۲۵ مطلب با موضوع «#کاف» ثبت شده است

دغدغه‌های یک دانشجوی حسابرسی

امروز برای چند دقیقه ناامیدی مطلق رو احساس کردم.بعدش من و همه‌ی بچه‌های دیگه با خنده‌های عصبی خودمونو جمع و جور کردیم.یه جایی خونده بودم تراژدی از حد که بگذره تبدیل به کمدی میشه.همچین حال و روزیه.
قضیه اینجاس که به لطف رشتمون و حضور بعضا استادای که بعضا کله گنده هم هستند بعضی وقتا کلاسمون یه جنبه‌های جذاب و شگفت اوری به خودش میگیره.از شنیدن امار و ارقام مخامون سوت میکشه و با اشاره های گاها سربسته به کثافت کاریای پشت پرده قیافمون شکل علامت تعجب میشه.
امروز یکی از استادا یه سری اطلاعات از قردادهای چندتا پیمانکار به شهرداری تهران بهمون داد.یعنی میتونم بگم ارقام بدهی‌ها هوش از سر میپرونه.صفرایی که خوندنشون سخته ، بر بساطی که بساطی نیست... ما جدا، واقعا و بدون تردید روی اب خونه ساختیم...
اخر بحث امروز به این دو راهی رسیدیم که شهرداری یا باید از زیر همه‌ی این بدهی‌های نجومی شونه خالی کنه و و چه ورشکستگی‌هایی که دامن شرکتها و پیمانکارا رو میگیره، یا باز دولت پول چاپ کنه و بده دستشون،که همون خاک این سالها باز به سر ملت میشه.
بابراورد نرخ تورمی که میشه انتظارش رو داشت ، شکه شدیم... 
بچه ها خندیدن و گفتن مگه میشه؟ اینطوری که نابود میشیم! استاد گفت نابود میشیم؟ مگه دیگه نابودی چیه؟تباه تر از این؟
و ما باز شکه شدیم، ناامید شدیم، و نهایتا خندیدیم... که واقعا تراژدی که از حد بگذره تبدیل به کمدی میشه.
  • Yas
  • چهارشنبه ۲۵ بهمن ۹۶

329

احساس میکنم مغزم ورم کرده.واقعا میتونم سنگینی فکرامو تو جمجمه حس کنم که داره فشار میاره به پیشونیم. 

انگار کافیه بیست دقیقه فیلم جدیدی ببینم تا از گوشام بزنه بیرون. حالم بده :|

  • Yas
  • سه شنبه ۳ بهمن ۹۶

وقتی رویا از این ور و اون ور تیپا بخوره، خُب احتمال اختلال زیاده دیگه

شنیدم خودکشی کرده،تو سرزمینی که انگار دور،دور تر از دسترسه.تو جایی که قرار بود هوم سوئیت هوم باشه چونکه خونه‌ی تو اونجاس که بهش احساس تعلق میکنی،اما هیچکس نگفته بود اگه خونه‌ی جدید درشو روت باز نکنه چی،یا اگه اونی نباشه که تو فکر میکردی،یا اگه بدبختیای قدیمیت آدرس جدیدت رو پیدا کنن چی؟

ماه پیش زیر یه عکس دست جمعی نوشته بود خوش به حالتون که دور همین.منم رفتم بهش گفتم سال آخری که دیگه کارت درست شده بود رو یادته؟ هی گفتیم بیا بریم اینور اونور،اصن برو ایرانو بگرد، برو جنوب، برو شیراز، برو یزد .بیا اصن دسته جمعی بریم، ولی تو نشستی تو خونه و ترجیح دادی هیچ کاری نکنی  جز روزشماری رهایی.اون روزا دیگه برنمیگرده،بچسب به زندگیت،جایی که تو هستی الان آرزوی خیلیاس ...

ولی خب،اصن آرزو چه تضمینی داره؟مرز بین رویا و سراب کجاس؟

چی میشه که تو الان تو مکان رویایی سالهای جوونیت داری زندگی میکنی و انگیزه از خونه بیرون رفتن هم نداری.یا چی میشه صاد توی بازارهای دسته دوم فرانسه دنبال لباسای کهنه و ارزون میگرده،دلش خوشه توی پاریس داره زندگی میکنه؟

اصن تا کجا ارزشش رو داره؟من به چشم دیدم که نمیشه بخوای،با تموم وجود بخوای، و نشه بری.ولی سرخوردگی در اغلب مواقع اجتناب ناپذیر بوده.

اگه همه فکر و ذهن منم همین باشه و اخرش ببینم خبری نیست اگه تصورم ازش یه جامعه آرمانی ساخته و پرداخته ذهنم باشه چی،اونوقت چه خاکی توی سرم کنم؟بدونِ هیچکس، بدون دلسوز، بدون خانواده و رفیق-رفقا.
 ماجرامون شبیه ماجرای توریستای اسیایی میشه که از مواجه شدن با پاریس گند و کثافت گرفته ی رویاهاشون و استشمام بوی شاش خیابونای قشنگِ ونیزِ پر از بیخانمان عقلشون زایل میشه.

 پ ن: نمُرده
پ ن۲: عنوان از لنگستون هیوز-ترجمه شاملو
  • Yas
  • شنبه ۲۳ دی ۹۶

316

یه چیزایی هستن که همیشه شعله‌ی خواستنشون درونت میسوزه،گاهی اتیشِش زبونه میزنه و خیلی وقتها هم زیر خاکستر زنده میمونه،نمیبینیش اما هست، میدونی دوباره یه روز روشن میشه.

یه وقتایی اما...


میخوام بگم خاکسترم رو باد برد. افسانه‌ی ققنوس رو هم.


پ ن: یه چیزی دلم میخواست بگم  ربطی به پست نداشت،اما قوه‌ی محرک گفتنش حال عجیب امشبمه. میخوام بگم حالم از همه  صورتی و فیروزه‌ای ها،  از امید و ایمان و درست میشه ها، از خوشی های احمقانه،  شادیها عشق ها و زندگی ها احمقانه تر  بهم میخوره. یعنی میخوام بالا بیارم...اگه فکر میکنی زندگی قشنگه، اگه فکر میکنی من زیادی سیاهم، باید بگم حالم از تو هم بهم میخوره.فاک یو.



  • Yas
  • جمعه ۲۲ دی ۹۶

حوصلم از همه چیتون سر رفته

این روزها به مناسبت بلک فرایدی شاهد تبلیغ تخفیفات از بغال و چغال گرفته تا فروشگاهای محصولات هنری و وبسایتهایی مثل دیجی کالا هستیم که اقا جمعه‌ی سیاهه ما هم اره، بیاین بخرین ، فلان بیسار در صورتی که اصل قضیه در کشورهای اروپایی و این روز بلک فرایدی ، کم شدن قیمت محصولات نزدیکی کریسمس هست که مردم راحت‌تر بتونن مایحتاج خودشونو تهیه کنن.
خواستم بگم هموطن غیور، دم دمای عید قیمت جنس خوب یا بجنل خودت رو سوبله چوبله نکش روش ، یه کار نکن از قیمتا نجومی خیلیا توان خریدن یه کیلو پسته هم نداشته باشن، نمیخواد واسه بلک فرایدی یقه پاره کنی.

  • Yas
  • جمعه ۳ آذر ۹۶

جا میزارم این روزای بی فروغو

وقتی تلخ میشم و از همه جا خسته،فولدر فرندزم رو باز میکنم، فصل اول اپیزود چهار.

دستم رو میذارم زیر چونم و میذارم کور سوی امیدی تو دلم روشن شه، که شاید همه چی سخت و غیر قابل پیش بینی شده، اما آخرش لوبیای سحرآمیزی توی مشتت هست،که بالاخره یک شب میخوابی و وقتی بیدار شدی  پشت پنجره درخت بزرگیه، پر از موقعیت‌‌ها، بدست آوردن ها، رسیدن ها.


پ ن بی ربط: بعضی‌ها اونقدر که عاشق چس ناله‌ها و چرا رفتی چرا من بی قرارم و کبوتر بچه کرده  کاش بودی و میدیدی  هستند، عاشق خود شخص نبودند. 

خلاصه که دیگه قمیشی هم به حرف اومده میگه" یکیو خواستی و رفته / من میفهمم که چه سخته "ولی سر جدت دیگه کوتاه بیا ولله ما بی تقصیریم.

یه جور شده که نظرم به همه عشقا و شکست عشقیا اینه که تو زندگی شـاشت نگرفته غم عشق یادت بره گلاب به روتون

  • Yas
  • پنجشنبه ۲ آذر ۹۶

هر عنوانی که به ذهنم میرسید، یه فحش بیتربیتی بود!

وقت انتظار سفارت برای ویزا ۲۰ ماهه شد. ادم میمونه چه گلی باید به سر بگیره.

قیافه‌ی ماست شدم رو نگاه کرد و گفت نگران نباش، خودشون با دلیل و مدرک میگن دانشجوها ایرانی برای ما بهترن،از همه‌ی کشورا دانشجو میگیریم ولی اکثرا برمیگردن به کشور خودشون ، ایرانیا اما میمونن،وارد بازار کارمون میشن.

میخندم میگم طبیعیه،کی حاضره با میل خودش برگرده این جهنم دره؟


  • Yas
  • چهارشنبه ۱۷ آبان ۹۶

۲۶۵

خودم رو روی یکی از صندلی‌های خالی انداختم و شروع کردم به ور رفتن با گوشیم.دو تا دختر کوچولو با یه جعبه پیتزا اومدن و مامانشون با تعجب گفت پیتزا پارتی پیتزا پارتی که میگفتین اینه، چرا فقط تو تیکه خوردین، و اونا به شیرینی خندیدن و خنده‌ی کم جونی هم روی لبای من نشست.مامانشون کلاف خنده رو کشید، گفت ببخشید داشتید با منشی حرف میزدید شنیدم،فامیلتون فلانه؟گفتم بله،گفت فلانی رو میشناسی؟ و خنده روی لبم ماسید که چرا بعد یه روز خسته کننده باید از ناکجا آباد اسم یکی از همون یادگاری‌های حسای نفرت انگیز برام زنده شه.چند لحظه ساکت موندم، دوست داشتم بگم نه، ولی گفتم اره، ول کن نبود که کیتون میشه، من فلان جا باش بودم، شوهرم فلانیش میشه، و من تلاش میکردم لبخند بزنم،

بعد هم گفت سلام برسون، خندیدم... . فرقی نداره چقدر نخوای، یکی یه جا یقتو میگیره، یکی از ناکجا.

بار آخری که فلانی رو دیده بودم  از اتاق پدربزرگم بیرونش کردم...گفتن سلام برسون همینقدر مضحک بود.گفتم بزرگیتونو میرسونم، مضحک تر ... .

ناهار ساندویچ سرد داشتم، شام هم.خریدامو گذاشته بودم و منتظر بودم نفر قبل از من حساب کنه، نگاهی به خریدای من کرد و گفت قشنگ مشخصه مال یه نفره، گفتم زندگی دانشجوییه دیگه...گفت خوش به حالت.

الان بیاد کاغذای مچاله شده و ظرفای نشسته و کیف و کتابای پخش و پلای من رو ببینه و بعد با هم در مورد خوش به حال کی صحبت میکردیم.

امروز توی نمازخونه به پشت دراز گشیده بودم،سقفش شبیه سقف خونه‌های شمال از چوب بود، و شمردم ۶ تا مهتابی داشت.سعی داشتم با فکر کردن به این نتیجه برسم که دقیقا و اصولی مشکلم از کجاس، تفکر صفر و صدی، عدم تمرکز،پرتی حواس،انگیزه‌ای که به تار مویی بنده  و ... دیگه چی. قبل از هرچیزی باید بفهمم چه مرگمه


زودتر از همه کاش میشد از این طرز فکر- صفرو صد، سیاه و سفید اره یا نه، بهترین یا هیچی -خلاص شم.

مثلا شما اگه اول صبح یه نون خامه‌ای بخورین چیکار میکنین؟ سعی میکنین بقیه روز با دقت بیشتر غذاهاتونو انتخاب کنین

من اگه اول صبح یه نون خامه‌ای بخورم، در نظر خودم تا پایان روز همه‌ی شانسای دیگه سوخت میشه، یعنی دیگه مهم نیست صدتا نون خامه ای بخوری، یا ده بشقاب کرفس خام، تو امروزو باختی.

کاش یکی پیدا میشد بهم کمک میکرد

  • Yas
  • يكشنبه ۷ آبان ۹۶

:))

(پاک شد)


به نظر شما یه چشمی داره مارو میپاد؟ به نظر شما تو این خراب شده چی به چیه؟

  • Yas
  • جمعه ۲۱ مهر ۹۶

Weakness

سر کلاس نشسته بودم که نگاه استاد افتاد بهم.با تعجب ابروهاشو بالا داد و من خندیدم، پرسید افتادی؟

 گفتم نیومدم امتحان بدم. پرسید چرا، گفتم ترسیدم بیافتم!

این خلاصه کل کارهای کرده و نکرده زندگی منه.


  • Yas
  • سه شنبه ۱۸ مهر ۹۶
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !