۱۷ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

یه وقتایی یا باید بری

یا بمونی و پوزخند دیوار و قاب عکس و پنجره و گلدونا رو هم به جون بخری.

  • Yas
  • چهارشنبه ۲۹ آذر ۹۶

۲۹۹

یک)تعاریف زیادی در زندگی بیهوده‌اند

مثل وطن

که آدم را ناخوش میکند

مثل دلتنگی و غم در کشوی اول

روی لباسی که در آن گریه کرده‌ای

-الهام اسلامی

 

دو) خراسان من از خواننده افغان خلیل یوسفی

-که آدم را ناخوش میکند-

دریافت

  • Yas
  • سه شنبه ۲۸ آذر ۹۶

منم صبحا که از خواب پا میشم چیزیم نیست،اما شب که برمیگردم خونه کمد و جا کتابی و اجاق گاز طوری نگام میکنند انگار چیزیمه*

کتابش را میبندم و در کتابخانه کنار کتاب شعر بروسان جایش میدهم.به شعرهای ناتمام فکر میکنم، به همه چیزهایی که لنگ در هوا وسط زندگی جا میمانند و ... همین،تمام میشود.با تصادفی وسط جاده‌ی چالوس یا در پیاده‌رو زیر ساختمانی در حال ساخت و سقوط یک آجر، در خواب...
داخل میشود که به خودم می آیم ،هنوز ایستاده‌ام روبه‌روی کتابخانه. کنارم می‌ایستد : «از فهیمه رحیمی و اینان همیشون؟» به شانه‌اش میکوبم،حس میکنم کتابهایم را معذب کرده،انگار بولگاکف چشم غره میرود و هسه روزنامه‌اش را بالاتر جلوی صورتش میگیرد،هدایت شقیقه‌هایش را با انگشت فشار میدهد. 
-کیوان از دانشگاه انصراف داد، به خاطر تنهایی و کمردرد 
به این فکر میکنم اینطور که معلوم است از هر راهی بروی تهش نمیشود، چه من که همیشه پر از خیال و میل تجربه بودم با تمام از این شاخه به آن شاخه پریدن‌هایم، چه کیوان که تمام زندگیش درسش بود آنقدر خواند و خواند که مهره‌های کمرش از بین رفت.فکر میکنم مگر یک نفر چقدر میتواند روی کتاب‌هایش چنبره بزند،  یا مثلا مگر چقدر میشود همه چیز را با هم خواست و به هیچ چیز نرسید؟ ما ،همه، مشکل تعادل داریم رفیق.

نرگس‌ها را در آب میگذارم، میگوید غمگینم میکند عمر کوتاهشان.زمزمه میکنم "دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است".
میخندد: «جدی؟» میخندم: «نه بابا ... »
در آینه نگاه میکنم، آب از آب تکان نخورده، خیالم راحت میشود، لبخندم را باور میکند.

میروم رنگ‌ها را در پالت بریزم، میگویم: «رنگ ناپل‌م دارد تمام میشود، رفته بودم بخرم اسمش یادم نمی‌آمد،به فروشنده میگفتم این اُکر را میبینی؟ کمی سفید قاطیش کن، کمی از نارنجی بودنش بگیر! نمیفهمید.مردم قدرت تخیلشان را از دست داده اند. دیشب یک متنی خواندم میگفت دلیلش خودشیفتگی و نگاه ابزاری به مخلوقات است.من که فکر میکنم از همان روز که دندان‌های افتاده را زیر بالشت نگذاشتیم و باور نکردیم هر سال ننه سرما خوابش میبرد و عمو نوروز بین گیسهایش بنفشه میگذارد، از همان روز که بزرگ شدیم ،همه چیز خراب شد. راستی گفته بودم بچه که بودم روی تمام فرشهای خانه مینشستم و حرف میزدم شاید که قالیچه‌ی سلیمان را پیدا کنم؟»
نگاهش میکنم، خوابش برده.

*الهام اسلامی
  • Yas
  • دوشنبه ۲۷ آذر ۹۶

ذوق


درستش این بود الان اینجا باشیم، ولی خب...
دیشب بین اون همه نور و گوی‌های رنگی رنگی و ستاره‌های برق برقی، با لیوانای بابانوئلی و بشقابای خوشگل طرح گوزن، آدم ذوق میکرد و در خب که چی ترین حالت ممکن بود!  یعنی از معدود دفعاتی که تو فروشگاها از همه چی خوشت میاد و عملا هیچی به دردت نمیخوره.
بهش گفتم بیا بریم مسیحی شیم سال دیگه بتونم خرید این جینگیل مینگیلا رو توجیه کنم.
وای خیلی خوشگل بودن! آه خدایا!
  • Yas
  • جمعه ۲۴ آذر ۹۶

پسرک به آزادی باد حسرت خورد

+نشسته بودیم روی تخت و فروغ میخواندم مرگ من روزی فرا خواهد رسید/در بهاری روشن از امواج نور/در زمستانی غبارآلود و دور/ یا خزانی خالی از فریاد و شور.بی حوصله شعر را قطع کرد و گفت خب که چی؟ من هم میگویم در یک تابستان زیبا گورم را جمع میکنم میروم.
داشتم فکر میکردم خوب شد تابستان نرفتی،بهار بود، وگرنه من الان دیوانه میشدم که لابد الهامی،چیزی بود! 

-روزهای کسل پاییزی آدم به چه چیزها فکر میکند.

+زنگ میزند از آن ور دنیا.با لوده بازی‌های همیشه اش،انگار پشت تلفن فریاد میزند و من گوشی را با فاصله نگه داشته ام.
قهقه ،قهقه، من را هم به خنده می‌اندازد.
با مسخرگی میپرسد «هنوز سینگلی؟توی دانشگاه شما آدم پیدا نمیشه؟» ناخوداگاه چهره‌ی همکلاسی‌هایم با شلوار‌هایی که در حال افتادن و حالت لش آدامس جویدنشان توی ذهنم می آید.سکوتم را چیز دیگری تفسیر میکند جیغ میکشد«ای کلک». میگویم من حوصله‌ی خودم را هم ندارم،باور نمیکند.پیشنهادهای بی‌شرمانه‌ی دیگری هم میدهد،از آن کیس‌های آنور آبی که من را بلند کنند و ببرند، از آن مردهای ایرانی که دلشان برای قرمه سبزی های وطنی تنگ شده.
دعا میکنم زودتر قطع کند.میخواستم ناله کنم تو که سوهان روح نبودی.بودی؟


+عنوان از کتاب کیمیاگر
  • Yas
  • چهارشنبه ۲۲ آذر ۹۶

۲۹۴

با یه فیلم بد رو به رو نیستیم. یه فیلم متوسط با همه جزئیات متوسط دیگه.

بازی تکراری گریبان نیکی کریمی رو گرفته، کارگردان در درام بی تجربه‌س، از کادر بندیهای تکراری فیلمهای اخیر هم که خسته شدیم.

توجه و نگاه به زن  و قهرمان پروری از این قشر جامعه واقعا خوبه، اما توی همه چیز اغراق شده، آذرِ متورسوار و قهرمان فیلم هرکسی از کنارش رد میشه یه چک و لگدی بهش میزنه و اون صبور و مهربون و پرتلاشه! و مردای فیلم یا نفرت انگیزن، یا کمتر نفرت انگیز.

همین دیگه. آذر ساخته شد تا باشه، و بعد هم فراموش بشه.

  • Yas
  • سه شنبه ۲۱ آذر ۹۶

not fine

تو فکر میکنی فراموش کردی.بعد به یه مهمونی دعوت میشی و درحالی که پشت میز نشستی و از هفت دولت آزادی به خاطره ای که تعریف میشه گوش میدی و روی ساندویچت سس خردل میریزی.

بعد مزه ی خردل توی تموم سلولای عصبیت پخش میشه،یاد اون فلافلی لعنتی کنار اون دانشگاه لعنتی‌تر میافتی که با یه دوست لعنتی که دیگه نیست میرفتین مینشستین پشت میزای قرمز لعنتیش و سس خردل میریختی روی ساندویچت و فکرشم نمیکردی داری خاطره میسازی. 

اره تو فکر میکنی فراموش کردی، ولی فقط فکر میکنی.

  • Yas
  • سه شنبه ۲۱ آذر ۹۶

اگه دوباره به دنیا بیام،رئیس جمهور میشم و تعطیلات تابستونی رو میذارم زمستون

یه اتاق نمیدونم چند متر در چند متر که میشناسمش،لکه ی مونده از چای ریخته شده روی فرش، جای زخم میخا روی دیوار که با لاک پوشوندم،سیم تلوزیون که زیر فرش قایم کردم.من اینجا زندگی کردن رو بلدم،چشمام رو به ساعت باز میشه و میدونم توی تاریکی دستم  کجا ببرم تا به کلید برق برسه.من اینجا آرومم و غافلگیر نمیشم.یخ زدم و دلم نمیخواد از این گرما دل بکنم، برای ساعتی حتی.
بهش میگن افسردگی زمستونه،نور خورشید رو تجویز میکنن،و ویتامین های چه و چه.من اما غمگین نیستم،مچاله شده و ساکت حالم خوبه و  به جزئیات مهمونی یلدا فکر میکنم.

  • Yas
  • سه شنبه ۲۱ آذر ۹۶

291

!mother قطعاً بهترین فیلم آرنوفسکی نیست و شاید  به خاطر روایت غیر معمولش توسط خیلی‌ها پس زده بشه، اما نمیشه این رو انکار کرد که آرونفسکی به سینما برگشته تا باز هم، مخاطبش رو پس از تماشای فیلم دچار درگیری ذهنی کنه...

!mother

2017

Mystery/Thriller

IMDb:7-10

Darren Aronofsky 

cast : Jennifer Lawrence/Javier Bardem/Ed Harris/Michelle Pfeiffer 



  • Yas
  • يكشنبه ۱۹ آذر ۹۶

به جهان اوِه خوش آمدید! + فیلم ضمیمه شد

مردی به نام اوِه، رمانی که رکورد فروش را شکست...

داستان روزگار پیرمردی کم حرف،سخت‌کوش و بسیار  سنتی که اعتقاد دارد همه چیز باید سرجای خودش باشد و فقط احمق‌ها به کامپیوتر اعتماد میکنند. اون سالها با قوانین سفت و سختش و همسرش که عاشقانه دوستش داشته زیسته و حالا انگار به آخر خط رسیده.

تا اینکه یک روز صبح ماشین زن باردار ایرانی و شوهر خنگش که قرار است همسایه ی او شوند کوبیده میشود به صندوق پستی‌اش و این آغاز ماجراست...

روایتی از برخورد دو جهان،برخوردی که به طنز مداوم و تاثیرگذار می‌انجامد و باعث میشود مفهوم کهن سالی و نوگرایی به شکلی دیگر برای مخاطب روایت میشود

-نوشته‌ی پشت جلد


پ ن: من واقعا از خوندنش لذت بردم، به معنای واقعی کلمه! 

پ ن ٢: #دور_دنیا_با_کتاب -سوئد-کتاب اول


 A man called Ove

2015

IMDb: 7.7-10

drama-comedy

فیلمی خوش ساخت با نماهای چشم نواز و بازی‌های راضی کننده که تماشایش اصلا خالی از لطف نیست، اما  یک عالمه جزئیات دوست داشتنی از قلم افتاده که نهایتا به این نتیجه میرسیم که باز هم حق مطلب کتاب ادا نشد.

 پیشنهاد اول من خوندن کتابش هست. 


  • Yas
  • شنبه ۱۸ آذر ۹۶
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !