۴۸ مطلب با موضوع «#روزــ‌نوشت» ثبت شده است

#

+به موضوعات وبلاگ #تاریخ‌ــ‌نگار اضافه کردم و براش هیجان زدم تا ببینم در آینده باش چیکار میکنم و قدر تصوراتم خوب میشه یا نه.چند روزم هست که ۴تا پوستر فیلم (pianist,Amelie,rebeca,dark knight)از یه وبسایتی سفارش دادم و هی دارم سعی میکنم حواسمو ازش پرت کنم تا با اومدنش واقعا هیجان زده شم اما مگه یادم میره؟ خلاصه اینکه آدمیزاد به چه چیزایی که واسه دلخوش موندن چنگ نمیزنه!#سطح‌ــ‌توقعات


+داریوش میخونه اهل طاعونی این قبیله‌ی مشرقیم، بعد غم عالم سرازیر میشه.
#بوی‌ــ‌گندم

+یه هکسره چیه که یادش نمیگیرن؟
#اَه


+سرم شلوغ شده،شلوغ‌ترم میشه. دیگه فقط روزی دو ساعت واسه کتاب خوندن وقت دارم،بعد میشینم حساب میکنم میمونه ۲۲ ساعت که اگه خیلی خوش بینانه ۶ ساعتش خواب باشه و دو سه ساعتش غذا و حمام-دستشویی ، کی وقت میشه زندگی کنیم،درس بخونیم، ورزش کنیم، یه خاکی به سر بگیریم شرمنده منِ ۵۵ ساله نشیم؟#اصلاــ‌کسی‌ــ‌شمرده‌ــ‌ببینه‌ــ‌شبانه‌روزــواقعاــ۲۴ــ‌ساعته؟


+نامه‌های شاملو مثل نامه‌های فروغ جذاب نیست،چرا؟
نامه‌های فروغ پر از عشق، فراق، تردید ، سرکشی و کلا حسای مختلف و پر از همذات پنداریه.نامه‌های شاملو همش  مدح و ستایش آیداس،یه چیز شخصیه.نمیتونم تمومش کنم .شبیه استوری‌های ملت از چت خصوصیشون ،البته ادبی و قشنگ، ولی خب...
 #آیدای‌ــ‌خوب‌ــ‌من‌ــ‌آیدای‌‌خودم‌ــ‌آیدای‌احمد

+الان استرس گرفتم شاملو دوستان بیان بگن خاک بر سرت...#اصلاــ‌باخودم‌ــ‌بودم


+من جغد پیری هستم

که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند

می ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران

#الهام‌ــ‌اسلامی


+اینم از #بهمن.میبینی؟


+نمیدونستم به سنی رسیدم که کسی پیدا شه با تعجب بگه ازدواج نکردی؟ بعد تازه بپرسه چرا؟
جواب این سوال هم البته که یه سواله : #چراــ‌ازدواج‌ــ‌کنم؟ بعد جواب شخص پرسشگر یه لیست مسخره از چیزاییه که یا خودت میتونی بهش برسی یا تو خونه پدری هم در اختیار داری...! دیگه نه شونزده ساله ایم نه تو سرمون پروانه پر میزنه، کو تا کسی پیدا شه با عقل و منطق الانمون ثابت کنه چرا من باید همه چی رو در معرض خطر یه شخص و زندگیش قرار بدم. والا

  • Yas
  • سه شنبه ۳ بهمن ۹۶

nothing special

+دنیا یه جوری شده که میری تو جامعه میگردی روزی چند بار به شنواییت شک میکنی،مثلا سر کلاس وقتی داری درباره‌ی تاریخ امتحان با استاد حرف میزنی یکی از دخترای همکلاسی که سلام احوال پرسی هم باهاش نداری میگه خب چرا این هفته نخوندی،رفته بودی ددر؟ و تو به گوشات شک میکنی.فاصله‌ی بین کلاسا استاد تو حرفاش میگه سن که بره بالا ازدواج سخت تر میشه، دخترا تو سن بیست و شیش سالگی دیگه با تجربه و گرگ شدن، و تو سرتو از گوشیت بیرون میاری و با خودت میگی یعنی واقعا گفت گرگ؟


+ فردا میرم فیلم جدید کیمیایی رو میبینم. درسته که ازش خوشم نمیاد اونقدر که از گوگوشِ بعد از ازدواج با اون هم کمتر خوشم میاد و غصم میشه وقتی فکر میکنم پولاد پسر اونه، ولی با همه احوالات اصلا نمیشه تو سینمای ایران نادیده ش گرفت.عوضش پرویز پرستویی که دوست دارم! 


+نرگس چقدر خوبه.دلم میخواد دوتا غنچه ش رو فرو کنم تو سوراخی بینیم و بخوابم! واقعا.


+خالتور، آینه بغل، شکلاتی، ... وقتی فکر بودجه ساخت این فیلما رو میکنم غصه م میگیره.


+واسه ش تو فلش فرندز میریختم و احساسی که داشتم حسادت بود،کاش منم بار اولی بود که میخواستم ببینمش! 


+با در نظر نگرفتن فاکتور زمان، تو یه چالشی شرکت کردم که اسمش یادم نمیاد:)) فک کنم دور دنیا با کتاب بود:دی

و اینجوریه که ۷ تا کتاب از هفت کشور انتخاب میکنی و توی ۱۵ روز میخونیش.

لیست من:

مردی به نام اوِه -سوئد-فردریک بکمن

خورده جنایات زناشویی-فرانسه-اریک امانوئل اشمیت

ملت عشق-ترکیه-الیف شافاک

اخرین انار دنیا-عراق-بختیار علی

دنیای سوفی-نروژ-یوستین گاردر

بازی مهره‌ی شیشه ای-آلمان-هرمان هسه

تبصره‌ی۲۲-امریکا-جوزف هلر


دو تا از کتابا اینقدر قطور هستن که خوندن هرکدوم یه هفته زمان میخواد:))

ملت عشق رو با یه فصل خوندن رها کرده بودم، دیگه این چالش موقعیت خوبیه که برم سراغش:))

+ بیا نیمه ی پر لیوان رو ببینیم،اینکه احساس کنی یه لوزری،یعنی اینکه شعورت رسیده موقعیتی که الان داری راضی کننده نیست و باید براش یه کاری کنی.پس الان میتونی زیر پتو بمونی و از اتاق بیرون نری و تا فردا احساس کنی که چقدر لوزری، لوزر خانوم.



  • Yas
  • دوشنبه ۱۳ آذر ۹۶

۲۸۲

چهارشنبه های پرتکاپو در راه.ساعتی خوابیدم اما هنوز نگه داشتن سر به روی گردن طاقت فرساست.

دفتر و کتابهایم پهن است و گوشه میز ناهارخوری اطراق کرده‌ام.دلم پیش جمع خانواده و حضور مادربزرگ است و لغت حفظ میکنم. سخت ترین چالش این زبان حفظ کردن جنسیتهای اسم‌هاست، با نشانه‌هایی که وجود ندارند و قوانینی که نیست! اینکه داروخانه مؤنث است و کتاب خنثی.یا اینکه سشوار برخلاف تصورم مذکر است و جنگل هم! و بدتر اینکه در نظر کسانی که زبان مادریشان این است، هیچ اشتباهی به اندازه ی اشتباه به کار بردن جنسیت کلمات فاحش نیست...!

منتظر یک قهوه‌ی غلیظم و شبی طولانی...

امروز بدترین روز برای تکیه زدن به پشتی‌های گرم و نرم و چای و قلیان بود!حالا با این ساعتهای رفته و خستگی و سر سنگین چه کنم... ! 


دریافت

پ ن: مشی اگه صدای منو میشنوی، نظرت درمورد زدن یه کانال و ریختن آهنگایی که گوش میدی اون تو چیه؟:دی

همیشه پیشنهادات تا مدتها اول پلی لیست میمونن ... 



  • Yas
  • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

باید قبل از اینکه بخوابم به قولام عمل کنم، و کلی راه برم...*

از خیلی از کانالا لفت دادم،مثل کانالایی که پوشش میدادن به توئیت‌های مردم، یه زمانی خوب بود،اپدیت نگهم میداشت، بعد کم کم دیدم بیشتر از خبر، دارم برداشت بقیه رو از خبر میخونم، و حس کردم شاید خوب نیست، برای خودم، و قضاوتم از قضاوت یکی دیگه. قبل از اینکه به کارام برسم چندتا پست میخونم، حرفای یه آخـ‌ وند با دقیقا همین عبارات: خانم میتونه بره وظیفشو انجام بده، ولی کارت و فیش حقوقیش دست همسرش باشه بعد هروقت پول نیاز داشت بگه آقا لطف میکنی به من پول بدی؟اینه ترتبیت و فرهنگ اسلامی. خبر بعدی اینکه پدر مادر بنیتا برای درخواست اجرای حکم قصاص قاتل دخترشون(کاری ندارم به بحث اینکه قصاص اصلا خوب هست یا نه) باید تفاوت دیه دخترشون که نصف دیه قاتل هست رو پرداخت کنن، چون بالاخره زنی گفتن ، مردی گفتن. چقدر ازتون متنفرم. و چقدر خوبه که هیچ روزی نیست که بهم یاداوری نشه که چقدر ازتون متنفرم.این تنفر درست به اندازه عشق یه خیلی چیزا بهم انگیزه و قدرت میده. یه روزی میدل فینگر نشون میدم به این مرز بندی پر از جهل و عقده و تهجر و کارم باش تموم میشه. 

دیشب داشتیم با بچه‌ها درمورد جای همدیگه زندگی کردن حرف میزدیم، اینکه تصورمون چیه،دوست داریم یه روز زندگی کدوم یکی رو تجربه کنیم. امروز صبح که روز معمولمو میگذروندم همش فکرم درگیرش بود، که خب زندگی تو چیه؟اگه نفر دومی ریز جزئیات روزت رو ببینه چه برداشتی داره؟ به نظر خودت زندگی قابل قبولی داری؟به نظر اون چی؟

امروز وقتی توی سلف چای میخوردم و با کتاب دیوید سداریس میخندیدم، وقتی توی نماز خونه از سرما مچاله شده بودم و خوابم نمیبرد، وقتی سر کلاس درس جزوه مینوشتم و توی یه گوشم صدای شجریان پخش میشد، وقتی تو راه خونه به تهران دود گرفته نگاه میکردم، وقتی همراه با ناهاری که خیلی وقته سعی میکنم سالم باشه یه قسمت سریال دیدم، وقتی عصبانی شدم و داد و بیداد کردم، ... به این فکر میکردم که یعنی قابل قبوله؟

باید درس رو شروع میکردم اما روحم انگار مشت خورده بود،گیج و خسته و نفس بریده  گذاشتم وایلد پلی شه.هممون یه موزیک ، یه فیلم، یه کتاب روحیه بخش داریم.از اونا که بهمون جسارت میدن و امید. مال شما چیه؟ 

باید برم قهوه درست کنم، باید یه تکونی به خودم بدم. شرل استرید توی یکی از یادداشت هاش نقل قولی اورده بود که :

حتی یه بچه با پاهای عادی، عاشق دنیا شده بود.وقتی که یه جفت کفش جدید گرفت.*

همین میشه نقطه نورانی امشب.


دیالوگ از wild*

  • Yas
  • يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶

از این بر آب سوختن

تمام امروز به این فکر میکردم شب برسم به چهاردیواری اتاقم، بنشینم روی تخت پاهایم را دراز کنم و بنویسم.

مثلا بنویسم امروز یک سنجاب دیدم ، و خوشحال باشم.شاید خوشحالی احمقانه‌ای به نظر بیاید اما سخت میشود در یک گوشه‌ای نزدیک این شهر خراب شده سنجابی ببینی که آزادانه میدود و کمی بعد غیب میشود. چند ثانیه شاد و حیرت آور.

یک...دو...سه...چهار...پنج.

نه اینکه روز بدی باشد، باقی لحظاتش، امیدوار، عصبانی، بیخیال، آرام، خسته، خندان، درهم، شوخ و هیجان زده بوده‌ام ... اما شاد، نه!

امروز که چند ساعتی رفته بودیم تا یک جای تفریحی را بگردیم، بعد از روزها که تمام کادری که چشمانم میبست از کلاس، سقف اتاق،فیلم‌ها  و خیابان‌های تهران بود ، دیدن آن همه آدم رنگارنگ که میخواستند عکس دست جمعیشان را بگیری، میخندیدند و تفرج میکردد به تعجبم واداشت! حال اصحاب کهف انگار، وقتی میدیدی آن زمان‌هایی که تو در رکود خودت سرگرم بودی، مردم زندگی میکنند و دنیا منتظرت نمانده.

یک جایی خوردیم به تجمع دختران سورمه‌ای پوش دبیرستانی که برای اردو امده بودند.میخواستم بگویم برگردیم از یک راه دیگر برویم اما دیگر دیر شده بود،باید از لابه‌لای صورت‌های شادشان و کوله‌های رنگی رنگی و نگاهای گاها خیره راهی برای عبور پیدا میکردیم. 

در حالی که سعی میکنم نگاهم به نگاه آن‌ها نخورد نزدیکش میشوم و جوری که فقط خودش بشنود میگویم هیچ چیز قدر جمع چند نفره‌ی دختران دبیرستانی مضطربم نمیکند.میخندد، و من به این فکر میکنم که چرا،در آنها چه میبینم که خودم از دستش دادم که اینقدر غریبه‌اند؟ یا آدم‌فضایی‌های سبز رنگ و براق کمتر غریبی میکنم.نگران و بی پناه با انگشتانم ساعدش را میگیرم،بعد میشنوم صدای شادشان را که میگویند"وای منم میخوام" و دستم را از دستش رها میکنم.

بعدتر هم یک جایی وسط نمایشگاه سوغاتی شهرها،غرفه ای از کرمانشاه توجه‌م را جلب کرد،یاد پریسا افتادم که گفته بود از شیرینی‌ها، معرفت مردمش و دنده کباب! بعد گفتم کرمانشاه رفته‌ای ؟جواب داد اره! اه کشیدم که من نه، بعد یک خانمی سینی شیرینی را سمتم گرفت، گفتم نه مرسی، گفت بخورید،پس نمیاشگاه آمدید چه کار، بخورید...شما که اینقدر خوبید، و دست به دست! 

دستش را رها کردم و تکه‌ای شیرینی برداشتم،حالا از توصیف‌های پریسا مردمش و دنده کباب خط نخورده توی لیست باقی میماند.راستی این مردم چه از جان دست‌ها میخواهند، عجیب است، یا قشنگ، یا نکند مثل رمان‌های قرن بیست فرانسه گره خوردن روح برایشان متجلی میشود.چقدر برایم همه چیز مفهومش را از دست داده.

موبایلم از بی‌شارژی خاموش شده بود و شب وقتی خیابان‌های تاریک را طی میکردم سعی داشتم با خودکار کف دستم بنویسم "از این بر آب سوختن" که یادم نرود و تمام مسیر به همین عبارت چند کلمه‌ای فکر کردم که چه برچسب خوبی است برای حالم و چه عنوان خوبی برای پست !

و باز بعدش همان زیرو رو شدن‌های آنی،مثل وقتی ناگهان صدای حرف زدن مردی را درست پشت سرت حس میکنی و تا بیاید رد شود و بفهمی با تلفن همراهش صحبت میکند از ترس جمع شوی و چند دقیقه بعد چشمت بیافتاد به چند یاس از بوته‌ای کنار پیاده رو، یکی جدا کنی و بگذاری بین صفحات اولین کتابی که از کیفت بیرون می‌آید و بخندی که آخر چه کسی لای کتاب طنز دیوید سداریس گل میگذارد؟ 

بعد رخوت بوی قهوه، آرامش کتاب فروشی، خستگی رها شدن روی نیمکت ها تا بیاید و بروید خانه،لذت خواندن کتابی جدید،خستگی با لباس نشستن پای چند دقیقه‌ی آخر بازی،غم گل خوردن،حال خوب دست خط مامان در یادداشتی روی بالشت که اولش نوشته سلام،تازگی موزیک جدید رستاک که مثل همیشه‌ی همیشه پریسا برایت فرستاده،بی حوصله شدن از یاداوری نوبت آزمایشگاه اول صبح،آرامش از سکوت خانه، خندیدن با جیم، و همه‌ی این حس‌های متفاوتی که خوب و بد در هم شده اما جای شادی خالی است. 

امشب فکر کردم کاش فوتبالیست بودم، آن وقت شاید هر بازی شانسش بود با گلی دور میدان بدوم و دستم را در هوا تکان دهم و چند نفری هم در آغوشم بکشند! از این نوع شادیها مثلا...

+شده بود یک انار.یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه‌ی یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش میداد و تکانش میداد، میتوانست صدای بهم خوردن دانه‌های خشکش را بشنود.

چهل سالگی-ناهید طباطبایی

  • Yas
  • سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶

بیا بنویسیم،از فیلان و بیسار

۱) توی  اینستا یه پیج دنبال میکردم که لایف استایل صاحب پیج برام جذاب بود، بعد یه مدت پستاش یکی در میون شد تبلیغ سنیچ و کاله و غیره، و واسه من که پیج رو به دلیل دیگه‌ای دنبال میکردم عوض شدن فضاش آزاردهنده شد و نهایتا از تنها حقی که تو این قضیه داشتم استفاده کردم و آنفالو کردم ، همین. بعد چطور یکی میاد تو وبلاگ آدم کامنت میذاره چرا پستات بیشتر شده فیلم یا هرچی ؟ به قول حبیبِ رادیو چهرازی "ما جرمون گرفت،به تو چه؟" :)) تو هم همون آنفالو کن خب ^ـ^



۲)یه سنت قدیمی خانوادگی داریم که قدمتش یا برمیگرده به بعد از اختراع کتلت، یا به اولین سفر.اما هرچی که بود از همیشه‌ی همیشه، از جایی که عمر من قد میده این دوتا اسمشون به هم گره خورده. اینجوریه که هرکی قصد سفر میکنه مامان بزرگ یه ماهی تابه‌ی غول پیکر درمیاره میذاره روی گاز و شروع میکنه به سرخ کردن، کنارش گوجه هم سرخ میکنه بعد با نون و فیلان و بیسار میده دست مسافر و راهیشون میکنه.امروز توی راه چشمم خورد به تابلوی کاشان، بعد گفتم یعنی من اینهمه جون کندم ، تازه رسیدیم کاشان؟ بابام میگه انتظار داشتی الان کجا باشیم، گفتم نهایتا قم دیگه ! مامان گفت دیگه امروز که تو راهی، سعی کن ازش لذت ببری.

منم ساندویچ کباب شامیمو دراوردم و یه گاز گنده زدم بهش، یعنی میخوام بگم همین چیزا، کور سوی نور خوشی‌های زندگی لامصبمونه. کاش بمونن...


۳)ساعت از ۱۲ گذشته بود دور هم جمع بودیم، چند نفرمون داشتن بازی میکردن و بقیه هم از فضای کمدی موجود استفاده میکردن،چای میخوردن، میوه پوست میکندن و هرزگاهی با گوشیشون ور میرفتن، بعد با صدای خنده بعد تذکر اینکه هیس خوابن دوباره با جمع همراه میشدن. خلاصه این وسط تو جریان بازی دو نفر بودن که با گذر زمان و برد و باختا کم کم شراکتی بازی میکردن و یار شده بودن، از جیب هم میبردن و میباختن. کل چیزی که تا الان گفتم داستان بود، اصلش اینه که تو بازی، یا دستت خوبه، یا باید با بلوف زدن رقیب رو بترسونی ... این دو تا هم که هوای هم رو داشتن،  یکیشون سر یه دست حسابی کری خونده بود و با بلوف‌های حسابی بازار داغ کرده بود، خلاصه همینجور پیش رفت تا آخراش یارش به نفع این کنار رفت و اخرش هیچی به هیچی. یعنی میخوام بگم یه جور خوب بازی کرد نقشو که یارشم که میدونست خبری نیست باورش شد، حالا اینهمه گفتم حسی واسه جمع بندی نبود،نتیجه اخلاقیش با خودتون ...



۴)دیدی بعد یه مدت صدای آدما از خاطرت میره؟ 

وقتی به فیلمای قدیمی خانوادگی نگاه میکنی، آدمایی که تو اون فیلما زنده‌ن.صداشون به گوشت میخوره و یهو میگی ااااااااا اینجوری بود! 


۵)چجوری اینقدر معتدلین؟ من امروز یکیو دوست دارم،فردا حالم ازش بهم میخوره، پس فردا باز دوستش خواهم داشت.


۶)و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها 

برای خوردن یک سیب 
چقدر تنها ماندیم

-سهراب

۷) دچار افسردگی بعد از تولد شدم، از همونا که آدم هی به خودش میگه خب یه سال گذشت چه غلطی کردی، واسه بیست و چهارسالگیت چه غلطی تو برنامه‌ت هست؟ بعد با خودت میگی اصن فردا میرم موهامو کوتاه میکنم... 

...

پاییز، روی وحدت دیوار
اوراق می شود


  • Yas
  • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶

239

۱)خواب یه انتخاب موقع خستگی نیست.این روزا خوابم نمیاد اما دیگه چشمی برام نمونده که بیداری سودی داشته باشه.یه وقتایی اینقدر چشمای خسته و سوزناکی دارم که یه نگاه به آرشیو فیلم میندازم، نیم نگاه به کتاب کنار تخت، بعد میبینم در توانم نیست پس میخوابم.


۲)دو ساعت وقت میذارم واسه دیدن فیلم، بعد سه ساعت طول میکشه که نقداشو میخونم،میگردم دنبال عکس،موزیکاشو دانلود میکنم، بعد میشینم سعی میکنم درموردش بنویسم... پروسه‌ی طولانی تری از خود تماشای فیلم میشه.

پ ن: بعد که پست کامل میشه به بدنم کش میدم و میگم واقعا روت میشه الان منتشرش کنی؟ خلاصه بگم که فیلم پیش نویس هم دارم فقط روم نمیشه بذارم الان :| 


۳)اگه صبحایی که با صبح بخیر و مهربونیاش بیدار میشی صبحن، پس اون روزای قبلی خوبیشون توی بد نبودن خلاصه میشد...


۴)باز هفته ی اول مهر شد و با سری سوالات چی دوست داری؟ کلا تو زندگی از چی خوشت یاد؟ اصولا غیر از کتاب و گل چی خوشحالت میکنه؟ رو به رو شدم. نشد یه بار تولدمون سوپرایز باشه تازه من باید خودمو بزنم به اون راه که یعنی نفهمیدم. امروز مامانم زنگ زده میگه ا راستی تولدت مبارک پیشاپیش! خلاصه که حالا اینو نوشتم شما نیاین بگین تولدت مبارک ، تولدم یه هفته دیگه س ، حداقل اینجا مثلا یادم نباشه باشه:|

گفتم که افتاده تاسوعا؟ حکمت خدا....

پ ن: همش میترسیدم تو یادت بره...


۵)چرا عقاید یک دلقلک رو زودتر نخونده بودم؟ !-ـ-


۶) یکی بهم کتاب نبرد من نوشته‌ی هیتلر رو معرفی کرد، تو کتاب فروشی گرفتمش و یه نگاهی بهش انداختم، دیدم دیگه بعد خوندن همه این شرح حال‌ها و قصه‌های آدمای واقعی، در توانم نیست یکی جدی جدی بخواد از ژن برتر و ایدئولوژی فاشیستی دفاع کنه... نگرفتمش.


۷) کی گفته مسخره‌تون رو باید موقع ترجمه زیرنویس فیلما دربیارید؟



  • Yas
  • دوشنبه ۳ مهر ۹۶

گپ

+ They lived happily after:

از بین تمام جزئیات چشمم گرفته به همین یک جمله که باعث فریب خیلی از دخترها در گذشته‌های ما بود. یکیش خود من. فکر می‌کردم دیگر بعد از ازدواج و با رسیدن به آن اوج رویایی دیگر لازم نیست قدم دیگری برداشت. بدون اینکه بدانم که آنجا تنها آغاز یک مسیر است. راهی که می‌تواند به شهری ختم شود یا روستایی، جنگلی یا بیراهه‌ای، رویایی یا کابوسی... کاری به راههای رفته ندارم. منظورم این است که ته‌ته‌اش بزرگترین لطفی که خانم بازیگر می‌تواند به سیل طرفدارانش بکند می‌تواند همین باشد که این کلیشه‌ی دردناک را از حرفها و عکسهایش حذف کند. اینکه عشق دوای همه دردهاست و ازدواج نقطه‌ای که همانا رسیدن به آن بهترین بهترینهاست.

فکر می‌کنم ممکن است یک روز لباس سفیدی با دنباله‌ی سه متری بپوشم، موهایم را بلوند کنم، با لبهای غنچه رو به دوربینهای نامرئی عکسهای آنچنانی بیندازم اما روی کیکم جمله‌ای که می‌نویسم این است: «‌حالا بریم تا ببینیم چی می‌شه.»‌ یا «نشاشیده شب درازه»‌ یک چیزی توی همین مایه‌ها... 

از وبلاگ  "روزنگار خانم شین"


+ رانندگی کار آسونی به نظر نمیاد.لااقل الان! اینکه همزمان باید به چپ و راست و عقب و جلو و کوفت و زهرمار حواسم باشه خستم میکنه.وقتی از ماشین پیاده میشم حس میکنم تموم عضلات دست و پا و نورون‌های عصبی مغزم درد میکنن.

غیر از این‌ها خیلی تلاش میکنم آدم بی اعصاب بد دهنی نباشم! فقط یک بار برای یک موتوری که هم خلاف میومد هم داشت کوچه ی پشت سرش رو نگاه میکرد دستم رو به نشانه‌‌ی ماذا فازا ( دستتان را طوری بگیرید انگار یک کاسه ی کوچک خیالی در دست دارید و با یک حرکت به سمت چپ بپرخانید) تکون دادم و به اون راننده‌ی نفهم پراید که دستش رو از روی بوق برنمیداشتم گفتم مرررررض ... حالا نمیدونم اینکه خانم مربی بغل دستم نشسته چقدر روی تسلط به آداب اجتمائی در شرایط بحرانی اثر داره! 


+باشگاه هم رفتم!در حال حاضر عضلاتی زیر فشار بی امان درد هستن که اصلا یادم رفته بود وجود دارن! میخندم درد بیشتر میشه، سرفه میکنم بیشتر میشه، میخوابم و موقع پهلو به پهلو شدن باز بیشتر میشه.کی فکرشو میکردم مسواک زدن، مو شونه کردن، یا گذاشتن لیوان توی کابینت‌های بالا به عمل دردآلودی تبدیل بشن؟ !-ـ-


+چهارشنبه‌ی هفته‌ی آینده انتخاب واحده!به چشم بهم زدنی تابستون گذشت.من رو بگو که با خوش خیالی بیست تا کتاب کلاسیک لیست کرده بودم بخونم! و خیلی هدفمند به بترکون بودنش فکر میکردم.

اما اکثرا به حالت گارفیلد وار گذشت، بیست کتاب کلاسیکم خط نخورد، اما چند کتاب خوب خوندم.فیلم زیادی ندیدم، بالاخره بعد چند سال پشت گوش انداختن برای گواهی نامه اقدام کردم، حالا هم که قهرمانانه به باشگاه برگشتم.سیاه قلم رو هم شروع کردم.با ایده ال خیلی فاصله داشت، اما بد نبود... 

پ ن : سه فصل هم گریز آناتومی دیدم! :|



+روز تولدم مصادف شده با تاسوعا-عاشورا(شایدم برعکس) ! شکایت به کجا برم؟




  • Yas
  • سه شنبه ۷ شهریور ۹۶

چیزی نمانده، چند روز و یک شهریور

+چشمانم را باز کردم و روی تخت غلتی زدم.ساعت نشان میداد از چیزی که باید بیشتر خوابیده بودم ولی انگیزه‌ای برای کندن از رخت خواب نداشتم.بعد یک رب پهلو به پهلو شدن‌ها تنها چیزی که مجابم کرد بلند شوم یادآوری این بود که یک بستنی مگنوم گُلد در فریزر دارم.یک بستنی شکلاتی تنها بهانه برای تحرک، به نظر خودم که اصلا اوضاع خوبی نیست!

با خودم فکر کردم بالاخره تابستان از پس چند کاری که خیلی وقت بود توی لیست برنامه‌هایم خط نمیخوردند برآمدم، اما باز یک چیزی این وسط میلنگد.وظیفه وار به کارهایم میرسم،و تمام هفته خودم را به زور از طرفی به طرف دیگر میکشم و باقی وقتم را منتظرم تا به مهلت وظیفه‌ی بعدی برسم! این وسط تمام زمان‌هایم سوخته، تمامش کسالت محض  است.بیکارم و زمان برای هیچ کاری ندارم.یک پارادوکس خسته کننده...

یک هفته شده تصمیم دارم باشگاه بروم،امشب هم برای فردا مصمم هستم اما این خورشید لعنتی که دربیاید، ذره ذره اراده و انرژی من را میمکد و پوسته ی خالی باقی میگذارد که ترجیح میدهد زیر باد کولر لای پتو بپیچد و تمام روز در اتاقی با پرده‌های کشیده سریال ببیند. 


+ممکن است بارها از کنار کسی رد شد و ندید،روی پاگرد پله‌ها به چشم‌های کسی نگاه کرد بی آنکه هیچ چیز غیر طبیعی به نظر برسد.میشود حتی هم کلام شد و در خاطر نماند.اما کسی چه میداند که روزها ، یا سالها بعد همه چیز به طرز عجیبی برعکس نشود.


+واقعا میروید شعرهای علی سلطانی و عرفان پاکزاد و امثالهم را میخوانید؟ لااقل برای ما نفرستید ما همینطوری حالمان ناخوش است!  

سالها بعد در کتاب‌ها مینویسند و مردمانی بودند که با حجم عظیمی از جفنگ گویی‌ها به اسم شعر ، کمر ادبیات پارسی را شکستند!

جفنگیاتشان را با اسم سیمین بهبهانی و صادق هدایت شیر میکردند و اشعار سعدی و حافظ کپشن عکسهای پیتزا و پنیر و چلوکباب سلطانیشان بود.



+دست‌های تو انگار

پرچم‌های صلح‌اند
بر خرابه‌ی روزهای من
که جز نشانه‌ای از گنج‌ها در او باقی نیست

"شمس لنگرودی"



+تو همیشه شادی ،همیشه میخندی، چشم‌های تو نگاهم را که غافلگیر میکند  همیشه چشمک شوخی در آستین دارند.

به چراغ‌های روبه رو خیره میشوی و میگویی آدم‌ها دنیا را دوست ندارند،مگر اینکه کسی بیاید که کنارش بشود قدری‌ آرامش داشت و دل گرم بود.

نگاهت میکنم،حالا غم درون چشمانت را میشد دید،مثل مچی که باز شده، مثل اتاق مرموزی پشت درهای همیشه بسته.میخندی و میپرسی تو اینطور نیستی نه؟حال تو همیشه خوب بوده...

میخندم و میگویم تحمل زندگی گاهی سخت است...

،

کسی باید باشد، به قول فروغ،کسی که مثل هیچکس نیست.



+یک لاک زرد زده‌ام.به نظر خودم یک لاک زرد خورشیدی‌ رنگ است.مرا یاد تابستان میاندازد.یک تابستان گرم و آرام.بیشتر شبیه تابستان‌های کتاب بابا لنگ دراز .رنگ تعطیلات تابستانی جودی در مزرعه‌ی آقای جرویس پندلتون! با یک مزرعه  و یک اتاق زیر شیروانی و نان و مربای محلی و دو سه نفر آدم ساده و مهربان.

لاک زرد خورشیدی‌ام مرا کمی از این تابستان گرم و شلوغ پر از ترافیک تهران نجات میدهد، قدر چند ثانیه افتادن نگاهم به دست‌ها،وقتی ظرف میشورم، در تاکسی را باز میکنم یا باقیِ پول شیر را از آقای فروشنده میگیرم.



  • Yas
  • شنبه ۲۸ مرداد ۹۶

میخواستم برچسب بزنم #ازــ‌زندگی، اما محدودیت تعداد موضوعات بیان اجازه نداد حالا از من عنوان هم میخواهد! بی چشم و رو

تنفس درخت پر از بوی تاریکی است

اما نباید از غبار پا در هوای ظلمت بترسیم

راه راه است

اشتباه نکنید

هرکسی که خیره به سرشاخه ای شد

نه به دسته ی تبر می‌اندیشد

نه به هیزم زمستانی

زندگی

چیز دیگریست،

البته اگر بگذارند از دوست داشتن خویش نترسیم

 

به من بگو-صفحه‌ی ۴۴-کتاب انیس آخر این هفته می‌آید-سید علی صالحی

 

خیلی وقت است که یاد گرفتم دست از سر خودم بردارم، خودم اگر دلش خواست کتاب‌های نخوانده اش را ورق میزند، فیلم میبیند، کارهای عقب مانده اش را انجام میدهد، وبلاگ مینویسد، اگر هم دلش نخواست یک گوشه ای مینشیند، بالاخره رفیقی برای حرف، خلوتی، چیزی پیدا میکند و میگذراند، تا اوضاع تغییر کند.

بعد خواندن شعر بالا،دلم خواست بنویسم.روی تخت دراز کشیده بودم که حس کردم چقدر دلم برای نقاشی تنگ شده.نیروی محرکه ی همیشگی برای منی که آدم از این شاخه به آن شاخه پریدنم! هربار به سرم زده چیزی را امتحان کنم، از ورزش‌های موقتی و متنوع، تا موسیقی، زبان، هرچه... اما چیزی که همیشه من را به زندگی برگردانده ، دلتنگم کرده، و کنار گذاشتنی نیست همین دنیای طرح و رنگ است.به استاد پیامی دادم و گفتم میخواهم سیاه قلم را امتحان کنم.پرسید پرتره، طبیعت، یا طبیعت بی جان؟

و موضوع مورد علاقه‌ی همیشگی من آدم ها هستند،آدم هایی که به نقاشی قصه میدهند، فیگورها، نگاه‌ها،نفس های ثبت شده در لحظه!

حتی با تصمیم به بازگشت هم حس میکنم آدم مفیدتری هستم، برای زندگی خودم لااقل، خلق کردن احساس زیبای خودخواهانه‌ای است که شاید خالق بزرگ برایش دست به چنین افتضاح قشنگی زد.

گفتم قشنگ،انگار هنوز به طور کامل ناامید نشده‌ام.نه تا وقتی که صداها، رنگ‌ها و آدم‌های خوب پیدا میشود.

نه تا وقتی که بین این سخیف‌‌خوانی‌ها گاهی صدای سمفونی‌های بتهوون به گوش میرسد و سبز و نیلی و سفید هم هست، و خانواده، یا همین رفقا!

امروز داشتم فکر میکردم، من هرچقدر هم بدبیاری آورده باشم،نمیتوانم خیلی ناله و شکوه کنم چون خیلی بیشتر از ظرفیت یک آدم دوست دارم، دوست خوب.

نعمت بزرگی است که حرف توی دلت نماند، که کسی باشد خوشی و ناخوشی را حتی از راه دور بریزی داخل صفحه‌ی چتش و صبور باشد، همدل باشد، مرهم باشد، به قول سید "غریب نیست، اما من او را هرگز ندیده ام".و دوستانی که بودنشان را آمد و رفت اینهمه سال گزندی نرسانده، دوستی های طولانی.

دوستی که صبح بیدار شوی ، حالت را پرسیده باشد، عجیب است اما پیام داده و تمام کارش این بوده بگوید صبح بخیر! دوستانی که حالشان را بپرسم، نه از سر وظیفه، که از مهم بودن حالشان برایم.

فردا، پس فردا ، یا هفته‌ی بعدی شاید بیایم اینجا بنویسم تف به گور تمام روزهای سال ، و سر تا ته این زندگی، اما در این لحظه چقدر احساس خوشبختی میکنم...

تا تاریک شدن هوا صد صفحه شعر خواندم و حالا نشسته ام زیر پنجره و با خوش بینی مضحکی گاهی به آسمان تیره نگاه میکنم که شاید یک شهاب از آن بارش چندین شهابی که گوینده خبر گفت به چشمم بیاید. دستم را میکشم روی سطح میزی که حدس میزنم آخرین بار آنجا پرتش کردم.سردیش را حس میکنم.دوست دارم رهاتر باشم، خوشحالتر، بهتر. دوست دارم با بد و خوبم در صلح باشم.به این چیزها فکر میکنم و سیگاری روشن.

چرا گفتم؟ چون چند روزی فکرم مشغولش است، که چرا تمام سعیم میکنم اینجا اشاره‌ای نشود.چند دلیل داشتم، یک اینکه چیز خوبی نیست، ضررهایش و آن تصاویر کپک زده ی شش‌ها هم راست است،و به جوگیرترین حال ممکن نمیخواستم قدمی برای اشاعه‌اش برداشته باشم حتی در این وبلاگ جمع و جور چند نفره، اما مگر نه اینکه هممان عقل داریم و اختیار؟ و دوم اینکه از این ژست‌های شوآف طور بعضی‌ها که زیاد دیده‌ایم هم خوشم نمی‌آید،میشود از هم تشخیصشان داد.اما بعد یک شب اتفاقی افتاد که دیدم بعله، من با تمام گهرپراکنی‌های فمنیستیم کلکسیون"چون دختری‌"های زیادی جمع کرده‌ام که پشیزی ارزشی برای خودم ندارند اما اینکه جامعه بپذیرد یا نپذیرد مسئله شده. در نتیجه بله، این منم، و اینجا تمام سعی‌ام بر این است که خودم را بدون سانسور دوست داشته باشم.

و در نهایت اینکه خدایا، به قول یکی از این سلبریتی‌های سینمایی، از فردا به وقت من هم برکت بده .مرسی

 

 

  • Yas
  • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !