俳句

  • ۱۴:۲۰

هایکو : کوتاه‌ترین گونه شعری در جهان♥

اسمش

من دیوونم یا چی ^ـ^ 

آنچه گذشت و مای سوییت پاگ یا ۳۳۶امین

  • ۲۲:۰۴

چقدر سخته برگشت دوباره حتی اگه مدت غیبت به کوتاهی یکی دو هفته باشه... .

نمیدونم ربطی به بی انگیزگی نسبت به بلاگستان داره یا نه اما روزای راضی کننده‌ای رو تو عالم واقعیت گذروندم. 

با یه سری عادتای بد کلنجار رفتم و چندتایی هم مورد خوب به لیست کارام اضافه شد. از موردای کوچیکی مثل فراموش نکردن مصرف‌ قرصهای هر روز صبح و خوردن اب لیمو عسل ناشتا، تا ورزش هر روز و چیزای دیگه.در کل بخوام بگم در زمینه‌ی سلامت و تغییر سبک زندگی روزای موفقی رو گذروندم.

حالا اینکه چرا اینقدر نسبت به بروز حس و حالم بی انگیزه شدم رو نمیدونم.چندتایی هم فیلم دیدم، از هیچکاک بی‌نظیر و وودی الن همیشه دوست داشتنی(امیدوارم روزای اینده بتونم ازشون پست بذارم و ارشیوم رو کامل تر کنم) تا تموم کردن سریال جوخه‌ی برادران که حقیقتا برای منِ عاشق ژانر جنگ تجربه‌ی بی نظیری بود، و خب یکی یکی شخصیت‌های یه سریال رو از دست دادن هم به مراتب سخت تر! 

خلاصه زندگی داره میگذره و به سرعت داریم سراشیبی رو به اسفند و روزای پایانی سال رو طی میکنیم.مثل همیشه،حال خوب و بدم قاطی داریم.یه جاهایی دنیا قشنگ میشه و یه جاهایی فاک د لایف کلا.تابلوی بعدی رو شروع کردم،هرچند به کندی اما لذت بخش پیش میره و دانشگاه هم که شروع شده، با شاهکار انتخاب واحد این ترم و برداشتن ۲۰ واحد توی دو روز و در حال حاضر هم مشغول انالیز استادا هستیم.

این از خلاصه‌ی آنچه گذشت که به عنوان خواننده احتمالا خوندنش هیچ لطفی نداشت ولی میخوام در مورد یه موضوع دیگه هم صحبت کنم که بازم احتمالا براتون لطفی نخواهد داشت.(احساس عذاب وجدان از نوشتن جفنگیات و فوبیای بی معنی و لُس و نچسب بودن ) 

خب...

اولین تجربه‌ی پررنگ من از داشتن حیوون خونگی برمیگرده به خیلی سال پیش.بابام با یه توله سگ پشمالوی کرم رنگ اومد خونه و ارتباطم باهاش از دور نگاهش کردن بود. یادمه اولین بار که بردیمش دامپزشکی بعد از تموم شدن معاینه‌ش روی پام نشست.

اون حس یکی از فراموش نشدنی ترین تجربه‌های عمرمه.احساس هیجان از حس کردن تپش قلبش که خیلی تند تر از قلب خودمون میزد، تموم عضلات بدنم از ترس سفت شده بود و در عین حال ذوق زده بودم... خلاصه گذشت و گذشت و بعد از اون برای مدت کوتاه یا طولانی رفاقت سگ‌ها رو تجربه کردم و حالا برای من چیزی فراتر از حیوون هستن.نمیشه دلبستگی،وفا، حمایتها و محبتشون رو حس کنی و قلبت رو فتح نکنن، این موجودات شگفت انگیز و خوش قلب.

توی منوی وبلاگم از همون اوایل ساختنش و دسته بندی که ایجاد کردم تو لیست کارایی که توی زندگیم باید بکنم نوشته بودم گرفتن سرپرستی یه سگ.و منظورم از این چیزی فرای تجربه‌های قبلی بود چون من مسئولیت کامل نگهداریش رو به عهده نداشتم.نگهداری از سگ‌ها و کلا حیوانات خانگی به نظر من به مراتب سخت تر از بزرگ کردن یه بچس، چون بچه لااقل توانایی گریه و الارم دادن که من حالم خوب نیست رو داره و این تعابیر متفاوتی میتونه داشته باشه ، ولی حیوانات اینطور نیستن.(البته که این نظر شخصیمه)

نگهداشتن از یه سگ بدون قبول مسئولیتهاش هم برای خود ادم دردسر داره هم اون حیوون رو ازار میده. 

من میخوام چیزی رو تجربه کنم با قبول تموم مسئولیت‌ها و سختی ها وشیرینی هاش ،اما فراتر از اون دوست دارم واسه بدست اوردنش هم مسئولیت به خرج بدم و باداورده نباشه.

امشب یه صندوق کنار گذاشتم و تصمیم جدی گرفتم تا همه‌ی خرجای اضافه‌م رو حذف کنم و تلاش جدی در جهت پس انداز داشته باشم،قسمت خنده دارش اینه که واسه شروع این پروسه‌ی پس انداز سراغ کیف پولم رفتم و تنها پول نقدی که توش بود پنج هزار تومن ناقابل بود اما از رو نرفتم و همونو گذاشتم توی صندوق:)) و از الان به مدت ماها چشم انتظار اول ماه و واریزیها هستم، و کمی تا مقداری شکمم رو با فکر عیدی ها صابون زدم و به همه اهل بیت اعلام کردم زین پس به جای تمام هدیه ها تنها وجه نقد پذیرا هستیم=)) بعد بشینم به راهای درامد زایی بیشتری فکر کنم...

نژاد سگ مورد علاقه‌ی من یه سگ شاد و خوشحال با درجه‌ی دلبستگی بالا و قلبی مهربونه،که علاقه‌ی مشترکی به لم دادن و خواب نزدیک به ۱۴ ساعت در شبانه روز داره، با روحیه‌ی پذیرا نسبت به حیوونهای دیگه و آدما، صلح طلب،که احتمالا به دلیل داشتن استعداد چاقی رفیق خوب پیاده روی‌ها خواهد بود و در عین حال با علاقه‌ی شدید به خوردن رفیق دایورت کردن دنیا و کالریهاش:)) 

چندتا کتاب و مقاله زبان اصلی هم دانلود کردم که سر فرصت و نم نمک میخونم،که در عین جمع اوری پس انداز رفیق بهتری برای اون و لیدر بهتری برای تربیتش باشم. خاطر نشان کنم که اگر فک میکنین سگ کثیفه نجسه فلان بیسار انفالو کنین بره چون من کسی که سگم رو دوست نداشته باشه دوست ندارم ( از حالا شد سگم=)) ) 

اینم یه عکس از اپل او مای آیز ،تا بعدا که عکس بعدی از خودِ خودِ واقعیش اپلود شه. 

هی داد بیداد از این زندگانی

  • ۱۳:۰۰

برخورد  اتفاقی با این گیف میتونه دلیل خوبی باشه تا کل روز دپرس باشی


گونه‌گونی‌های رویا

  • ۲۲:۱۵

امشب آسمون ستاره‌هاش معلوم بود.اِی بگی نگی، هرچی ستاره تو دیدم مشخص بود رو شمردم،هجده‌تا... 

هوا،هوای پاییزه،زمستون هم بیخودی گذشت.چاووشی میخونه تازه داره حالیم میشه چیکاره م میچرخم و میچرخونم سیاره‌م.

فردا یه جور دیگه شروع میکنم.و فرداهای بعدو.دیگه این کتابخونه‌ی موقت رو باز میکنم و بالاخره میرم دنبال یه کتابخونه چوبی،کتابخونه ی چوبی دائمی ، با کتابای دائمیم که بعدا هم بهشون اضافه میشه و دیگه عذاب وجدان رها کردنشون رو ندارم.منتظر میمونم پوستر فیلمایی که سفارش دادم بیاد، تابلوهامو قابای دائمی بگیرم بزنم به دیوار، با اون ریسه ‌های چراغا.بعد فرشای اتاق رو که روشون پر از لکه های نسکافه و چای ریخته شده‌س و برام مهم نبودو بدم بشورن، اخه دیگه اینا فرشای دائمین، بعدم دیگه نمیدونم، به بقیه زندگی روزانه‌ی دائمیم میرسم.مثل باشگاه انقلاب که عضویت یه ساله گرفتم، و سال بعدو بعدشم تمدید میکنم، لابه لای کافه ها، کتابام، گلدونا و عکسای روی دیوار ریشه میدوونم و درخت میشم.


سر یه رویای جور دیگه چی میاد؟
مث ِ کیشمیش زیر آفتاب
می‌خشکه؟
یا مث ِ یه زخم
سیم می‌کشه و چرکابه‌ش
راه می‌افته؟
یا مث ِ گوشتی که بگنده
تعفنش عالمو ورمی‌داره؟
یا مث ِ مربا
روش شیکَرَک می‌بنده؟
شاید مث ِ یه بار سنگین
شونه رو خم کنه.
یا شایدم 

ــ بوم‌م! ــ
منفجر شه.

از لنگستون هیوز-احمد شاملو

پ ن: شعراش معرکه هستن، مگه نه؟



گل من ! چشمِ دلم از تو روشن -دور از هر بلای خزانی بمانی

  • ۱۱:۵۰

برای من که یدی طولانی در حذف وبلاگ‌ها دارم،از یاسی نوشت تا ری‌را و کافه کاغذیش و حتی وبلاگ‌هایی که اسمشان در خاطرم نیست، اینجا برایم چیز دیگریست،شاید کمی تلخ‌تر،اما حقیقی،رشد کرده و مانوس.

امروز یکساله شد و حواسم نبود.خوشحالم که دارمش.

خلاصه که اره ۳۶۵ روز گذشت و هنوز "مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم" 

پ ن: عنوان بریده های آهنگی از محمد نوری! ترانه سرا تورج نگهبان. 

پ ن: مرسی صخی از یاداوری:دی 

منم صبحا که از خواب پا میشم چیزیم نیست،اما شب که برمیگردم خونه کمد و جا کتابی و اجاق گاز طوری نگام میکنند انگار چیزیمه*

  • ۱۳:۱۰
کتابش را میبندم و در کتابخانه کنار کتاب شعر بروسان جایش میدهم.به شعرهای ناتمام فکر میکنم، به همه چیزهایی که لنگ در هوا وسط زندگی جا میمانند و ... همین،تمام میشود.با تصادفی وسط جاده‌ی چالوس یا در پیاده‌رو زیر ساختمانی در حال ساخت و سقوط یک آجر، در خواب...
داخل میشود که به خودم می آیم ،هنوز ایستاده‌ام روبه‌روی کتابخانه. کنارم می‌ایستد : «از فهیمه رحیمی و اینان همیشون؟» به شانه‌اش میکوبم،حس میکنم کتابهایم را معذب کرده،انگار بولگاکف چشم غره میرود و هسه روزنامه‌اش را بالاتر جلوی صورتش میگیرد،هدایت شقیقه‌هایش را با انگشت فشار میدهد. 
-کیوان از دانشگاه انصراف داد، به خاطر تنهایی و کمردرد 
به این فکر میکنم اینطور که معلوم است از هر راهی بروی تهش نمیشود، چه من که همیشه پر از خیال و میل تجربه بودم با تمام از این شاخه به آن شاخه پریدن‌هایم، چه کیوان که تمام زندگیش درسش بود آنقدر خواند و خواند که مهره‌های کمرش از بین رفت.فکر میکنم مگر یک نفر چقدر میتواند روی کتاب‌هایش چنبره بزند،  یا مثلا مگر چقدر میشود همه چیز را با هم خواست و به هیچ چیز نرسید؟ ما ،همه، مشکل تعادل داریم رفیق.

نرگس‌ها را در آب میگذارم، میگوید غمگینم میکند عمر کوتاهشان.زمزمه میکنم "دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است".
میخندد: «جدی؟» میخندم: «نه بابا ... »
در آینه نگاه میکنم، آب از آب تکان نخورده، خیالم راحت میشود، لبخندم را باور میکند.

میروم رنگ‌ها را در پالت بریزم، میگویم: «رنگ ناپل‌م دارد تمام میشود، رفته بودم بخرم اسمش یادم نمی‌آمد،به فروشنده میگفتم این اُکر را میبینی؟ کمی سفید قاطیش کن، کمی از نارنجی بودنش بگیر! نمیفهمید.مردم قدرت تخیلشان را از دست داده اند. دیشب یک متنی خواندم میگفت دلیلش خودشیفتگی و نگاه ابزاری به مخلوقات است.من که فکر میکنم از همان روز که دندان‌های افتاده را زیر بالشت نگذاشتیم و باور نکردیم هر سال ننه سرما خوابش میبرد و عمو نوروز بین گیسهایش بنفشه میگذارد، از همان روز که بزرگ شدیم ،همه چیز خراب شد. راستی گفته بودم بچه که بودم روی تمام فرشهای خانه مینشستم و حرف میزدم شاید که قالیچه‌ی سلیمان را پیدا کنم؟»
نگاهش میکنم، خوابش برده.

*الهام اسلامی

اگه دوباره به دنیا بیام،رئیس جمهور میشم و تعطیلات تابستونی رو میذارم زمستون

  • ۰۱:۴۸
یه اتاق نمیدونم چند متر در چند متر که میشناسمش،لکه ی مونده از چای ریخته شده روی فرش، جای زخم میخا روی دیوار که با لاک پوشوندم،سیم تلوزیون که زیر فرش قایم کردم.من اینجا زندگی کردن رو بلدم،چشمام رو به ساعت باز میشه و میدونم توی تاریکی دستم  کجا ببرم تا به کلید برق برسه.من اینجا آرومم و غافلگیر نمیشم.یخ زدم و دلم نمیخواد از این گرما دل بکنم، برای ساعتی حتی.
بهش میگن افسردگی زمستونه،نور خورشید رو تجویز میکنن،و ویتامین های چه و چه.من اما غمگین نیستم،مچاله شده و ساکت حالم خوبه و  به جزئیات مهمونی یلدا فکر میکنم.

رها کن

  • ۱۲:۰۷
هرچقدرم یخ زده باشی از خودت.یه روز بالاخره وقتی روبه روی تلوزیون نشستی و با قاشق تیکه‌های بزرگ از بستنی یخ زده رو میکنی و میذاری دهنت، یه قسمت از برنامه‌ی هنرنامه رو میبینی درمورد مکتب اکسپرسیونیسم و از زاویه‌های تیز و رنگ‌های اغراق شده و همه‌ی ترس و اضطراب و عشق و نفرتی که نمایش میده ، به این نتیجه میرسی که چقدر دلت برای امپرسیونیسم خودت تنگ شده.برای اون لکه های شفاف و ضرب قلم‌های دست نخورده.
امروز میرم بوم میخرم.
دوباره.

پ ن: نکته ی جالب اونجا بود که اکثر نقاشای این سبک که ازشون صحبت شد، دچار فروپاشی روانی شده بودن، که البته بعد از درمان هیچوقت نتونستن خلق آثار شاهکار خودشون رو تکرار کنن!
جنون یه امتیازه، باور کن :)

در بندر تهران

  • ۱۸:۱۰

موج تا لب آ لب میدان آزادی می آید و بر می گردد و 

مرغان دریایی مهرآباد در پرواز

 کاش یکی شان سوارم کند 

و بر بالِ خود آرام ، آرام 

مرا با خود ببرد به هر کجا که دلش خواست

دریافت

 


داشتم فکر میکردم قبلاها بالهای صورتی و براق قشنگی داشتم،دختر آن ور شیشه‌ی پنجره شانه بالا میاندازد "خب که چی؟ پا که داری، با آنها راه برو". کفش های آهنی به پا کن و برو.

او بی تفاوت است و من اما خشمگین.خشمم را میریزم توی غذایی که میخورم،چایی که دم میکنم،خشمم را میریزم روی جزوه‌ی صنعتی،پرتابش میکنم به صورت آدمهای اطرافم،من از عمق وجودم خشمگینم.

از خودم، از خانواده‌ام ، از اویی که وجود ندارد، از استاد دانشگاه، از خانم عین که معلوم نیست با مدارکم چه کرده که نیستند و حالا کارهایم زیادتر شده،از راه‌های رفته و نرفته، از خودم، از خودم ، و «از ناتوانی این دستهای سیمانی و یاس ساده و غمناک آسمان»*، از بال صورتی و براقی که نیست.

من میخواهم پرواز کنم اما بالهایم درنمی‌آیند.خشمگینم.خ ش م گ ی ن 

 

*فروغ

کوهن میخونه که عشق ستایشی سرد و درهم شکسته است

  • ۲۰:۳۳
خوش به حال اونها که هنوز میتونن قشنگ بنویسن.اخر هفته رفته بودیم دریاچه،قایق سواری کردیم و زیر بارون نسکافه خوردیم ، بعد هم لبو.چند ساعت کنار آب نشستیم و درمورد مولانا صحبت کردیم و مرگ و زندگی.حرف زدن وقتی چشمت به حرکت موج‌های کم جون زیر نور دایره‌ی نقره‌ای و خندیدن و بحث کردن و نتیجه گرفتن‌ها و نگرفتن‌ها میتونست موضوع انشای خوبی باشه که دنیا چرا هنوز جای قشنگیه، اما سکوت و سکوت و سکوت که هیچ چیز قشنگی از انگشت‌هام به کیبورد سرازیر نمیشه جز اینکه بیام بگم امروز ۷ درس زبان دوره کردم،نوشتن کلمات با ارتیکلهاشون رو توی یه دفترچه یادداشت فیروزه‌ای شروع کردم، به مسائل صنعتی مسلط شدم، و دنبال راهی برای آماده شدن برای مقاله نویسی هستم، و چهارشنبه ترم جدید زبان شروع میشه.درهای دنیای صورتی پری‌ها برای همیشه به روی من بسته است و خوشبختی معنای دیگه‌ای میده و عشق عقب نشینی کرده، به سرزمینی دور، دور‌تر از دسترس.

Designed By Erfan Powered by Bayan