سفرنامه-خداوند الموت

  • ۱۹:۱۶

تصمیم گرفته بودیم تعطیلات امسال بریم یکی از مناطق قزوین رو ببینیم ، و من با خودم میگفتم  نهایتا با یکی دو روز گشتن تموم میشه و تصمیم داشتم کتابام رو ببرم تا اونجا به درسای عقب افتادم برسم.

ولی خب کلا پیش بینیم درست نبود و با وجود اینکه تقریبا یه هفته اونجا بودیم،حالا که برگشتیم حس میکنم بازم کم دیدم و کلی طبیعت بکر و زیبا داشت که از چشممون دور موند.با این حال حتما تابستون دوباره میرم تا حضور میوه‌های روی درخت همه چیز رو بهتر کنه :)).اونجا پر بود از درختای تمشک وحشی،زغال اخته،گیلاس، فندق و ... و... و... . میگفتن تقریبا هم جور میوه‌ای اونجا به عمل میاد و مثل شمال شالیزار هم داشتن، تنها تفاوتی که با اونجا داشت نبود دریا بود که همین موضوع اب و هوا رو دلچسب‌تر کرده بود (شرجی نبود).

جدا از بحث طبیعت و گشت و گذارهاش چیزی که میخواستم ازش بنویسم جنبه‌ی تاریخی اون منطقه بود. برای خودم جالب بود که اونجا با توریستهایی بودیم که میگفتن روز دوم حضورشون توی ایرانه و اومدن تا از قلعه‌های تاریخی‌ش بازدید کنن، و من به شخصه قبل از اون هیچ اطلاعاتی درموردش نداشتم برای همین اون چند روز در کنار دید و بازدید شروع کردم به پرس و جو از بقیه ، سرچ کردن توی نت و نهایتا خوندن کتاب خداوند الموت. من نتونستم این کتاب رو کامل بخونم اما به قدری روایت جذابی داشت و هیجان انگیز بود که حتما کتاب رو کامل میخونم ولی الان هم همون خلاصه‌ای که تا اینجا بدست اوردم رو مینویسم ،شاید برای کس دیگه‌ای هم جذاب بود.

اَلَموت یه دره‌ی وسیع وسط رشته کوه البرز هست که ساکنانش از نسل دیلمیان طبرستان هستن.و اسمش هم از دو کلمه‌ی اله و آموت میاد که به معنای آشیانه‌ی عقاب بوده و با گذشت زمان شده الموت.

دو قلعه در این منطقه وجود داشته که الان بقایای اون هنوز هم هست و از قلعه ی بزرگتر جزئیات بیشتری مونده مثل اصطبل‌ها، و آبشخورهای قلعه. با وجو اینکه این بناها به دست دولت اسماعیلیه ساخته نشده بود، اما اسمش گره خورده به اسم حسن صباح و این فرقه.

من با خوندن کتاب واقعا تحت تاثیر رسیدم از هوش و ذکاوت و نواوری این آدم.

میگن که حسن صباح و خواجه نظام الملک و خیام سه تا دوست بودن که در کتاب‌های تاریخی ازشون به عنوان سه یار دبستانی نام برده شده که با هم قرار گذاشته بودند هرکدومشون زودتر به مقامی رسید دست دوتای دیگه رو هم بند کنه:)) و بین این سه نفر، خواجه نظام الملک وزیر شد و به عهد خودش هم با این دو وفا کرد.اینجوری حسن صباح به مقامی در حکومت سلجوقی رسید و با روحیه شوخی که داشت کم کم تونست دوستا و اشناهای زیادی برای خودش دست و پا کنه. با گذر زمان حسن صباح مورد حسادت خود خواجه نظام الملک قرار گرفت و با دسیسه باعث شد شاه بر حسن صباح غضب کنه و اون به مرگ محکوم بشه اما با کمک همون رفقایی که تونسته بود برای خودش پیدا کنه موفق شد از مرگ نجات پیدا کنه و به مصر فرار کنه.

حسن صباح اونجا با مذهب امامیه اشنا شد(بهشون شیعه‌ی هفت امامه میگن) و در عوض تامین مالی توسط پادشاه مصر مامور شد تا به ایران برگرده و این مذهب رو تبلیغ کنه. جالبه که با خوندن کتابش متوجه میشیم خودش به هیچکدوم از این قضایای مذهبی اعتقاد نداشت اما فهمیده بود وسیله ی خوبی برای رسیدن به اهدافشه.

با برگشتش به ایران به عنوان داعی اسماعیلی ، نهایتا قلعه الموت رو به عنوان پایگاه عملیاتی برای شورش علیه سلجوقیان انتخاب کرد و فرقه‌ی اسماعیلیه ایران رو تاسیس کرد که البته هیچوقت به رسمیت شناخته نشد.


یه چیز دیگه که خوندنش خیلی جذاب بود روش‌هایی بود که با اون مریدای خودشون رو به مرحله‌ای از شستشوی مغزی میرسوندن که به فدائیانی تبدیل میشدن که حاضر بودن با فرمان حسن صباح حتی خودشون رو از قلعه پایین بیاندازن و بهشون ماموریت‌ ترور سران حکومتی داده میشد که یکی از همین ترور‌های موفق ترور خواجه نظام الملک بود که حسن صباح خیانتش به خودش رو بی جواب نگذاشت و نهایتا انتقام گرفت.

حسن صباح در یه سفری که به هندوستان داشت و توی یکی از بزمهای شاهزاده ی هندوستان با گیاه شاهدانه(حشیش) اشنا شد و بعد از اینکه تاثیرش روی خودش رو دید به این فکر افتاد تا از این ماده استفاده کنه.

مریدایی که توی قلعه‌ها تمرین میدیدن و همزمان اموزشهای عقیدتی هم بهشون داده میشد ، تنها شبی موفق به دیدار حسن صباح میشدن که برای ماموریت انتخاب شده بودند. بدین ترتیب پیش حسن صباح برده میشدن و اون که میگفت کلید بهشت در دست منه، با مواد توهم زا اونا رو بیهوش میکرد ، و در این بین با سنگ‌های بزرگی که از بالای قلعه با طناب (شبیه اسانسورهای امروزی) به داخل قایقی توی رودخونه منتقلشون میکرد و از اون راه به باغ های مخفی برده میشدن که با کنیزهای و حیوونات اموزش دیده و تزئینای دیگه منتظرش بودن و به این ترتیب مریدها تصور میکردن که شاهد جلوه‌ای از بهشت هستن و دوباره بیهوش پیش حسن صباح برگردونده میشدن و اونم میگفت بهشت رو دیدین؟ حالا در راه بهشت موعود هرکاری میخوام انجام بدین:)) ( چقدر اشناس قضیه=)) )


واقعا من از این حجم خلاقیت و ذکاوت متعجب میشدم. خیلی ادم عجیبی بود.و نهایتا هم به مرگ عادی مرد و طبق نوشته‌ها هیچ کس جنازه‌ش رو ندید.

قلعه الموت هم توسط جانشینانش اداره شد تا زمان حمله‌ی مغول به ایران. جالبه که این قلعه اینقدر مستحکم و غیر قابل نفوذ بود که مغول‌ها نتونستن واردش بشن، و بعد از یه محاصره‌ی خیلی طولانی و شیوع وبا بین ساکنین قلعه تسلیم شدن و شد آنچه شد...


اینم توی نت پیدا کردم،تصویر شبیه سازی شده از قلعه قبل از تخریب (کلیک)

چایِ نعنا

  • ۰۰:۲۱

کوچه‌ها همیشه چیزی برای غافلگیری دارند.از پیچی که عبور میکنی به کوچه‌ی دیگری میرسی که ممکن است پنجره‌هایش با گلدان‌های پر از اطلسی تزئین شده باشند با بچه‌هایی که سرخوشانه بازی میکنند یا پیرمردی که بساط فروش نعنایش از هرجای دیگر مراکش سبزتر است.فقط حیف که نمیشود از آن پنجره‌ها عکاسی کرد.نمیدانم چرا مردم مراکش تا این‌قد از عکس گرفتن هراس دارند.تحمل هیچ لنزی را ندارند.جوان‌ترهایشان اعتراض میکنند و پیرترهایشان رو برمی‌گردانند.زن‌ها که بلافاصله روسری شان را برچهره میکشند یا با دو دست صورتشان را میپوشانند.این همه ترس را نمیفهمم و اینکه بچه‌ها را هم نسبت به این مسئله شرطی کرده‌اند.بچه‌ها در همه جای دنیا سرخوشانه مقابل دوربین عکاسی میخندند، بی‌مضایقه خودشان میشوند و مهربانانه با لنز کنار می آیند.اما اینجا کافی‌ست کودکی دوربین آدم را ببیند.فورا فریاد no photo-no photo سرمیدهد تا جایی که بزرگترها را به معرکه بکشاند.

-...

انگلیسی است و از لندن آمده.اینطور که میگوید تقریبا شش ماه از سال را در فس زندگی میکند.عاشق این است که برود در طبیعت یا در بازار و این طرف‌ آن طرف، بومش را به پا کند و رنگ‌ها را روی بوم بگذارد و خلق کند و خلق کند... .

-چند ساله این کار رو میکنی؟

+چهارساله که نصف سال رو میام فس. اونقدر توی مدینا نقاشی کرده‌ام که مردم دیگه میشناسنم.بهم میگن سیدی نوئل!

-تو از من خوش شانس‌تری!

+چطور؟

-آخه مردم اینجا از دوربین فرار میکنن ولی ظاهرا با بوم نقاشی تو مهربون ترن!

میخندد و میگوید: «آخه تو عکس میگیری و فرار میکنی، من نقاشی میکشم و پیششون میمونم!»

خیلی دور، خیلی نزدیک

  • ۱۲:۵۸

خوندن سفرنامه‌های ضابطیان همیشه احساسات مختلفی رو ته قلب آدم به جوشش وامیداره.گاهی کتاب رو میبندی و بلند بلند میخندی، گاهی از خط به خطش لذت میبری،گاهی حسرت میخوری،گاهی چشمهات رو میبندی و میذاری خیالت خوب رویا پردازی کنه.

آخرین باری که با خوندن کتابش بغض کردم و برای مدتی کنار گذاشتمش سفرنامه‌ای درمورد آلمان بود.خوندن از فرانکفورت و کلن و  رود راین بیشتر از خوندن هرجای دیگری من رو احساساتی میکرد.اگر هرکسی مدینه‌ی فاضله‌ای در ذهنش داشته باشد برای من اونجاست.حالا این وسط یکهو یادم اومده کلاس زبان لعنتی هنوز توی لیست انتظارم! چند ماه شد، چند ماه مونده؟ ولش کن.

داشتم از خوندن سفرنامه میگفتم و از بغض نابهنگام.کتاب جدید ضابطیان همه‌اش همینه.

"سباستین" کتابی که تمامش شرح سفری است به کوبا.کشوری که شدیدا درگیر فقره،با انقلابی در تاریخش و قهرمانهایی که هنوز تصویرشون همه جا دیده میشه ، اما  با آرمانهای خاک گرفته، و مردمی که درگیر زندگی سخت ،کمبودها و فقر شدید، خوش خلق هستن و تمیز.مردمی که در دنیا به مستقل بودن معروفن.

برای خیلی‌ها شاید کوبا هیچوقت مقصد سفر نباشه و این کتاب فرصتی هست برای از نزدیک‌تر خوندنش و حتی اگر توی لیست سفرهای آینده خودتون کوبا رو داشته باشید باز هم خوندن این کتاب خیلی میچسبه.

یه سفرنامه از زیر پوست شهر، با عکسهای سیاه و سفید،مثل همیشه.

#سباستین‌ــ‌منصورضابطیان

Designed By Erfan Powered by Bayan