هرچقدر که مدتهاست با کتاب‌های روانشناسی (با احترام) حالم بد میشه،کتابای فلسفی به شدت برام جذاب شدن.

کتابی که امروز شروع کردم به خوندنش یه کتاب فلسفی در مورد روابط و عشق هست از آلن دوباتن ،به نام "جستارهایی در باب عشق".

فصل اولش رو خوندم و ترجیح دادم این کتاب رو فصل فصل اول هضم کنم،بنویسم و بعد سراغ فصل بعدی برم.

فصل اول کتاب تقدیر گرایی عاشقانه هست.و در مورد میلی درون ما صحبت میکنه که دوست داره به شروع آشنایی و ایجاد روابط عاشقانه‌مون چهره‌ای جادویی ببخشه.انگار که ما زاده شده بودیم تا در مسیر سرنوشت با این آدم آشنا بشیم، تقدیرمون این بوده که با یاری کائنات بهش رسیدیم.

نویسنده با مثال زدن داستان آشنایی خودش با زنی به نام کلوئه توضیح میده که از اونجایی که در حین یک سفر هوایی با هم آشنا شده بودند،چطور دست سرنوشت با جلو عقب کردن برنامه‌ها و قرار دادن صندلی‌هاشون کنار هم باعث ایجاد آشنایشون میشن که به طرز خارق العاده‌ای جزئیات پیش پا افتاده اما در چشم اونها جادویی ( مثل اینکه هر دو نیمه شب به دنیا آمدند، هر دو متولد یک ماه از یک سال زوج هستند و غیره ...) مشترکی دارن.

اینکه چرا ما میل داریم به آشناییمون چهره‌ای فرازمینی،جادویی و مقدس ببخشیم شاید از موضع دفاعی میاد.شاید ذهنمون از ما در مقابل ترس از دست دادن و خراب شدن یه رابطه محافظت میکنه چرا که رابطه‌ای که تقدیر و سرنوشتمون بوده و با این نشونه‌های مقدسی که توش پیدا میکنیم چطور میتونه فناپذیر و از دست دادنی باشه ؟ !

و این تفکر تقدیرگرا اونجا به رابطه ضربه میزنه که بعد از گذشت از تب و تاب شروع آشنایی وارد روزهای بدون جادو و معمولی میشیم که ما رو سرخورده میکنه.از اون گذشته برای ادامه‌ی رابطه بیشتر از هرچیز به تلاش دو جانبه احتیاج داره اما این تفکر ما رو منفعل میکنه و در عوض ما به جای خودمون از رابطه‌ انتظار داریم خود به خود و بدون سختی روند خوب خودش رو طی کنه. و این همون پایان رابطه‌س.

نویسنده در پایان فصل اول اورده:

«اشتباه من در این بود که میان سرنوشت عاشق شدن،با سرنوشت عاشق شدن به شخص خاص را فرق نگذاشته بودم.خطا در این بود که تصور میکردم این کلوئه است و نه عشق که اجتناب ناپذیر است.»


پ ن:ترجمه‌ی این کتاب از گلی امامی هست که متاسفانه  خیلی ضعیفه و ازش ناراضیم.با این حال سرو کله زدن با ترجمه به خاطر خود اصل کتاب ارزشش رو داره.