۲۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

پونه، زرد، خفه‌گی

پنج شنبه وقت کردم خودم رو برسونم سینما و عقب افتادن از فیلمای روی پرده رو با دو سانس فیلم پشت هم جبران کنم. 

وارد سالن که شدم یه نگاه به صندلی‌های خالی کردم و با کمی فاصله کنار دختری نشستم که از همون اول با نگاهش دنبالم کرد،اول فکر کردم آشناس،توی چهره‌ش دقیق شدم اما نبود و با یه لبخند ارتباط چشمی رو قطع کردم ولی اون سر صحبت رو باز کرد که چه فیلمی رو میخوای ببینی،گفتم خفه‌گی، ۴۵ دقیقه تا شروع فیلم فرصت داشتیم و ۴۵ دقیقه کافی بود که دوست شیم.گفت من خیلی کم میام سینما چون کسی نیست باهام همیشه بیاد.بهش گفتم من دیگه عادت کردم،اتفاقا خیلی هم خوبه،گفت پس هرزگاهی هماهنگ کنیم با هم بریم، من زیاد کتاب نمیخونم برای همین دور شدن از سینما دیگه خیلی فاجعه میشه برام.

اسمش پونه بود.از این دخترای خوش زبون که اصلا شبیه من نیستن و مدام توی صحبتاشون خیلی محبت بروز میدن! از اینا که وقتی چیزی تعریف میکنن به صحبتاشون پر و بال میدن و میگن وای یاسیِ عزیزدلمممممم چشمت روز بد نبینه که فلان شد و بیسار.وسط حرفاش میگفت چقدر تو شیرینی، مهرت به دلم نشسته، و من معذب بودنمو پشت خنده هام قایم میکردم که منم همینطور، و به سختی از پشت دندونام میکشیدم بیرون که منم همینطور"عزیزم".

بعد شماره و ای دی اینستامو گرفت و رفت،صبح که پاشدم دیدم فالو کرده.من همیشه میگم واسه دوستی‌های جدید باید قاطی اجتماع شد، از کلاس و گردش گرفته، تا نمایشگاه و سینما. اینو چند بار به خیلی از دوستام که دنبال ارتباطای بیشتری بودن میگفتم ولی فکرشم نمیکردم تو سینما با کسی دوست شم، حتی دوستی‌ای در حد اخر هفته میخوای بریم سینما، هستی؟ ! 


+درمورد خفه‌گی. من دوستش داشتم،نورپردازی،طراحی صحنه و لباس، بازی کنترل شده‌ی نوید محمد زاده ، و بازی موثر شخصیت‌های مکمل فیلم مثل ماهایا پطروسیان و پولاد کیمیایی ... اما غافلگیر کننده تر از همه حضور الناز شاکر دوست با گریم عجیب و بازی خیلی خوب که درش اثری از "من یه دختر خوشگلم،همین برای هنرپیشه بودن کافیه" نیست، حتی فن بیانش هم تغییر کرده بود و به نظرم این یکی از اون فیلمایی هست که شاکردوست میتونه باش از کارنامه هنری خودش دفاع کنه.

یه درام روانشناسانه و نسبتا غافلگیر کننده که وسط این درام زدگی خسته کننده سینمای ایران توی زمستونِ نمیدونم کجا اتفاق میافته، کمی مرموز و رعب آور. 

+زرد

فیلم با نمایش دادن چند جوان و خوشی‌هاشون از سفر کاریشون به ایتالیا شروع میشه و همه چیز اینقدر خوب و خوشه که از همون اول میشه وقوع یه بحران رو پیش بینی کرد.

میشه گفت فیلمی در سبک سینمای فرهادی،اما نه اونقدر موفق و نه فراموش نشدنی. 

از بهرام رادان بعد از بازیش توی بارکد انتظار  بیشتری داشتم، ساره بیات انگار نقش براش جا نیافتاده بود،دنیایی کاملا متفاوت ولی همون بازیِ سریال عاشقانه، بهاره کیان افشار هم همینطور. 

فیلم میتونست خیلی بهتر باشه اما طبق معمول از هر سرنخ، روایت و سکانس‌هایی که میتونست جذابیت فیلم رو بالا ببره سرسری گذشتن. 

برای من تنها ویژگی مثبت فیلم پرداختن به بحث اهدا عضو بود. 

  • Yas
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

از این بر آب سوختن

تمام امروز به این فکر میکردم شب برسم به چهاردیواری اتاقم، بنشینم روی تخت پاهایم را دراز کنم و بنویسم.

مثلا بنویسم امروز یک سنجاب دیدم ، و خوشحال باشم.شاید خوشحالی احمقانه‌ای به نظر بیاید اما سخت میشود در یک گوشه‌ای نزدیک این شهر خراب شده سنجابی ببینی که آزادانه میدود و کمی بعد غیب میشود. چند ثانیه شاد و حیرت آور.

یک...دو...سه...چهار...پنج.

نه اینکه روز بدی باشد، باقی لحظاتش، امیدوار، عصبانی، بیخیال، آرام، خسته، خندان، درهم، شوخ و هیجان زده بوده‌ام ... اما شاد، نه!

امروز که چند ساعتی رفته بودیم تا یک جای تفریحی را بگردیم، بعد از روزها که تمام کادری که چشمانم میبست از کلاس، سقف اتاق،فیلم‌ها  و خیابان‌های تهران بود ، دیدن آن همه آدم رنگارنگ که میخواستند عکس دست جمعیشان را بگیری، میخندیدند و تفرج میکردد به تعجبم واداشت! حال اصحاب کهف انگار، وقتی میدیدی آن زمان‌هایی که تو در رکود خودت سرگرم بودی، مردم زندگی میکنند و دنیا منتظرت نمانده.

یک جایی خوردیم به تجمع دختران سورمه‌ای پوش دبیرستانی که برای اردو امده بودند.میخواستم بگویم برگردیم از یک راه دیگر برویم اما دیگر دیر شده بود،باید از لابه‌لای صورت‌های شادشان و کوله‌های رنگی رنگی و نگاهای گاها خیره راهی برای عبور پیدا میکردیم. 

در حالی که سعی میکنم نگاهم به نگاه آن‌ها نخورد نزدیکش میشوم و جوری که فقط خودش بشنود میگویم هیچ چیز قدر جمع چند نفره‌ی دختران دبیرستانی مضطربم نمیکند.میخندد، و من به این فکر میکنم که چرا،در آنها چه میبینم که خودم از دستش دادم که اینقدر غریبه‌اند؟ یا آدم‌فضایی‌های سبز رنگ و براق کمتر غریبی میکنم.نگران و بی پناه با انگشتانم ساعدش را میگیرم،بعد میشنوم صدای شادشان را که میگویند"وای منم میخوام" و دستم را از دستش رها میکنم.

بعدتر هم یک جایی وسط نمایشگاه سوغاتی شهرها،غرفه ای از کرمانشاه توجه‌م را جلب کرد،یاد پریسا افتادم که گفته بود از شیرینی‌ها، معرفت مردمش و دنده کباب! بعد گفتم کرمانشاه رفته‌ای ؟جواب داد اره! اه کشیدم که من نه، بعد یک خانمی سینی شیرینی را سمتم گرفت، گفتم نه مرسی، گفت بخورید،پس نمیاشگاه آمدید چه کار، بخورید...شما که اینقدر خوبید، و دست به دست! 

دستش را رها کردم و تکه‌ای شیرینی برداشتم،حالا از توصیف‌های پریسا مردمش و دنده کباب خط نخورده توی لیست باقی میماند.راستی این مردم چه از جان دست‌ها میخواهند، عجیب است، یا قشنگ، یا نکند مثل رمان‌های قرن بیست فرانسه گره خوردن روح برایشان متجلی میشود.چقدر برایم همه چیز مفهومش را از دست داده.

موبایلم از بی‌شارژی خاموش شده بود و شب وقتی خیابان‌های تاریک را طی میکردم سعی داشتم با خودکار کف دستم بنویسم "از این بر آب سوختن" که یادم نرود و تمام مسیر به همین عبارت چند کلمه‌ای فکر کردم که چه برچسب خوبی است برای حالم و چه عنوان خوبی برای پست !

و باز بعدش همان زیرو رو شدن‌های آنی،مثل وقتی ناگهان صدای حرف زدن مردی را درست پشت سرت حس میکنی و تا بیاید رد شود و بفهمی با تلفن همراهش صحبت میکند از ترس جمع شوی و چند دقیقه بعد چشمت بیافتاد به چند یاس از بوته‌ای کنار پیاده رو، یکی جدا کنی و بگذاری بین صفحات اولین کتابی که از کیفت بیرون می‌آید و بخندی که آخر چه کسی لای کتاب طنز دیوید سداریس گل میگذارد؟ 

بعد رخوت بوی قهوه، آرامش کتاب فروشی، خستگی رها شدن روی نیمکت ها تا بیاید و بروید خانه،لذت خواندن کتابی جدید،خستگی با لباس نشستن پای چند دقیقه‌ی آخر بازی،غم گل خوردن،حال خوب دست خط مامان در یادداشتی روی بالشت که اولش نوشته سلام،تازگی موزیک جدید رستاک که مثل همیشه‌ی همیشه پریسا برایت فرستاده،بی حوصله شدن از یاداوری نوبت آزمایشگاه اول صبح،آرامش از سکوت خانه، خندیدن با جیم، و همه‌ی این حس‌های متفاوتی که خوب و بد در هم شده اما جای شادی خالی است. 

امشب فکر کردم کاش فوتبالیست بودم، آن وقت شاید هر بازی شانسش بود با گلی دور میدان بدوم و دستم را در هوا تکان دهم و چند نفری هم در آغوشم بکشند! از این نوع شادیها مثلا...

+شده بود یک انار.یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه‌ی یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش میداد و تکانش میداد، میتوانست صدای بهم خوردن دانه‌های خشکش را بشنود.

چهل سالگی-ناهید طباطبایی

  • Yas
  • سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶

ساعت ٢٠:٠٥ دقیقه، میز شماره ١، تنها نشسته فکر میکنه در حالی که منتظر غذاست

من خیلی دلم میخواد آدم بهتری باشم...!

نباید اینقدر سخت باشه

  • Yas
  • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶

یک من، با هاله‌ای که به خاکستری میزند،نوعی آبی کدر!

+وقتی میبینی همه جا بدبختی یکی است، گشتن دور دنیا دیگر معنایی ندارد.از من به تو نصیحت.

گمان میکنی چیزهای جدید پیدا میکنی؟نگان کن، از چهار گوشه‌ی دنیا مسافر به این کاروان سرا می‌آید.بعد از چند پیاله همگی همان داستان‌های تکراری را تعریف میکنند.

آدم همه جا همان آدم است،آش همان آش، آب همان آب، گه همان گه! 


+خطوط کف دست کاروانسرادار را بررسی کردم؛ عمیق بود، ترک خورده بود، متزلزل و بی ثبات بود خط هایش.

 انواع و اقسام خطوط مواج رنگی پیش چشمم پدیدار شد.

 در اطراف هر انسانی هاله ای از رنگ های متفاوت هست. هاله این مرد به خاکستری می زد، نوعی آبی کدر بود. گوهر روحش سوراخ شده بود، کناره هایش ریخته بود. انگار نیروی درونی ای برایش نمانده بود تا در برابر دنیای بیرون از او محافظت کند.


از کتاب ملت عشق

  • Yas
  • شنبه ۲۲ مهر ۹۶

:))

(پاک شد)


به نظر شما یه چشمی داره مارو میپاد؟ به نظر شما تو این خراب شده چی به چیه؟

  • Yas
  • جمعه ۲۱ مهر ۹۶

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوسِ قمار دیگر

شاید باورتان نشود اما این هفته با خودم بیشتر از هرچیزی به مرگ فکر کردم. به دور از هر آه و ناله‌ای خوب میدانم که من آدمش نیستم.حالا از نبود شجاعت است، یا از امید احمقانه‌ای که در لجن‌ترین روزها زنده میماند.ولی میدانم زندگی هرجوری تمام شود،بعد از یک سکسکه‌ی مشکوک و طولانی،یا از ویروسی ناشناخته یا تصادفی ناگهانی، این من نیستم که تمامش میکنم.با این حال این روزها بیشتر از هرچیزی به گذشته فکر کردم و به مرگ.شاید اگر به تناسخ مطمئن بودم میگفتم خب جهنم، میروم از اول میسازمش، یک جور دیگر، در قالب آدمی دیگر،شاید به گناه ناشکری علیه زندگی اولش سوسک شوم،اما سوسک خوبی خواهم شد،بعد یک گربه‌ ، و سالها بعد شاید دوباره آدمی خواهم بود که برای خودش راهی دارد، چراغی، ایمانی، هدفی... . 

خلاصه که احساس میکردم یک زندگی نصف و نیمه روی دستم مانده.شاید هم من روی دست زندگی.

اما بعضی روزها هست که انگار از عالم دیگری، از جهانی موازی که تو در آن شاد، قوی و راضی هستی میافتد توی دستت.شاید برای یک ساعت، شاید برای یک روز،شاید به اندازه‌ی خواندن یک پیامِ خوب! 

بعد به طرز احمقانه‌ای دوباره امیدوار میشوی.به طرز خیلی احمقانه.


دریافت

  • Yas
  • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶

Weakness

سر کلاس نشسته بودم که نگاه استاد افتاد بهم.با تعجب ابروهاشو بالا داد و من خندیدم، پرسید افتادی؟

 گفتم نیومدم امتحان بدم. پرسید چرا، گفتم ترسیدم بیافتم!

این خلاصه کل کارهای کرده و نکرده زندگی منه.


  • Yas
  • سه شنبه ۱۸ مهر ۹۶

251

این سریالی که دارم میبینم اینقدر اصطلاحات پزشکیش زیاده که بدون زیرنویس کارم راه نمیافته. بعد این فصل جدید زیرنویسش اینجوریه که در تمام طول فیلم واست مینویسه :

صدای بسته شدن در/گریه میکنه/سرفه/آه کشید/صدای خنده! 

:| به خدا اینا تو کل جهان مفاهیم مشترکی هستن!

-صدای روشن شدن ریش تراش-_-

grey's Anatomy


  • Yas
  • سه شنبه ۱۸ مهر ۹۶

از زندگی

حس کردم برگای حسن یوسفا از طراوتشون کم شده، رفتم یه قطره تقویتی براشون گرفتم که گفت واسه شادابی و سبزی گیاهه، فرداش همه برگاشون ریخت، بی جون و بیحال پلاسیده شدن.

یعنی میخوام بگم یه وقتایی میخوای کمک کنی، ولی همه چیز بدتر میشه، کاریشم نمیشه کرد

  • Yas
  • شنبه ۱۵ مهر ۹۶

ایران vs عربستان

طرح از #ماناـــ‌نیستانی



  • Yas
  • جمعه ۱۴ مهر ۹۶
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !