۲۱ مطلب با موضوع «#اَبری» ثبت شده است

هی داد بیداد از این زندگانی

برخورد  اتفاقی با این گیف میتونه دلیل خوبی باشه تا کل روز دپرس باشی


  • Yas
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

از این بر آب سوختن 💔

که مادران سیاه پوش
-داغدار زیباترین فرزندان ماه و آفتاب-
هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند
#سانچی
#شاملو
  • Yas
  • يكشنبه ۲۴ دی ۹۶

گونه‌گونی‌های رویا

امشب آسمون ستاره‌هاش معلوم بود.اِی بگی نگی، هرچی ستاره تو دیدم مشخص بود رو شمردم،هجده‌تا... 

هوا،هوای پاییزه،زمستون هم بیخودی گذشت.چاووشی میخونه تازه داره حالیم میشه چیکاره م میچرخم و میچرخونم سیاره‌م.

فردا یه جور دیگه شروع میکنم.و فرداهای بعدو.دیگه این کتابخونه‌ی موقت رو باز میکنم و بالاخره میرم دنبال یه کتابخونه چوبی،کتابخونه ی چوبی دائمی ، با کتابای دائمیم که بعدا هم بهشون اضافه میشه و دیگه عذاب وجدان رها کردنشون رو ندارم.منتظر میمونم پوستر فیلمایی که سفارش دادم بیاد، تابلوهامو قابای دائمی بگیرم بزنم به دیوار، با اون ریسه ‌های چراغا.بعد فرشای اتاق رو که روشون پر از لکه های نسکافه و چای ریخته شده‌س و برام مهم نبودو بدم بشورن، اخه دیگه اینا فرشای دائمین، بعدم دیگه نمیدونم، به بقیه زندگی روزانه‌ی دائمیم میرسم.مثل باشگاه انقلاب که عضویت یه ساله گرفتم، و سال بعدو بعدشم تمدید میکنم، لابه لای کافه ها، کتابام، گلدونا و عکسای روی دیوار ریشه میدوونم و درخت میشم.


سر یه رویای جور دیگه چی میاد؟
مث ِ کیشمیش زیر آفتاب
می‌خشکه؟
یا مث ِ یه زخم
سیم می‌کشه و چرکابه‌ش
راه می‌افته؟
یا مث ِ گوشتی که بگنده
تعفنش عالمو ورمی‌داره؟
یا مث ِ مربا
روش شیکَرَک می‌بنده؟
شاید مث ِ یه بار سنگین
شونه رو خم کنه.
یا شایدم 

ــ بوم‌م! ــ
منفجر شه.

از لنگستون هیوز-احمد شاملو

پ ن: شعراش معرکه هستن، مگه نه؟



  • Yas
  • شنبه ۲۳ دی ۹۶

قیافه مون شبیه پدر زن ونگوگ شده: دستان زیر چانه با کلاه ، نگاه غم‌آلود

منو میبینه میاد طرفم کیفشو رها میکنه  و خودشو میندازه رو صندلی میگه بالاخره یه چهره آشنا دیدم،همه هم دوره‌ها فارغ التحصیل شدن رفتن ،ما موندیم و غریبه‌ها.میگم من سرجای خودمم،فقط با شما دوست بودم،حالا همه رفتن و من موندم و غریبه‌ها.تازه میدونی،من بین آشناها غریبه‌م ،بدتره.از فرزانه چه خبر؟ 

-ندیدیش ؟ چادری شده،پسره نمیذاره با ما بگرده، خودش میاره و میبرش واسه کلاسا.

صورتم جمع میشه،میگم باز خوبه گذاشته درس بخونه.من گفته بودم، نگفته بودم؟ وقتی زنگ میزد بهش و فرزانه میگفت حرف بزنین بفهمه با دخترام،همون موقع گفته بودم... 

+عاشقش بود دیگه. زندگی همینه،تو زیادی آرمانی فکر میکنی،همین امیر،دهنمون صاف شد به هم رسیدیم،بابام از خونه بیرونم کرد، میدونی چقدر خوار شدم؟

-بیخیالش اصن

+آخرش اونطوری رضایت داد،اونطوری بهم رسیدیم،حقم این بود؟خیانت؟

-تو جزوه استاد شیری رو داری؟

+خودکشی کردم تا فهمید چی کرده، گفت غلط کردم، گفت گه خوردم، ببخش، بخشیدم.عاشقشم. تو زیادی آرمانی فکر میکنی، زندگی همینه.

-نمیخوام بشنوم،بیا بریم،این جزوه لعنتی رو پیدا کنم.

+فکر میکردی امیر بی عیبه نه؟تو چشات میدیدم که قبولش داری،الان تصوراتت پودر شد نه؟ 

-تو چته؟ با من مشکل داری یا با شوهرت؟به من چه اصن؟

صدام رفت بالا، چشاش پر از اشک بود.

+اره حرصم گرفت....ببخشید. میخواستم بگم ... زندگیه دیگه، گه میزنه به آرمانهات

-چرا همه درداتونو به من میگین؟ خسته شدم نغمه،آرمانی نمونده برام، من خودم به پوچی رسیدم ول کن دیگه، حالا که بخشیدی ببخش ،یا برو یا بمون یا بزن بکشش ، همون فرزانه هم عین خیالش نیست،من شب باید برم خونه مسکن بخورم که بدبخت شد، مسکن بخورم که تو هم حالت خوب نیست، هیشکی حالش خوب نیست،من از همتون بدترم میفهمی ؟کاش حداقل میدونستم چه دردمه.نغمه،پاشو بریم دنبال جزوه...

اشکامو پاک میکنم...


کوچه رو باهم طی میکنیم،سرده،صورتمو با شال پوشوندم،بینیم میسوزه.

-نغمه؟

+هوم؟

-اون روز که از اینم بدتر شد، اون روز که یه دلیلی قابل بیان واسه این بدحالیا پیدا شد ، زیر سنگم باشی پیدات میکنم و آوار میشم رو حالت...یه جوری برات شرح بدبختی بدم که حالت از زندگی بهم بخوره

اون روز که فهمیدم چه مرگمه. 

+یاسی؟

-هوم؟

+امیر یه داداش داره. نظرت؟

-نظرم اینه که برو بمیر

جزوه‌ها رو میزنم تو سرش

- من آخرش توی تنهایی میپوسم اینقدر به داستانای جنایی-روانی-تخیلی از زندگی کوفتی شماها گوش دادم. این آقاهه رو میبینی؟ شرط میبندم داره از خونه منشی شرکتش میاد اونوقت زن از همه جا بیخبرش واسه‌ش فسنجون پخته که دوست داره.

+روانی

ـ +صدای خنده

  • Yas
  • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶

۳۰۴

هوپ‌لِس ترین جمله‌ی تاریخ بشریت من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم هست.اه 


  • Yas
  • سه شنبه ۱۲ دی ۹۶

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

یه وقتایی یا باید بری

یا بمونی و پوزخند دیوار و قاب عکس و پنجره و گلدونا رو هم به جون بخری.

  • Yas
  • چهارشنبه ۲۹ آذر ۹۶

not fine

تو فکر میکنی فراموش کردی.بعد به یه مهمونی دعوت میشی و درحالی که پشت میز نشستی و از هفت دولت آزادی به خاطره ای که تعریف میشه گوش میدی و روی ساندویچت سس خردل میریزی.

بعد مزه ی خردل توی تموم سلولای عصبیت پخش میشه،یاد اون فلافلی لعنتی کنار اون دانشگاه لعنتی‌تر میافتی که با یه دوست لعنتی که دیگه نیست میرفتین مینشستین پشت میزای قرمز لعنتیش و سس خردل میریختی روی ساندویچت و فکرشم نمیکردی داری خاطره میسازی. 

اره تو فکر میکنی فراموش کردی، ولی فقط فکر میکنی.

  • Yas
  • سه شنبه ۲۱ آذر ۹۶

در بندر تهران

موج تا لب آ لب میدان آزادی می آید و بر می گردد و 

مرغان دریایی مهرآباد در پرواز

 کاش یکی شان سوارم کند 

و بر بالِ خود آرام ، آرام 

مرا با خود ببرد به هر کجا که دلش خواست

دریافت

 


داشتم فکر میکردم قبلاها بالهای صورتی و براق قشنگی داشتم،دختر آن ور شیشه‌ی پنجره شانه بالا میاندازد "خب که چی؟ پا که داری، با آنها راه برو". کفش های آهنی به پا کن و برو.

او بی تفاوت است و من اما خشمگین.خشمم را میریزم توی غذایی که میخورم،چایی که دم میکنم،خشمم را میریزم روی جزوه‌ی صنعتی،پرتابش میکنم به صورت آدمهای اطرافم،من از عمق وجودم خشمگینم.

از خودم، از خانواده‌ام ، از اویی که وجود ندارد، از استاد دانشگاه، از خانم عین که معلوم نیست با مدارکم چه کرده که نیستند و حالا کارهایم زیادتر شده،از راه‌های رفته و نرفته، از خودم، از خودم ، و «از ناتوانی این دستهای سیمانی و یاس ساده و غمناک آسمان»*، از بال صورتی و براقی که نیست.

من میخواهم پرواز کنم اما بالهایم درنمی‌آیند.خشمگینم.خ ش م گ ی ن 

 

*فروغ

  • Yas
  • دوشنبه ۶ آذر ۹۶

«او» که در من بود دیگر نیست، نیست

وسایلم بهم ریخته و الان شمردم پنج لیوان نشسته توی اتاق جا خوش کردن،لباس‌هایی که از روی بند رخت جمع شدن بلاتکلیف موندن و من با لیوان ششم و صدای کوهن سعی میکنم شب آرومی داشته باشم.
حوصله‌ای برای شونه کردن موهام بعد از حمام نمونده،قطره‌های آب گاهی میچکه روی پام، گاهی روی میز و سیگاری هم که خیس شده بد میسوزه. 
بعضی وقتا از دست این روحیه‌م خسته میشم.یه روحیه‌ی کاملا مودی، که مستقل از وجود یا عدم وجود هر دلیلی میتونه به هر رنگی دربیاد.
واسه‌ی خودم عادیه ولی گاهی مجبور میشم در طول روز بارها از آدما بپرسم" یعنی برای تو پیش نیومده صبح پاشی و حالت بد باشه؟"، "نشده تو اوج بدبختی بخندی؟ و تو یه روز آروم و آفتابی تصمیم بگیری حالت از همه چی بهم بخوره؟" ...
قضیه از وقتی جالبتر شده که طرف مقابلم نگاهش مثل یه دستگاه آنالیزگر فوق پیشرفته است.بهش میگم پشت رفتارهای من  دنبال دلیل‌های منطقی نگرد،ولی بازم میفهمه که  کم حرفم،امروز لاک نزدم، یا اونقدر بی حوصله بودم که گوشواره‌های همیشگی هم از گوش دراوردم و گاهی با این سوال که به چی فکر میکنی که ساکت شدی و پوست لبت رو میکنی غافلگیرم میکنه. 
شاید اینا چند مورد بی اهمیت باشن ولی وقتی جا میخورم که پشت همشون همون دلیل همیشگی بد بودن بی دلیل نشسته...
توی ترافیک همت گیر کرده بودیم،داشتم به چراغ روشن ماشین جلویی نگاه میکردم که شنیدم ازم میپرسه تا آخرش باهام میمونی؟
سکوت،سکوت،سکوت،... یه سکوت غیر معمول که متعجبش کرد و وادار شد اسممو صدا کنه...باز سکوت.
توی سرم اما انگار طوفان اومده بود.به هزار فکر و هزارتا جواب فکر میکردم،شاید اگه همون دختر بیست ساله نویسنده‌ی وبلاگ یاسی نوشت صورتی گل منگلی بودم میگفتم اره، بعد میومدم توی وبلاگم مینوشتم وای، ازم خواست تا اخرش باهاش بمونم! اما من لال شده بودم و به این فکر میکردم اگه در ماشین رو باز کنم و شروع کنم به دویدن از چه راهی خودمو به خونه برسونم،بعد یاد یه سکانس از فیلم 500days of summer   افتادم که سامر به تام میگفت هیچکس نمیتونه این قول رو به تو بده، به این فکر کردم اره!این میتونه یه جواب درست حسابی باشه ، و هزارتا فکر دیگه، فکر رفتن، فکر موندن، فکر دو سال بعدتر... 
جمله‌هام یادم رفته ولی با صدایی که از ته چاه درمیومد بهش گفتم که واسه این سوال جوابی پیش بینی نمیشه، شرایط عوض میشه، آدما تغییر میکنن،گاهی وقتا حسا موندگار نیستن، من فقط تا وقتی که اوضاع اینه،من اینم، و تو همینی هستی که الان میشناسم تا اون موقع میمونم.بعدش اون گفت و من گفتم...
شب بهم پیام داد انگار به مویی بند هستی تو زندگیم... من از جواب موندم،با اینکه سعی کردم قانعش کنم ولی، خودم هم میدونم اینکه آخرش به کجا میرسم رو ،حتی خودم هم نمیتونم پیش بینی کنم. . .
باید وسایلمو برای سفر سه چهار روزه جمع کنم، حالم خوبه، میخندم، شوخی میکنم، فیلم میبینم و برنامه میچینم،ولی ته وجودم حس میکنم از خودم خستم، از خودم نامیدم... 

+هر دم از آئینه می پرسم ملول

چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آنرا را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام

 

می روم … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا… ؟ منزل کجا… ؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست

ـ فروغ
  • Yas
  • چهارشنبه ۵ مهر ۹۶

تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟


در خودم مچاله میشوم روی تخت،شعر سهراب را با صدا میخوانم.انگار که صدای کس دیگریست که در گوشم نجوا میکند صبح خواهد شد، صبح خواهد شد.

در اتاق باز میشود و داخل می‌آید،نگاهی به حالت خوابیدنم می‌اندازد و با خنده میگوید:"آخر اگه بفهمم تو چرا این شکلی میخوابی؟"

صدا میرود، صدا عوض میشود، این بار من هستم که میگویم:"توی شکم مادر هم همین شکلی بودیم،یه فکت روانشناسیه،که آدم اینطوری اون آرامش رو واسه خودش مدل سازی میکنه"

راستش حتی مطمئن نبودم قضیه علمی هست یا نه، فقط دوست داشتم موجه‌تر جلوه کنم.انگار که در دنیا هیچ چیز عادی‌تر از آن نیست که بخزی زیر پتو، زانوهایت را جمع کنی داخل شکم، بلند بلند سهراب بخوانی ،که صبح می‌آید... و یادت برود این صبح‌ها هم همان‌قدر خیال‌انگیز و دور از واقعیت هستند، که شبانه‌ی فرهاد بود...حالا هی بخوانیم "یه شب مهتاب،ماه میاد تو خواب، منو میبره" یا که "صبح خواهد شد".شباهتشان یک وهم است، مثل عاقبت خوش ماه پیشانی قصه‌ی مادربزرگ، مثل live happily ever after انیمیشن‌های دیزنی، مثل کلاغه به خونه‌ش رسید آخر قصه‌های قبل از خواب و الی آخر.


"شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می آید
 بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
 آسمان هجرت خواهد کرد"


  • Yas
  • پنجشنبه ۱۸ خرداد ۹۶
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !