۲ مطلب با موضوع «#تاریخ‌ــ‌نگار» ثبت شده است

چه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروین / ورقی چند سیه گشته ز کرداری چند

این کتاب مرا غمگین کرد. انگار خواندن آنهمه ظلم و حماقت و سیاهی یک جا باهم برای روح آدم سنگین است.مدام کتاب را میبندی خیره میشوی به گوشه‌ای و تصور میکنی بهت مردم را از به توپ بستن مجلسشان و لت و پار شدن نماینده‌های زیر مشت و لگد روسها، یا تصور ستارخان فراموش شده در بستر مرگ، یا سکوت باقرخان، یا  فواره زدن طلای سیاه از خاک مسجد سلیمان و فریاد اویل اویل خوشحالی زالوهایی که تا جا داشت مکیدند و مکیدند، و آهی کشیدی و گفتی لعنت به روزی که در این خاک نفت رسیدند، و لعنت به جهل.

جهلی که انگار به زندگی مردم گره خورده بود، که در مواجهه با هر چیزی که کمی رنگ و بوی تمدن داشت اول بار سنگ زدند، زیر لب دعا خواندند و فوت کردند،از جن خواندن دوچرخه‌سوارها بگیر تا آسیب زدن به سیم‌های تلگراف لامپ‌های خیابان ها  که حتما دست شیطان در کار است،گرامافون هم لابد خر دجال است.

+

و زنان قاجار هم که معروفند.هرزگاهی عکسی از یکی از آنها در فضای مجازی با خنده و شوخی دست به دست میشود که هیبت و ظاهرشان را نشانه رفته اما کمتر کسی میگوید از تاج السلطنه دختر جسور ناصرالدین شاه ،از مدافعان حقوق زنان، آزادی و برابری که آرزو داشت ای کاش پدرش مردم ایران را اندا‌زه‌ی گربه‌اش ببری خان دوست میداشت، و دفتر خاطرات مینوشت و از شاهان قاجار و دربار انتقاد میکرد و ویکتور هوگو میخواند! 

یا انیس الدوله سوگولی ناصرالدین شاه که ابروهایش از زیادی وسمه به شاخ و برگ درختان شبیه بود ، با چهره‌ای خونسرد و چشمان غمگینش زنی مقتدر و باهوش بود و آنقدر از خودش جنم نشان داد تا با همان چاقچور و سرخاب سفید‌اب‌هایش به همراه همسرش به عنوان ملکه‌ی ایران به سفر خارجی رفت، در تحریم تمباکو با جسارت قلیان جلوی شوهرش نگذاشت، حتی حاضر نشد زن رسمی شاه شود تا آزادیش را از دست ندهد و حکومت کاشان هم به او داده شد.

بعد می‌آیند دهن باز میکنند که ای وای سبیل‌های انیس الدوله را دیده‌اید؟


+این  یک کتاب چهارصد و خورده ای صفحه‌ایست و حرفها برای گفتن زیاد دارد. اما نمیتوان در کشوری که هر اثری از دم تیغ سانسور میگذرد انتظار روایت‌های بیطرفانه‌ای داشت ، مخصوصا هرچقدر به قول نویسنده به انقلاب پدرانشان نزدیک میشدیم این قضیه بیشتر توی چشم میزد و روی اعصاب میرفت! حیف که خانم نویسنده فراموش کرده بود ادمها سیاه و سفید نیستند و کسانی که ازشان به عنوان خونخوار نام میبرد، حداقل خزینه‌های چرک و کثافت را که در آن مردم با هر مرض و کثافتی کنار هم خودشان را میشستند و ابش خدا میداند کی به کی عوض میشد برچید و این داستان را منصفانه روایت کرد، اما ایشان ترجیح دادند بگویند اتاقک‌هایی که با دوش‌های شخصی برای استحمام در نظر گرفته بودند گاها محیط سردی بود...ای بی رحم که مردم را حتی در گرمابه گلستانشان به حال خودشان رها نمیکردی. باشد، شما درست میگویید ، دو نقطه خنده! 


+عنوان از پروین اعتصامی



  • Yas
  • شنبه ۷ مهر ۹۷

خانه سیاه است

به مناسبت ۲۸ ژانویه(۸بهمن)،روز جهانی کمک به جذامیان


«دنیا زشتی کم ندارد.زشتی‌های دنیا بیشتر بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود،اما آدمی چاره ساز است.

بر این پرده اکنون نقشی از یک زشتی، دیدی از یک درد خواهد آمد که دیده بر آن بستن دور از مروت آدمی است...

این زشتی را چاره ساختن و به درمان این درد یاری گرفتن و به گرفتاران آن یاری دادن مایه‌ی ساختن این فیلم و امید سازندگان آن بوده است»


جذام که تا سال ۱۳۶۰ در ایران درمان خاصی نداشت و امار ابتلای آن که در سی سال پیش حدود پانزده هزار و پانصد نفر اعلام شده بود، در سال ۱۳۹۲ تا زیر ۲۰۰ نفر کاهش پیدا کرد.شاید این نتیجه در کنار  پیشرفت علمی و برنامه‌های بهداشتی مدیون کسانی باشد که چشم به روی جذامیان نبستند، آنها و نگاه هایشان را روایت کردند.

چند روزی که از دانلود مستند میگذشت ،هربار دیدنش را به زمانی دیگر موکول میکردم بعد به خودم سرکوفت زدم که این ترسیدن و دوری جستن دقیقا برخلاف هدفی بود که با آن تصمیم به تماشایش گرفتم.

حس میکردم جرئتش را ندارم اما با آنها احساس غربت نکردم، فقط غم، غم، غم ... هرچقدر هم بگویم خب دیگر جذام نه تهدیدی است نه بیماری لاعلاج، اما باز رشته‌ی های غمِ اسارت و انزوای آدم‌های مستند فروغ دور قلبم تنیده میشد.

فروغ ما را به زندگیشان برد،به بطالت روزهایشان، به شنبه-یکشنبه-دوشنبه-...-جمعه-شنبه-...‌های بی پایانشان، به بازی ها و آوازهایشان. به ما گیسوان بلند و سیاه زنانی را نشان داد که با دست‌های از بین رفته شانه‌شان میزدند، به چشم‌های غمگینی که سرمه‌شان میکشیدند،  عروسی و ساز زدنشان،رقص‌های بدون دست،  و راه رفتن‌های بدون پا،  خنده‌های بدون لب...


و صدای فروغ که راه به قلبت میجست .«خوشا به حال دِروگرانی که اکنون کشت را جمع میکنند. و دست‌های ایشان سنبله ها را میچینند.بیایید به اواز کسی که در بیابان بی راه میخواند گوش دهید.اواز کسی که اه میکشد و دستهای خود را دراز کرده میگوید وای بر من زیرا که جان من به سبب جراحاتم در من بیهوش شد.وای بر ما زیرا که روز رو به زوال نهاده است و سایه‌های عصر دراز میشوند و هستی ما چون قفسی که پر از پرندگان باشد از ناله های اسارت لبریز است و در میان ما کسی نیست که بداند که تا به کی خواهد بود.مانند فاخته برای انصاف مینالیم، و نیست.انتظار نور میکشیم و اینک ظلمت است»


یکی از تاثیر گذار‌ترین صحنه‌ی مستند برای من کلاس درسی بود که معلم از شاگردش میپرسد اسم چند چیز قشنگ را بگو، و پسرکی خجالتی با لبخندی معصومانه میگوید «ماه،خورشید،گل،بازی»، آنقدر زیبا و صادقانه که خیلی از ما میدانیم همین پسرک که حسین منصوری نام داشت با همین چند کلمه بود که قلب فروغ را فتح کرد و او را برد، و سرنوشت راهش را عوض کرد...

معلم باز از دیگری میپرسد تو نام چند چیز زشت را بگو، کودکی جواب میدهد:دست،پا،سر...


کارگردان: فروغ فرخزاد

تهیه کننده: ابراهیم گلستان

۱۳۴۲

  • Yas
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶
فیلم و کتاب، یه چندتایی عکس،دو سه تا موزیک... لابه‌لاش شاید حرف هم زدیم، از اینور ، اونور...