در روزهای آخر اسفند

  • ۲۱:۱۵

امروز با خودم گفتم اگه این بار از حالی که داشتی نتونی بنویسی یعنی فاتحه‌ی وبلاگ نویسی خونده شده و دیگه از هیچی نمیتونی بنویسی.حالا اومدم تا سعیمو بکنم و بنویسم، و اینجا برام بمونه.

این چند روز نزدیک ۶ تا کیسه زباله از اتاقم خارج کردم که در اصل زباله نبودن،هیچی نبودن،جز عامل اشغال فضا.الان کمدها و کشوها رو باز میکنم و از اونهمه جای خالی حس خوبی بهم دست میده،انگار حجم تموم اون چیزا بیشتر روی دوشم بوده تا  اون ته توهای اتاق.
حسی که دارم نه غمه نه شادی،انگار توی رگام خلاء تزریق شده،انگار تحت تاثیر مواد باشی و همه‌ی دنیا کمرنگ بشه.همه‌ی دنیا کمرنگ شه و دربرابرش هرچی که داری رو چند برابر احساس میکنی،مزه‌ی پرتقال توسرخ،صدای موزیک،بوی مواد شوینده‌ای که از ملافه‌های تازه از روی بند رخت جمع شده میاد،رنگ بنفشه‌های کاشته شده تو باغچه... 
امروز یه آلبوم از پالت رو گذاشتم و باهم نشستیم رو روزنامه باطله‌ کف اتاق و تخم مرغ رنگ کردیم،تیک تیک تیک تیک،صدای خوردن قلمو تو لیوان شیشه‌ای آب وقتی سعی داری رنگ رو پاک کنی،یاد نقاشی کردنای بچگیم افتادم.یاد دفتر فیلی‌ها و آبرنگ.کلی خندیدیم،زیاد...خیلی زیاد، و سعی کردیم بگیم تخم مرغ اون یکی خیلی زشت شده،همون کارایی که خواهر برادرا میکنن،صدای موزیک هم بود میشینمت به مبل/مینوشمت چو چای/میشینمت به مبل/مینوشمت چو چای/چای‌ های سبز/سبزهای دور/دورهای سخت،مامان از کار اون تعریف کرد،گفتم این ذوق رو واسه تابلوهای من نشون نداد،خندیدیم.زیاد.


آهنگ والس شماره یک/آلبوم آقای بنفش/پالت بند

 

من واسه تو دلواپسم تو واسه ی عروسکات / من واسه تو می میرم و تو واسه ی بازیچه‌هات

  • ۱۲:۳۱

بچه که بودم یه آهنگ از معین بود ،نمیدونم اسمش بابا بود، یا کبوتر دوبرجه یا چی، من  هربار با دیدن موزیک ویدئوش یا شنیدنش گریه‌م میگرفت،کم کم کار به جایی رسیده بود که وقتی دلم میخواست(یا لازم بود!) گریه کنم به اون ترانه فکر میکردم و به راحتی اشکم درمیومد.امروز با دیدن تبلیغ کنسرت معین یادش افتادم و رفتم دوباره گوشش دادم،لعنتی هنوز قلبمو فشرده میکنه، قشنگ میتونم خودمو بذارم جای اون دختر بچه، یا حتی باباش،بعد بشینم گریه کنم که کبوتر دو برجم الهی که فدات بشم /نذار که بیچاره ی اون گریه بی صدات بشم 

 
پ ن : هربار هم ما دهنمون باز شد و گفتیم نوستالژی، یکی برگشت گفت نوستالژی؟ شما مگه نوستالژی هم دارین؟ بعد احساس جوجه بودن کردیم.باشه بابا همه نوستالژی‌ها هم واسه دهه شصتیا ببینم این کینه و حرصی که "بعضا" دارن حل میشه یا نه. :)) 
 
 
اصن بریم گوشش بدیم،بند دلمون پاره شه.
 
 
 

مرا رودی بدان و یاری ام کن تا درآویزم

  • ۱۷:۱۹

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سر و پایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت

مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم 
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت


دریافت

شاعر و روشن تو بودی، من فقط از غصّه گفتم

  • ۲۲:۴۳

کار من تقدیس آبه، ناله از دست سرابه،

کار تو امّا قشنگه، ساختن باغ از یه سنگه

 

 


یاد دخترای شجاع سرزمینم میافتم.

اره واقعا،خسته از خفتن تو بودی، عاشق رستن تو بودی

 

بیا با صبح‌ها آشتی کنیم

  • ۱۲:۱۰

دیگه دور صبحانه یک لیوان نسکافه رو خط کشیدم و صبح‌ها با هرحالی مراسم صبحانه رو اصولی به جا میارم.نیم ساعت گرفتن اب پرتقال و دم کردن قهوه ترک و بریدن نون و فیلان و در عرض یک رب تمام زحمات رو  خوردن شاید به صرفه نباشه اما باارزشه.

در جهت ارتقای سطح کیفیت زندگی!
لابد بیخود نبوده که کسی زمانی گفته بود که All happiness depends on a leisurely breakfast.
 
پ ن: امروز سلن دیون گوش بدیم
 
 

تا حالا شده دلت واسه کسی که تا حالا نبوده تنگ بشه یا I know life would suck without you

  • ۱۳:۵۰

But I hate you, I really hate you
So much, I think it must be

True love, true love
It must be true love
Nothing else can break my heart like
True love, true love
It must be true love
And no one else can break my heart like you




314

  • ۱۲:۳۲


?Can you paint with all the colors of the wind

disney_songs#

 

Breakfast at Tiffany's

  • ۱۸:۴۱

 

گمگشتگی میان رویا و واقعیت،معصومیت در عین غوطه‌وری

 

کتاب :

هنوز گربه توی بغلش بود.«هپلی بیچاره!» این را گفت و سر گربه را خاراند.

«هپلی بیچاره‌ای که اسم هم ندارد.بعضی وقتها واقعا سخت است.همین که اسم ندارد را میگویم .اما من حق ندارم اسمی رویش بگذارم.باید صبر کنم تا مال کسی شود.ما دوتا یک روز لب رودخانه به هم برخوردیم.اصلا به هم تعلق نداریم. هم او موجود مستقلیست هم من.تا روزی که بدانم جایی را پیدا کرده‌ام که من و چیزهایش به هم تعلق داریم،نمیخواهم مالک چیزی باشم.خودم هم درست نمیدانم آنجا کجاست اما میدانم چه شکلیست»


---


لبخند زد،از آن لبخندهای غمگین و کم رمق.زیر لب گفت:«اما من چی؟»و باز لرزید.«خیلی میترسم.آره،بالاخره ترسیدم چون ممکن است تا ابد طول بکش.تا وقتی چیزی را دور نینداخته باشی،نمیفهمی مال تو بوده.قرمزهای عوضی هیچی نیستند.زن چاق هیچی نیست.اما این یکی نه،دهانم آنقدر خشک شده که اگر برای زنده ماندن لازم بود تفی بکنم، نمیتوانستم»
سوار ماشین شد و ولو شد روی صندلی.«ببخشید آقای راننده، برویم.»


صبحانه در تیفانی
ترومن کاپوتی
ترجمه بهمن دارالشفایی

 

فیلم : 
هالی گولایتلی، دختر جوانی است که در نیویورک به تنهایی زندگی می‌کند. ماجرای داستان روایتی است از  زندگی هالی دختری زیبا با سادگی معصومانه‌ و در عین حال روحی وحشی و گریزپا که انگار در مرز بین رویا و واقعیت سرگردان شده و آشناییش با نویسنده‌ای جوان باعث دگرگونی زندگی هر دوی آنها می‌شود.
داستان فیلم با ماجراهای کتاب تفاوت‌های زیادی دارد،میشود گفت فیلم بیشتر برداشتی از داستان صبحانه در تیفانی ترومن کاپوتیست.یک اثر ماندگار از سینمای کلاسیک که شاید شهرتش بیشتر از خود رمان باشد. 
همانقدر که تماشای فیلم برای دوست داران آثار کلاسیک و طرفداران آدری هیپبورن شیرین است، از خواندن کتابش هم نباید غافل ماند...
 
Breakfast at Tiffany's
1961
IMDb:7.7-10
drama/comedy
Director: Blake Edwards
... , cast: Audrey Hepburn, George Peppard 
 
دیالوگ:

پل : هالی، من عاشق تو شدم

هالی : خب که چی؟

پل : که چی؟ خیلی واضحه ، من عاشقت هستم

هالی : مردم تعلقی به همدیگه ندارن

پل : البته که دارن

هالی : من هیچوقت به هیچکس اجازه نمی دم من رو بندازه توی قفس

پل : من نمی خوام تورو توی قفس بندازم. من می خوام عاشق تو باشم

هالی : اینا هر دو یک معنی میدن

پل : نه این معنی رو نمیدن. هالی...

هالی : من نه هالی هستم و نه لولا مای. من نمی دونم کی هستم، من شبیه این گربه ای هستم که اینجاس؛ یک زوج بدون نام و شلخته. ما به هیچکس تعلق نداریم و هیچکس هم به ما تعلق نداره. ما حتی به همدیگه هم تعلق نداریم.

 
 

 

moon river

ترانه‌ای سرودهٔ جانی مرسر با آهنگسازی هنری مانچینی است که نخستین‌بار  آدری هپبورن، آن را در این سکانسی از این فیلم خواند که با استقبال روبه رو شد

 

Moon river wider than a mile
I'm crossin' you in style someday
Old dream maker, you heartbreaker
Wherever you're goin', I'm goin' your way

 


دریافت 

 بعد از آن بارها بازخوانی شدو یکی از مشهور ترین نسخه‌های آن با اجرای اندی ویلیامز است: 

 
 

 

۲۹۹

  • ۲۰:۵۵

یک)تعاریف زیادی در زندگی بیهوده‌اند

مثل وطن

که آدم را ناخوش میکند

مثل دلتنگی و غم در کشوی اول

روی لباسی که در آن گریه کرده‌ای

-الهام اسلامی

 

دو) خراسان من از خواننده افغان خلیل یوسفی

-که آدم را ناخوش میکند-

دریافت

در بندر تهران

  • ۱۸:۱۰

موج تا لب آ لب میدان آزادی می آید و بر می گردد و 

مرغان دریایی مهرآباد در پرواز

 کاش یکی شان سوارم کند 

و بر بالِ خود آرام ، آرام 

مرا با خود ببرد به هر کجا که دلش خواست

دریافت

 


داشتم فکر میکردم قبلاها بالهای صورتی و براق قشنگی داشتم،دختر آن ور شیشه‌ی پنجره شانه بالا میاندازد "خب که چی؟ پا که داری، با آنها راه برو". کفش های آهنی به پا کن و برو.

او بی تفاوت است و من اما خشمگین.خشمم را میریزم توی غذایی که میخورم،چایی که دم میکنم،خشمم را میریزم روی جزوه‌ی صنعتی،پرتابش میکنم به صورت آدمهای اطرافم،من از عمق وجودم خشمگینم.

از خودم، از خانواده‌ام ، از اویی که وجود ندارد، از استاد دانشگاه، از خانم عین که معلوم نیست با مدارکم چه کرده که نیستند و حالا کارهایم زیادتر شده،از راه‌های رفته و نرفته، از خودم، از خودم ، و «از ناتوانی این دستهای سیمانی و یاس ساده و غمناک آسمان»*، از بال صورتی و براقی که نیست.

من میخواهم پرواز کنم اما بالهایم درنمی‌آیند.خشمگینم.خ ش م گ ی ن 

 

*فروغ

Designed By Erfan Powered by Bayan