مرا رودی بدان و یاری ام کن تا درآویزم

  • ۱۷:۱۹

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سر و پایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت

مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم 
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت


دریافت

#

  • ۱۱:۰۰
+به موضوعات وبلاگ #تاریخ‌ــ‌نگار اضافه کردم و براش هیجان زدم تا ببینم در آینده باش چیکار میکنم و قدر تصوراتم خوب میشه یا نه.چند روزم هست که ۴تا پوستر فیلم (pianist,Amelie,rebeca,dark knight)از یه وبسایتی سفارش دادم و هی دارم سعی میکنم حواسمو ازش پرت کنم تا با اومدنش واقعا هیجان زده شم اما مگه یادم میره؟ خلاصه اینکه آدمیزاد به چه چیزایی که واسه دلخوش موندن چنگ نمیزنه!#سطح‌ــ‌توقعات


+داریوش میخونه اهل طاعونی این قبیله‌ی مشرقیم، بعد غم عالم سرازیر میشه.
#بوی‌ــ‌گندم

+یه هکسره چیه که یادش نمیگیرن؟
#اَه


+سرم شلوغ شده،شلوغ‌ترم میشه. دیگه فقط روزی دو ساعت واسه کتاب خوندن وقت دارم،بعد میشینم حساب میکنم میمونه ۲۲ ساعت که اگه خیلی خوش بینانه ۶ ساعتش خواب باشه و دو سه ساعتش غذا و حمام-دستشویی ، کی وقت میشه زندگی کنیم،درس بخونیم، ورزش کنیم، یه خاکی به سر بگیریم شرمنده منِ ۵۵ ساله نشیم؟#اصلاــ‌کسی‌ــ‌شمرده‌ــ‌ببینه‌ــ‌شبانه‌روزــواقعاــ۲۴ــ‌ساعته؟


+نامه‌های شاملو مثل نامه‌های فروغ جذاب نیست،چرا؟
نامه‌های فروغ پر از عشق، فراق، تردید ، سرکشی و کلا حسای مختلف و پر از همذات پنداریه.نامه‌های شاملو همش  مدح و ستایش آیداس،یه چیز شخصیه.نمیتونم تمومش کنم .شبیه استوری‌های ملت از چت خصوصیشون ،البته ادبی و قشنگ، ولی خب...
 #آیدای‌ــ‌خوب‌ــ‌من‌ــ‌آیدای‌‌خودم‌ــ‌آیدای‌احمد

+الان استرس گرفتم شاملو دوستان بیان بگن خاک بر سرت...#اصلاــ‌باخودم‌ــ‌بودم


+من جغد پیری هستم

که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند

می ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران

#الهام‌ــ‌اسلامی


+اینم از #بهمن.میبینی؟


+نمیدونستم به سنی رسیدم که کسی پیدا شه با تعجب بگه ازدواج نکردی؟ بعد تازه بپرسه چرا؟
جواب این سوال هم البته که یه سواله : #چراــ‌ازدواج‌ــ‌کنم؟ بعد جواب شخص پرسشگر یه لیست مسخره از چیزاییه که یا خودت میتونی بهش برسی یا تو خونه پدری هم در اختیار داری...! دیگه نه شونزده ساله ایم نه تو سرمون پروانه پر میزنه، کو تا کسی پیدا شه با عقل و منطق الانمون ثابت کنه چرا من باید همه چی رو در معرض خطر یه شخص و زندگیش قرار بدم. والا

بیا تا جهان را به بد نسپریم

  • ۲۱:۴۲

یکم بهمن-زادروز فردوسی*

حداقلش این بود که رفتم و گشتم دنبال اینکه چرا میگن زادروز فردوسی یک بهمنه، اصن چقدر معتبره.یا اینکه مقداری از اشعارشو خوندم.خب من کم فردوسی میخونم،جای تاسفه. ولی خب چه زادروز فردوسی بنا به تفسیر بعضی مورخ‌ها از چند بیت شاهنامه یک بهمن باشه با نباشه ارزش وقتی که روش گذاشتم رو داشت.دیگه قراره به مناسبتا بیشتر دقت کنم و ازشون چهارتا چیز بهم اضافه شه:))

از این بر آب سوختن 💔

  • ۱۴:۱۱
که مادران سیاه پوش
-داغدار زیباترین فرزندان ماه و آفتاب-
هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند
#سانچی
#شاملو

گونه‌گونی‌های رویا

  • ۲۲:۱۵

امشب آسمون ستاره‌هاش معلوم بود.اِی بگی نگی، هرچی ستاره تو دیدم مشخص بود رو شمردم،هجده‌تا... 

هوا،هوای پاییزه،زمستون هم بیخودی گذشت.چاووشی میخونه تازه داره حالیم میشه چیکاره م میچرخم و میچرخونم سیاره‌م.

فردا یه جور دیگه شروع میکنم.و فرداهای بعدو.دیگه این کتابخونه‌ی موقت رو باز میکنم و بالاخره میرم دنبال یه کتابخونه چوبی،کتابخونه ی چوبی دائمی ، با کتابای دائمیم که بعدا هم بهشون اضافه میشه و دیگه عذاب وجدان رها کردنشون رو ندارم.منتظر میمونم پوستر فیلمایی که سفارش دادم بیاد، تابلوهامو قابای دائمی بگیرم بزنم به دیوار، با اون ریسه ‌های چراغا.بعد فرشای اتاق رو که روشون پر از لکه های نسکافه و چای ریخته شده‌س و برام مهم نبودو بدم بشورن، اخه دیگه اینا فرشای دائمین، بعدم دیگه نمیدونم، به بقیه زندگی روزانه‌ی دائمیم میرسم.مثل باشگاه انقلاب که عضویت یه ساله گرفتم، و سال بعدو بعدشم تمدید میکنم، لابه لای کافه ها، کتابام، گلدونا و عکسای روی دیوار ریشه میدوونم و درخت میشم.


سر یه رویای جور دیگه چی میاد؟
مث ِ کیشمیش زیر آفتاب
می‌خشکه؟
یا مث ِ یه زخم
سیم می‌کشه و چرکابه‌ش
راه می‌افته؟
یا مث ِ گوشتی که بگنده
تعفنش عالمو ورمی‌داره؟
یا مث ِ مربا
روش شیکَرَک می‌بنده؟
شاید مث ِ یه بار سنگین
شونه رو خم کنه.
یا شایدم 

ــ بوم‌م! ــ
منفجر شه.

از لنگستون هیوز-احمد شاملو

پ ن: شعراش معرکه هستن، مگه نه؟



۲۹۹

  • ۲۰:۵۵

یک)تعاریف زیادی در زندگی بیهوده‌اند

مثل وطن

که آدم را ناخوش میکند

مثل دلتنگی و غم در کشوی اول

روی لباسی که در آن گریه کرده‌ای

-الهام اسلامی

 

دو) خراسان من از خواننده افغان خلیل یوسفی

-که آدم را ناخوش میکند-

دریافت

در بندر تهران

  • ۱۸:۱۰

موج تا لب آ لب میدان آزادی می آید و بر می گردد و 

مرغان دریایی مهرآباد در پرواز

 کاش یکی شان سوارم کند 

و بر بالِ خود آرام ، آرام 

مرا با خود ببرد به هر کجا که دلش خواست

دریافت

 


داشتم فکر میکردم قبلاها بالهای صورتی و براق قشنگی داشتم،دختر آن ور شیشه‌ی پنجره شانه بالا میاندازد "خب که چی؟ پا که داری، با آنها راه برو". کفش های آهنی به پا کن و برو.

او بی تفاوت است و من اما خشمگین.خشمم را میریزم توی غذایی که میخورم،چایی که دم میکنم،خشمم را میریزم روی جزوه‌ی صنعتی،پرتابش میکنم به صورت آدمهای اطرافم،من از عمق وجودم خشمگینم.

از خودم، از خانواده‌ام ، از اویی که وجود ندارد، از استاد دانشگاه، از خانم عین که معلوم نیست با مدارکم چه کرده که نیستند و حالا کارهایم زیادتر شده،از راه‌های رفته و نرفته، از خودم، از خودم ، و «از ناتوانی این دستهای سیمانی و یاس ساده و غمناک آسمان»*، از بال صورتی و براقی که نیست.

من میخواهم پرواز کنم اما بالهایم درنمی‌آیند.خشمگینم.خ ش م گ ی ن 

 

*فروغ

«او» که در من بود دیگر نیست، نیست

  • ۲۱:۰۰
وسایلم بهم ریخته و الان شمردم پنج لیوان نشسته توی اتاق جا خوش کردن،لباس‌هایی که از روی بند رخت جمع شدن بلاتکلیف موندن و من با لیوان ششم و صدای کوهن سعی میکنم شب آرومی داشته باشم.
حوصله‌ای برای شونه کردن موهام بعد از حمام نمونده،قطره‌های آب گاهی میچکه روی پام، گاهی روی میز و سیگاری هم که خیس شده بد میسوزه. 
بعضی وقتا از دست این روحیه‌م خسته میشم.یه روحیه‌ی کاملا مودی، که مستقل از وجود یا عدم وجود هر دلیلی میتونه به هر رنگی دربیاد.
واسه‌ی خودم عادیه ولی گاهی مجبور میشم در طول روز بارها از آدما بپرسم" یعنی برای تو پیش نیومده صبح پاشی و حالت بد باشه؟"، "نشده تو اوج بدبختی بخندی؟ و تو یه روز آروم و آفتابی تصمیم بگیری حالت از همه چی بهم بخوره؟" ...
قضیه از وقتی جالبتر شده که طرف مقابلم نگاهش مثل یه دستگاه آنالیزگر فوق پیشرفته است.بهش میگم پشت رفتارهای من  دنبال دلیل‌های منطقی نگرد،ولی بازم میفهمه که  کم حرفم،امروز لاک نزدم، یا اونقدر بی حوصله بودم که گوشواره‌های همیشگی هم از گوش دراوردم و گاهی با این سوال که به چی فکر میکنی که ساکت شدی و پوست لبت رو میکنی غافلگیرم میکنه. 
شاید اینا چند مورد بی اهمیت باشن ولی وقتی جا میخورم که پشت همشون همون دلیل همیشگی بد بودن بی دلیل نشسته...
توی ترافیک همت گیر کرده بودیم،داشتم به چراغ روشن ماشین جلویی نگاه میکردم که شنیدم ازم میپرسه تا آخرش باهام میمونی؟
سکوت،سکوت،سکوت،... یه سکوت غیر معمول که متعجبش کرد و وادار شد اسممو صدا کنه...باز سکوت.
توی سرم اما انگار طوفان اومده بود.به هزار فکر و هزارتا جواب فکر میکردم،شاید اگه همون دختر بیست ساله نویسنده‌ی وبلاگ یاسی نوشت صورتی گل منگلی بودم میگفتم اره، بعد میومدم توی وبلاگم مینوشتم وای، ازم خواست تا اخرش باهاش بمونم! اما من لال شده بودم و به این فکر میکردم اگه در ماشین رو باز کنم و شروع کنم به دویدن از چه راهی خودمو به خونه برسونم،بعد یاد یه سکانس از فیلم 500days of summer   افتادم که سامر به تام میگفت هیچکس نمیتونه این قول رو به تو بده، به این فکر کردم اره!این میتونه یه جواب درست حسابی باشه ، و هزارتا فکر دیگه، فکر رفتن، فکر موندن، فکر دو سال بعدتر... 
جمله‌هام یادم رفته ولی با صدایی که از ته چاه درمیومد بهش گفتم که واسه این سوال جوابی پیش بینی نمیشه، شرایط عوض میشه، آدما تغییر میکنن،گاهی وقتا حسا موندگار نیستن، من فقط تا وقتی که اوضاع اینه،من اینم، و تو همینی هستی که الان میشناسم تا اون موقع میمونم.بعدش اون گفت و من گفتم...
شب بهم پیام داد انگار به مویی بند هستی تو زندگیم... من از جواب موندم،با اینکه سعی کردم قانعش کنم ولی، خودم هم میدونم اینکه آخرش به کجا میرسم رو ،حتی خودم هم نمیتونم پیش بینی کنم. . .
باید وسایلمو برای سفر سه چهار روزه جمع کنم، حالم خوبه، میخندم، شوخی میکنم، فیلم میبینم و برنامه میچینم،ولی ته وجودم حس میکنم از خودم خستم، از خودم نامیدم... 

+هر دم از آئینه می پرسم ملول

چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آنرا را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام

 

می روم … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا… ؟ منزل کجا… ؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست

ـ فروغ

میخواستم برچسب بزنم #ازــ‌زندگی، اما محدودیت تعداد موضوعات بیان اجازه نداد حالا از من عنوان هم میخواهد! بی چشم و رو

  • ۰۰:۰۶

تنفس درخت پر از بوی تاریکی است

اما نباید از غبار پا در هوای ظلمت بترسیم

راه راه است

اشتباه نکنید

هرکسی که خیره به سرشاخه ای شد

نه به دسته ی تبر می‌اندیشد

نه به هیزم زمستانی

زندگی

چیز دیگریست،

البته اگر بگذارند از دوست داشتن خویش نترسیم

 

به من بگو-صفحه‌ی ۴۴-کتاب انیس آخر این هفته می‌آید-سید علی صالحی

 

خیلی وقت است که یاد گرفتم دست از سر خودم بردارم، خودم اگر دلش خواست کتاب‌های نخوانده اش را ورق میزند، فیلم میبیند، کارهای عقب مانده اش را انجام میدهد، وبلاگ مینویسد، اگر هم دلش نخواست یک گوشه ای مینشیند، بالاخره رفیقی برای حرف، خلوتی، چیزی پیدا میکند و میگذراند، تا اوضاع تغییر کند.

بعد خواندن شعر بالا،دلم خواست بنویسم.روی تخت دراز کشیده بودم که حس کردم چقدر دلم برای نقاشی تنگ شده.نیروی محرکه ی همیشگی برای منی که آدم از این شاخه به آن شاخه پریدنم! هربار به سرم زده چیزی را امتحان کنم، از ورزش‌های موقتی و متنوع، تا موسیقی، زبان، هرچه... اما چیزی که همیشه من را به زندگی برگردانده ، دلتنگم کرده، و کنار گذاشتنی نیست همین دنیای طرح و رنگ است.به استاد پیامی دادم و گفتم میخواهم سیاه قلم را امتحان کنم.پرسید پرتره، طبیعت، یا طبیعت بی جان؟

و موضوع مورد علاقه‌ی همیشگی من آدم ها هستند،آدم هایی که به نقاشی قصه میدهند، فیگورها، نگاه‌ها،نفس های ثبت شده در لحظه!

حتی با تصمیم به بازگشت هم حس میکنم آدم مفیدتری هستم، برای زندگی خودم لااقل، خلق کردن احساس زیبای خودخواهانه‌ای است که شاید خالق بزرگ برایش دست به چنین افتضاح قشنگی زد.

گفتم قشنگ،انگار هنوز به طور کامل ناامید نشده‌ام.نه تا وقتی که صداها، رنگ‌ها و آدم‌های خوب پیدا میشود.

نه تا وقتی که بین این سخیف‌‌خوانی‌ها گاهی صدای سمفونی‌های بتهوون به گوش میرسد و سبز و نیلی و سفید هم هست، و خانواده، یا همین رفقا!

امروز داشتم فکر میکردم، من هرچقدر هم بدبیاری آورده باشم،نمیتوانم خیلی ناله و شکوه کنم چون خیلی بیشتر از ظرفیت یک آدم دوست دارم، دوست خوب.

نعمت بزرگی است که حرف توی دلت نماند، که کسی باشد خوشی و ناخوشی را حتی از راه دور بریزی داخل صفحه‌ی چتش و صبور باشد، همدل باشد، مرهم باشد، به قول سید "غریب نیست، اما من او را هرگز ندیده ام".و دوستانی که بودنشان را آمد و رفت اینهمه سال گزندی نرسانده، دوستی های طولانی.

دوستی که صبح بیدار شوی ، حالت را پرسیده باشد، عجیب است اما پیام داده و تمام کارش این بوده بگوید صبح بخیر! دوستانی که حالشان را بپرسم، نه از سر وظیفه، که از مهم بودن حالشان برایم.

فردا، پس فردا ، یا هفته‌ی بعدی شاید بیایم اینجا بنویسم تف به گور تمام روزهای سال ، و سر تا ته این زندگی، اما در این لحظه چقدر احساس خوشبختی میکنم...

تا تاریک شدن هوا صد صفحه شعر خواندم و حالا نشسته ام زیر پنجره و با خوش بینی مضحکی گاهی به آسمان تیره نگاه میکنم که شاید یک شهاب از آن بارش چندین شهابی که گوینده خبر گفت به چشمم بیاید. دستم را میکشم روی سطح میزی که حدس میزنم آخرین بار آنجا پرتش کردم.سردیش را حس میکنم.دوست دارم رهاتر باشم، خوشحالتر، بهتر. دوست دارم با بد و خوبم در صلح باشم.به این چیزها فکر میکنم و سیگاری روشن.

چرا گفتم؟ چون چند روزی فکرم مشغولش است، که چرا تمام سعیم میکنم اینجا اشاره‌ای نشود.چند دلیل داشتم، یک اینکه چیز خوبی نیست، ضررهایش و آن تصاویر کپک زده ی شش‌ها هم راست است،و به جوگیرترین حال ممکن نمیخواستم قدمی برای اشاعه‌اش برداشته باشم حتی در این وبلاگ جمع و جور چند نفره، اما مگر نه اینکه هممان عقل داریم و اختیار؟ و دوم اینکه از این ژست‌های شوآف طور بعضی‌ها که زیاد دیده‌ایم هم خوشم نمی‌آید،میشود از هم تشخیصشان داد.اما بعد یک شب اتفاقی افتاد که دیدم بعله، من با تمام گهرپراکنی‌های فمنیستیم کلکسیون"چون دختری‌"های زیادی جمع کرده‌ام که پشیزی ارزشی برای خودم ندارند اما اینکه جامعه بپذیرد یا نپذیرد مسئله شده. در نتیجه بله، این منم، و اینجا تمام سعی‌ام بر این است که خودم را بدون سانسور دوست داشته باشم.

و در نهایت اینکه خدایا، به قول یکی از این سلبریتی‌های سینمایی، از فردا به وقت من هم برکت بده .مرسی

 

 

ستاره‌ی دنباله دار عاشق است، از کجا سر در خواهد اورد ؟نمیداند

  • ۰۰:۳۰
با اینکه چند وقته نوشتن از معمولی‌ترین رخدادها تا تا درونی ترین احساساتم از توانم خارج شده،اینکه کلمات یاری نمیکنند و پنل سفید توی ذوق میزنه باز هم اونقدر قوی نیستن که جلوی نوشتن امشب رو بگیرن.با هر ضرب و زوری شده باید بنویسم که سبک شدم.
بنویسم که بار سنگین چند ماهه‌ رو یک جایی بین شلوغی‌های این شهر جا گذاشتم و خودم هم نفهمیدم کی و کجا! 
داشتم برمیگشتم که دیدم سبکم، رها، رها ، رها.
راهم رو کج کردم به سمت کتاب فروشی، گیج و منگ بین قفسه‌ها راه رفتم و کتابها رو ورق زدم، حالا به جای هرفکر خوشایند و ناخوشایند کلمات رو میدیدم.یک کتاب از نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی پریسا خریدم، پیام دادم ببینمت؟ دعوت رسمی رو به صرف ناهار قبول میکنی؟
با زندگی،با آدم‌هام آشتی کردم.
خودم رو انداختم روی یکی از نیمکتهای پاساژ، نگاه میکردم و میشنیدم! شاید اگر عابرهای پرشتاب کمی دقت میکردن، شبیه کسی به نظر میومدم که خبر شکه کننده ای شنیده، احتمال خبر بد هم بیشتر! اما من فقط متعجب بودم، از این سبکی فراموش شده، از این آرامش.
پشت در کافه‌ی همیشگی هی راه رفتم، شب شده بود اما من همون میز ته سالن رو میخواستم، رو به میزهای کافه، منتظر موندم تا خالی شد.
انتظار ارزشش رو داشت،بیخیال بنشینی، هایکو‌های ژاپنی بخونی و با بارها تکرار کردن هر کدومشون به رفت و آمد مردم از پشت شیشه خیره بشی.
شاید اینها فوقِ ساده باشن، شاید یک قهوه‌ی دیر وقت توی یه کافه‌ی شلوغ ، با کتاب شعری که یک ساعته تمامش کردی این حرف‌ها رو نداشته باشه، اما دلم لک زده بود براش.برای یه فکر از فشار دستهای استخونی رها شده...!

مویم را شانه میزنم

جرقه میپراکند

از عشق

"ماتسوداکیومی"

گریه‌های منو دیدی؟ندیدی؟بی صداس.یعنی میخوام بگم تو بدترین از دست دادنا هم صدام درنیومد،بعدا نهایت میافتم یه گوشه و از دست درد به خودم میپیچم! یعنی میخوام بگم یکی بود بهم میگفت لعنتی بلند گریه کن سکته میکنی، شده دل شکستنو سرم و انداختم زیر، صورتمو قایم کردن لای کتاب ،پشت عینک آفتابی قایم شدم و اشک ریختم و طرف نفهمید.میخوام بپرسم تو این مدت چطور منو شناخت که اولین قطره اشکمو غافلگیر میکنه؟میخوام بپرسم از کجا سرو کله‌ش پیدا شد؟
 "دستات چرا اینقدر آشنان، هوم؟غریبه؟"

اینهمه گونه‌گون 

و همواره در تغییر

-عشق

"بونچو"

امشب دوباره زنده شدم، رسیدم خونه صورت مامان رو بوسیدم و با لودگی گفتم هالو،گوته ناخت! نشستم پیش بابا و با مسخرگی گفتم دندونم درد میکنه،چرا بهم توجه نمیکنی بهتر شم؟ خندید و گفت جنا ولت کردن بالاخره؟
آره بابا ،جنا ولم کردن.
فردا باید اتاق رو از این وضع دربیارم،شنبه برم برای تولد پریسا کادو بگیرم،بشینم فکر کنم برای مهمونم ناهار چی درست کنم،مجله‌ی نخونده‌ی کرگدن رو ورق بزنم، امتحان کنم ببینم طراحی صورت آدری هیپبورن از دستم برمیاد؟تموم زورمو بزنم از پس تلفظای لغات جدید بربیام،درسای جلسه‌ی قبل رو پاکنویس کنم و باقی هفته دوستت داشته باشم.

+عنوان از "مایوزومی مادوکا" که به همراه باقی هایکو‌های این پست از کتاب "هایکو‌های عاشقانه-الن کامینگز" آمده:)
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan