نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

  • ۱۸:۲۶

امروز هرکاری کردم تا فکر نکنم،

و هنوز نصف بیشتر زمان‌ بیداری باقی مونده.

و مادرم تمرین لته آرت میکنه،و حس میکنم شب اور دوز میکنم از زیادیِ کافئین قهوه‌های امتحانیش، و فکر، و فکر ، فکر، و پس زدن‌های فکر و ... 

و کتابی که از کتابخونه برداشتم تا بخونم، درمورد گلوله‌هایی بود که سوراخ ریزی در بدن ایجاد میکنند و اون تو باز میشن و اعضای بدن آدم رو شرحه شرحه میکنن، و فرار کردم به دست شویی برای بالا آوردن ترس و وحشتم، و برگشتم و کتاب‌ رو بین قفسه‌ها قایم کردم،

ساعتها روی پا ایستادم و نقاشی کردم، تا اونجا که خیسی تابلو اجازه حرکت بیشتری رو نداد و تمام قلمو‌های تمیزم کثیف شد.

فکر میکنم مدتی هم به شستن قلمو‌ها مشغول باشم، بدون فکر اما؟ 


خیلی هم خوابیدم، و کوپن فرارم تمام شده

راستی این اواخر وقتی از خواب بیدارم میشم بدنم درد میکنه، گردنم، بازوهام، شونه‌هام،عضلات فکم...

این اواخر توی خواب فشرده میشم انگار، زور میزنم، 

این اواخر...


پ ن: امروز، توی دنیای موازی ، ما ... 

،

فکر نکن، فکر نکن، فکر نکن...

۲۸#اردیبهشت

نجات دهنده در گور خفته است

  • ۲۱:۱۹

شیدا توی وبلاگش برای این روزها و حجم عظیم ناتوانی‌ها، و برای اینکه از این همه نتوانستن قلب درد نگیریم نوشته بود.

 آخرین جمله ی پستش رو میخونم.

 "نگذارید دستهایتان و ناتوانیهایتان سیمانی بشوند،بیاویزید به شادی‌های کوچک"

 و زمزمه میکنم: و نانوانی این دست‌های سیمانی، و ناتوانی این دست‌های سیمانی...

به دست‌هام نگاه میکنم،من با این انگشتهام ساز زدم،نقاشی کشیدم،موهای بچه‌ای رو روی سرش مرتب کردم، برای آدمهایی با عشق غذا پختم،از چیزهایی که دوست داشتم عکس گرفتم،موهام رو بافتم،... و حالا دلم براشون سوخت، برای ناتوانی سیمانیشون.

حالا که هرچیزی دور ، سخت، و طاقت فرساس، بلندشم و بیاویزم به شادی‌های کوچک.

مثلا همین دستها رو روی کیبورد حرکت بدم، coco دانلود کنم، و برم یه شام کوچیک دیرموقع درست کنم... گور بابای رژیم،فعلا که خودم به کاف رفتم...

بیاویزید به شادی‌های کوچک

به شادی‌های کوچک

شادی‌های کوچک...



با ربط نوشت:

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

"فروغ"

بازم خدا رو شکر که الحمدلله...

  • ۱۰:۵۲
اینکه با خودت بگی تموم زورمو زدم و نشد، خیلی حس بهتریه تا وقتی که به شانس کوچیکی فکر کنی که ازش استفاده نکردی!

زندگی همین یه باره

  • ۱۹:۴۶

آدما برای به عزای خودشون نشستن شیوه‌های مختلفی دارن، و من از تماشای نابودی خودم لذت میبرم.وقتی صبح از خواب بیدارم میشم و میبینم نفس کشیدن از سیگار پشت سیگارهای شب قبل سخت شده.وقتی مسواک میزنی در حالی که به بازتاب خودت توی آینه نگاه میکنی و ورم زیر چشماتو میبینی، انگار کتک‌های که روحت خورده توی صورت نمود پیدا کرده، میگی آخیش، داغونی، خوبه که داغونی، خوبه که اون جایی که توی قلبت میسوزه راه به صورتت باز کرده، به چشمات، به صدای گرفتت، به دستای لرزونت...

حالا از حال جهنمی یه هفته میگذره،بارون میاد،تنهایی... یه قهوه درست میکنی میری جلوی پنجره.توی پلی لیست گوشیت میگردی و با خودت فکر میکنی یعنی از پسش برمیای؟ شاید مسخره باشه ولی اینو از کسی بشنوین که توی تنهایی با آهنگای قِری دهه شصت لیلا گریه کرده.بعد بر اساس قرعه صدای قمیشی میپیچه توی اتاق. قهوه رو مزه مزه میکنی،و منتظر میمونی ببینی اوضاع چقدر بهتر شده، بعد میبینی نه اشکی هست و نه ضعفی توی پاهات حس میکنی، هنوز ایستادی همونجا، و زنده ای...

من خیلی سگ جونم، و از مادر آف نیچر تشکر میکنم بابت  مرحمت این پوست کلفت که در جهت بقا به دادم رسیده.میدونی یه جاهایی دست و پا زدن زودتر غرقت میکنه،اونقدر از نا میافتی که تا رسیدن کمک جون سالم به در نبری، یه وقتایی باید بجنگی،یه وقتایی باید بگی بسه،شکست خوردی قبولش کن، یه وقتایی باید بمونی، یه وقتا رفتن بهترین کاره، یه وقتایی باید عاقلانه رفتار کنی و یه وقتایی به خودت اجازه‌ی جهل احمقانه رو بدی، یه وقتایی شماتت کنی و بزنی توی گوش خودت،یه وقت باید بگی طوری نیست،خوب کردی... میدونی فقط قسمت سختش اینه که خودت باید بفهمی این وقتِ حالِ حاضر،توی کدوم دسته طبقه بندی میشه.و من باید رها میکردم و کردم.انکار دردش هیچی از فاجعه کم نمیکنه. درد داشت، ولی مگه کسی گفته بود زندگی قراره آسون باشه؟

مثل این سخنرانی‌ها در انتها یه تشکر جانانه کنم از همه‌ی دوستام،اونایی که به سکوتم احترام گذاشتن، اونایی که حالمو پرسیدن،اونایی که صبح و شب نداشت و بودن و چسناله‌هامو شنیدن،اونایی که دور میز کافه وسط خنده‌هاشون مثل دیوونه‌ها زدم زیر گریه و به روم نیاوردن،اونایی که حال نزارم معذبشون نکرد،اونایی که شنیدن، حرف زدن، تحمل کردن، امید دادن،نصف شب زیر بارون کنارم ایستادن تا از تب درونم کم بشه،بهشون پریدم، جواب ندادم،دوباره برگشتم، باز رفتم، خلاصه که هر وحشی‌بازی‌ای ازم دیدن و صبوری کردن:)) بدون شما همه چی سخت تر میبود...

مرسی آقا، تقریبا همشون اینجا رو میخونن، بگم تو شادیاتون جبران کنم:))


Die-hard

  • ۱۴:۰۰


از سالی که گذشت راضی نبودم.هرچی بیشتر فکر میکنم به این نتیجه میرسم که دستاورد خاصی نداشت.پر از کلافهای ناتموم و نرسیده به مقصد... . 

سررسید ۹۷ رو باز میکنم و شروع میکنم به نوشتن هدفای سال جدید.ما کرگدنای امیدوار و سخت جونی هستیم.

ما به غذا ،هوا و امید زنده ایم.



دغدغه‌های یک دانشجوی حسابرسی

  • ۲۲:۰۰
امروز برای چند دقیقه ناامیدی مطلق رو احساس کردم.بعدش من و همه‌ی بچه‌های دیگه با خنده‌های عصبی خودمونو جمع و جور کردیم.یه جایی خونده بودم تراژدی از حد که بگذره تبدیل به کمدی میشه.همچین حال و روزیه.
قضیه اینجاس که به لطف رشتمون و حضور بعضا استادای که بعضا کله گنده هم هستند بعضی وقتا کلاسمون یه جنبه‌های جذاب و شگفت اوری به خودش میگیره.از شنیدن امار و ارقام مخامون سوت میکشه و با اشاره های گاها سربسته به کثافت کاریای پشت پرده قیافمون شکل علامت تعجب میشه.
امروز یکی از استادا یه سری اطلاعات از قردادهای چندتا پیمانکار به شهرداری تهران بهمون داد.یعنی میتونم بگم ارقام بدهی‌ها هوش از سر میپرونه.صفرایی که خوندنشون سخته ، بر بساطی که بساطی نیست... ما جدا، واقعا و بدون تردید روی اب خونه ساختیم...
اخر بحث امروز به این دو راهی رسیدیم که شهرداری یا باید از زیر همه‌ی این بدهی‌های نجومی شونه خالی کنه و و چه ورشکستگی‌هایی که دامن شرکتها و پیمانکارا رو میگیره، یا باز دولت پول چاپ کنه و بده دستشون،که همون خاک این سالها باز به سر ملت میشه.
بابراورد نرخ تورمی که میشه انتظارش رو داشت ، شکه شدیم... 
بچه ها خندیدن و گفتن مگه میشه؟ اینطوری که نابود میشیم! استاد گفت نابود میشیم؟ مگه دیگه نابودی چیه؟تباه تر از این؟
و ما باز شکه شدیم، ناامید شدیم، و نهایتا خندیدیم... که واقعا تراژدی که از حد بگذره تبدیل به کمدی میشه.

329

  • ۱۷:۱۸

احساس میکنم مغزم ورم کرده.واقعا میتونم سنگینی فکرامو تو جمجمه حس کنم که داره فشار میاره به پیشونیم. 

انگار کافیه بیست دقیقه فیلم جدیدی ببینم تا از گوشام بزنه بیرون. حالم بده :|

وقتی رویا از این ور و اون ور تیپا بخوره، خُب احتمال اختلال زیاده دیگه

  • ۱۱:۵۰

شنیدم خودکشی کرده،تو سرزمینی که انگار دور،دور تر از دسترسه.تو جایی که قرار بود هوم سوئیت هوم باشه چونکه خونه‌ی تو اونجاس که بهش احساس تعلق میکنی،اما هیچکس نگفته بود اگه خونه‌ی جدید درشو روت باز نکنه چی،یا اگه اونی نباشه که تو فکر میکردی،یا اگه بدبختیای قدیمیت آدرس جدیدت رو پیدا کنن چی؟

ماه پیش زیر یه عکس دست جمعی نوشته بود خوش به حالتون که دور همین.منم رفتم بهش گفتم سال آخری که دیگه کارت درست شده بود رو یادته؟ هی گفتیم بیا بریم اینور اونور،اصن برو ایرانو بگرد، برو جنوب، برو شیراز، برو یزد .بیا اصن دسته جمعی بریم، ولی تو نشستی تو خونه و ترجیح دادی هیچ کاری نکنی  جز روزشماری رهایی.اون روزا دیگه برنمیگرده،بچسب به زندگیت،جایی که تو هستی الان آرزوی خیلیاس ...

ولی خب،اصن آرزو چه تضمینی داره؟مرز بین رویا و سراب کجاس؟

چی میشه که تو الان تو مکان رویایی سالهای جوونیت داری زندگی میکنی و انگیزه از خونه بیرون رفتن هم نداری.یا چی میشه صاد توی بازارهای دسته دوم فرانسه دنبال لباسای کهنه و ارزون میگرده،دلش خوشه توی پاریس داره زندگی میکنه؟

اصن تا کجا ارزشش رو داره؟من به چشم دیدم که نمیشه بخوای،با تموم وجود بخوای، و نشه بری.ولی سرخوردگی در اغلب مواقع اجتناب ناپذیر بوده.

اگه همه فکر و ذهن منم همین باشه و اخرش ببینم خبری نیست اگه تصورم ازش یه جامعه آرمانی ساخته و پرداخته ذهنم باشه چی،اونوقت چه خاکی توی سرم کنم؟بدونِ هیچکس، بدون دلسوز، بدون خانواده و رفیق-رفقا.
 ماجرامون شبیه ماجرای توریستای اسیایی میشه که از مواجه شدن با پاریس گند و کثافت گرفته ی رویاهاشون و استشمام بوی شاش خیابونای قشنگِ ونیزِ پر از بیخانمان عقلشون زایل میشه.

 پ ن: نمُرده
پ ن۲: عنوان از لنگستون هیوز-ترجمه شاملو

316

  • ۲۳:۱۸

یه چیزایی هستن که همیشه شعله‌ی خواستنشون درونت میسوزه،گاهی اتیشِش زبونه میزنه و خیلی وقتها هم زیر خاکستر زنده میمونه،نمیبینیش اما هست، میدونی دوباره یه روز روشن میشه.

یه وقتایی اما...


میخوام بگم خاکسترم رو باد برد. افسانه‌ی ققنوس رو هم.


پ ن: یه چیزی دلم میخواست بگم  ربطی به پست نداشت،اما قوه‌ی محرک گفتنش حال عجیب امشبمه. میخوام بگم حالم از همه  صورتی و فیروزه‌ای ها،  از امید و ایمان و درست میشه ها، از خوشی های احمقانه،  شادیها عشق ها و زندگی ها احمقانه تر  بهم میخوره. یعنی میخوام بالا بیارم...اگه فکر میکنی زندگی قشنگه، اگه فکر میکنی من زیادی سیاهم، باید بگم حالم از تو هم بهم میخوره.فاک یو.



حوصلم از همه چیتون سر رفته

  • ۱۲:۳۹
این روزها به مناسبت بلک فرایدی شاهد تبلیغ تخفیفات از بغال و چغال گرفته تا فروشگاهای محصولات هنری و وبسایتهایی مثل دیجی کالا هستیم که اقا جمعه‌ی سیاهه ما هم اره، بیاین بخرین ، فلان بیسار در صورتی که اصل قضیه در کشورهای اروپایی و این روز بلک فرایدی ، کم شدن قیمت محصولات نزدیکی کریسمس هست که مردم راحت‌تر بتونن مایحتاج خودشونو تهیه کنن.
خواستم بگم هموطن غیور، دم دمای عید قیمت جنس خوب یا بجنل خودت رو سوبله چوبله نکش روش ، یه کار نکن از قیمتا نجومی خیلیا توان خریدن یه کیلو پسته هم نداشته باشن، نمیخواد واسه بلک فرایدی یقه پاره کنی.

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan