنس شما.

 

+جلوی ویترین روسری‌فروشی ایستاده بودیم.داشتم نگاهشون میکردم و بین طرحاش از یکیش خوشم اومد.گفت بذار بهت بگم اگه میخواستی بخری کدومو انتخاب میکردی.نگاهش میکردم که با دقت همشون رو نگاه میکنه و آخرش گفت این یکی! مسیر نگاهش میرسید به همون شال باب سلیقم.خنده‌م گرفته بود. اینکه کسی آدم رو یاد بگیره خیلی جالبه.همین وادارم میکنه حرفی نزنم تا خودش بفهمه از خربزه و طالبی خوشم نمیاد اما آب طالبی خیلی دوست داشتنیه،اینکه وقتی ناراحتم بیشتر میخورم و طرحای اسلیمی رو دوست دارم،اینکه شب رو به روز، پاییز رو به تابستون ، و هوای ابری رو به آفتابی ترجیح میدم.اینکه نمیتونم طولانی مدت و مستقیم تو چشم کسی نگاه کنم و وقتی انار میخورم دونه‌های سفیدش رو هم میجوم و از صدای خرت خرت خرت زیر دندونم لذت میبرم! 

 


+آخر هفته رو همین بس که خونه بمونی، مو ببافی، قهوه دم کنی، بنان گوش بدی... 

 

 

 

 

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan