۲۸ مطلب با موضوع «#کتاب» ثبت شده است

آلیس در سرزمین عجایب

آلیس-لطف میکنی به من بگویی کدام طرفی بروم؟

گربه+کاملا بستگی دارد به اینکه کجا بخواهی بروی.

-کجایش خیلی مهم نیست...

+پس کدام طرفش هم مهم نیست!

آلیس توضیح داد:فقط به یک جایی برسم.

گربه گفت:از هر طرف بروی حتما به یک جایی میرسی.

آلیس که مجبور بود منطق قضیه را بپذیرد سوال دیگر مطرح کرد.«این طرف‌ها چه جور کسانی زندگی میکنند؟»

+این طرف-گربه با پنجه‌ی راست جهت را نشان داد-یک کلاه فروش زندگی میکند و آن طرف-با پنجه‌ی چپ جهت مقابل را نشان داد-خرگوش فروردینی.فرق نمیکند سراغ کدام یکی بروی چون هر دو دیوانه‌اند.

آلیس گفت: دوست ندارم بروم سراغ دیوانه‌ها.

گربه گفت:چاره‌ای نداری.اینجا همه دیوانه‌ایم.من دیوانه‌ام، تو دیوانه‌ای.

+آلیس در سرزمین عجایب-لوییس کارول-ترجمه‌ی زویا پیرزاد


چارلز لوتویج داجسن  که در دنیای ادبیات به اسم لوییس کارول میشناسنش استاد ریاضیات دانشگاه آکسفورد بود که به پیشنهاد آلیس دوست کوچکش تصمیم گرفت قصه‌ی فی‌البداهه‌ای که براش تعریف کرده بود رو بنویسه.

قصه‌ای که برای آلیس نوشته شده بود نهایتا چاپ شد و بین بچه‌ها و بزرگترها طرفدارای زیادی پیدا کرد. یکی از معروف‌ترین شیفتگان این کتاب ملکه ویکتوریا بود که گفته میشه بعد از خوندن کتاب آلیس در سرزمین عجایب میخواد تا بقیه‌ی اثار نویسنده رو براش تهیه کنن ، منتها کتاب‌های قبلی نویسنده همه از جبر و حساب استدلالی و ... بود.

ویرجینیا وولف در مورد این کتاب گفته بود: لوییس کارول کاری کرد که هیچکس موفق به انجامش نشده بود.به دنیای کودکی برگشت و از نو خلقش کرد.آلیس در سرزمین عجایب کتابی برای کودکان نیست.کتابی است که همه‌ ما در آن به دنیای کودکی بازمیگردیم.»


+خوندنش تجربه‌ی لذت بخشی بود...

  • Yas
  • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

مزایای منزوی بودن

داستان زندگی نوجوان درونگرا و منزوی‌ای بنام چارلیه که با شروع سال اول دبیرستان و مواجه شدن با دنیای جدید تصمیم میگیره از طریق نامه نگاری روزهای پیش رو و اتفاقای زندگی خودش رو برای شخصی به طور ناشناس تعریف کنه و ما به این طریق در جریان جزئیات زندگی چارلی، ارتباطش با دنیای اطراف، روابط دوستانه و خانوادگیش و ماجراجویی‌های نوجوانانه و زخم‌های گذشته‌ش قرار میگیریم.

کتاب خیلی خوبیه و کلا این سبک از رمانها رو میپسندم و از خوندنشون لذت میبرم.من با کتاب زبان اصلیش مقایسه نکردم و نمیدونم که چه مقدار از متن اصلیش سانسور شده اما فصل اخر کتاب کاملا واضح از زیر تیغ سانسور گذشته و شاید یکم ماجرا رو مبهم میکنه اما با کمک ذهنیت خودتون از مسائل میتونین از پس کشف ماجرا بربیاین:))

فیلمی که سال ۲۰۱۲بر اساس این رمان ساخته شد، یه فیلم درام-عاشقانه است با بازی لوگان لرمال و اما واتسون که با وجود فضای تینیجریه فیلم میتونه مخاطب رو با هر رده‌ی سنی با روند فیلم و دنیای شخصیهای اون همراه کنه.بازی ها، شخصیت پردازی و فضا سازیا و به طور کلی اثر راضی کننده‌ای که میشه براش وقت گذاشت و لذت برد.

the perks of being a wallflower

2012

comedy/drama

IMDb:8-10

  • Yas
  • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷

تقدیرگرایی عاشقانه

هرچقدر که مدتهاست با کتاب‌های روانشناسی (با احترام) حالم بد میشه،کتابای فلسفی به شدت برام جذاب شدن.

کتابی که امروز شروع کردم به خوندنش یه کتاب فلسفی در مورد روابط و عشق هست از آلن دوباتن ،به نام "جستارهایی در باب عشق".

فصل اولش رو خوندم و ترجیح دادم این کتاب رو فصل فصل اول هضم کنم،بنویسم و بعد سراغ فصل بعدی برم.

فصل اول کتاب تقدیر گرایی عاشقانه هست.و در مورد میلی درون ما صحبت میکنه که دوست داره به شروع آشنایی و ایجاد روابط عاشقانه‌مون چهره‌ای جادویی ببخشه.انگار که ما زاده شده بودیم تا در مسیر سرنوشت با این آدم آشنا بشیم، تقدیرمون این بوده که با یاری کائنات بهش رسیدیم.

نویسنده با مثال زدن داستان آشنایی خودش با زنی به نام کلوئه توضیح میده که از اونجایی که در حین یک سفر هوایی با هم آشنا شده بودند،چطور دست سرنوشت با جلو عقب کردن برنامه‌ها و قرار دادن صندلی‌هاشون کنار هم باعث ایجاد آشنایشون میشن که به طرز خارق العاده‌ای جزئیات پیش پا افتاده اما در چشم اونها جادویی ( مثل اینکه هر دو نیمه شب به دنیا آمدند، هر دو متولد یک ماه از یک سال زوج هستند و غیره ...) مشترکی دارن.

اینکه چرا ما میل داریم به آشناییمون چهره‌ای فرازمینی،جادویی و مقدس ببخشیم شاید از موضع دفاعی میاد.شاید ذهنمون از ما در مقابل ترس از دست دادن و خراب شدن یه رابطه محافظت میکنه چرا که رابطه‌ای که تقدیر و سرنوشتمون بوده و با این نشونه‌های مقدسی که توش پیدا میکنیم چطور میتونه فناپذیر و از دست دادنی باشه ؟ !

و این تفکر تقدیرگرا اونجا به رابطه ضربه میزنه که بعد از گذشت از تب و تاب شروع آشنایی وارد روزهای بدون جادو و معمولی میشیم که ما رو سرخورده میکنه.از اون گذشته برای ادامه‌ی رابطه بیشتر از هرچیز به تلاش دو جانبه احتیاج داره اما این تفکر ما رو منفعل میکنه و در عوض ما به جای خودمون از رابطه‌ انتظار داریم خود به خود و بدون سختی روند خوب خودش رو طی کنه. و این همون پایان رابطه‌س.

نویسنده در پایان فصل اول اورده:

«اشتباه من در این بود که میان سرنوشت عاشق شدن،با سرنوشت عاشق شدن به شخص خاص را فرق نگذاشته بودم.خطا در این بود که تصور میکردم این کلوئه است و نه عشق که اجتناب ناپذیر است.»


پ ن:ترجمه‌ی این کتاب از گلی امامی هست که متاسفانه  خیلی ضعیفه و ازش ناراضیم.با این حال سرو کله زدن با ترجمه به خاطر خود اصل کتاب ارزشش رو داره.


  • Yas
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶

چایِ نعنا

کوچه‌ها همیشه چیزی برای غافلگیری دارند.از پیچی که عبور میکنی به کوچه‌ی دیگری میرسی که ممکن است پنجره‌هایش با گلدان‌های پر از اطلسی تزئین شده باشند با بچه‌هایی که سرخوشانه بازی میکنند یا پیرمردی که بساط فروش نعنایش از هرجای دیگر مراکش سبزتر است.فقط حیف که نمیشود از آن پنجره‌ها عکاسی کرد.نمیدانم چرا مردم مراکش تا این‌قد از عکس گرفتن هراس دارند.تحمل هیچ لنزی را ندارند.جوان‌ترهایشان اعتراض میکنند و پیرترهایشان رو برمی‌گردانند.زن‌ها که بلافاصله روسری شان را برچهره میکشند یا با دو دست صورتشان را میپوشانند.این همه ترس را نمیفهمم و اینکه بچه‌ها را هم نسبت به این مسئله شرطی کرده‌اند.بچه‌ها در همه جای دنیا سرخوشانه مقابل دوربین عکاسی میخندند، بی‌مضایقه خودشان میشوند و مهربانانه با لنز کنار می آیند.اما اینجا کافی‌ست کودکی دوربین آدم را ببیند.فورا فریاد no photo-no photo سرمیدهد تا جایی که بزرگترها را به معرکه بکشاند.

-...

انگلیسی است و از لندن آمده.اینطور که میگوید تقریبا شش ماه از سال را در فس زندگی میکند.عاشق این است که برود در طبیعت یا در بازار و این طرف‌ آن طرف، بومش را به پا کند و رنگ‌ها را روی بوم بگذارد و خلق کند و خلق کند... .

-چند ساله این کار رو میکنی؟

+چهارساله که نصف سال رو میام فس. اونقدر توی مدینا نقاشی کرده‌ام که مردم دیگه میشناسنم.بهم میگن سیدی نوئل!

-تو از من خوش شانس‌تری!

+چطور؟

-آخه مردم اینجا از دوربین فرار میکنن ولی ظاهرا با بوم نقاشی تو مهربون ترن!

میخندد و میگوید: «آخه تو عکس میگیری و فرار میکنی، من نقاشی میکشم و پیششون میمونم!»

  • Yas
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶

Me before You

خیلی وقته که این سبک کتابهای عاشقانه باب سلیقه‌ی من نیست اما نمیتونم بگم کتاب بدی بود.میشه بین خوندن کتابای همیشگیمون یکی از این کتابا رو بگنجونیم و تفریحی بخونیم،اون موقع شاید خالی از لطف نباشه یکم وارد دنیای فانتزی عاشقانه بشیم و اشک بریزیم(بله با این کتاب گریه‌م هم گرفت ،ولی خب اصولا به گریه دراوردن من کار سختی نیست)


بعد خوندن کتاب فیلمش هم دیدم. نیمه‌ی اول فیلم با خودم میگفتم انتخاب بازیگرا خیلی خوب بود و املیا کلارک واقعا میتونه همون لوئیزای کتاب باشه ولی رفته رفته اعصابم از اینهممممممممممه خندون بودنش خورد شد! یعنی واقعا یه جاهایی که نباید هم یه خنده‌ی بزرگ رو صورتش بود.من بیشتر از اون متاثر و ناراحت بودم از اتفاقات(بیشتر فیلم بدین شکل بود:کلیک). اما در کل فیلم خوبی بود.به نظرم حتی میشه کتاب رو نخوند و فیلم رو دید. 

یکم بیشتر بخوایم به حواشی بپردازیم باید بگم سم کلفلین به نظرم خیلی جذابه ، خب دیگه ... همین

me before you

2016

drama-romance

IMDb:7.4-10


در مورد جوجو مویز، به نظرانگار میم مودب‌پور‌ انگلستانه.بعدها یه کتاب دیگه هم ازش میخونم تا حداقل واسه این قضاوت دو تا مورد محکمه پسند هم داشته باشم، بعد پرونده ش رو میبندیم. 


  • Yas
  • سه شنبه ۱۰ بهمن ۹۶

بهم میگفت «زندگی من»،حالا اون مرده و من دیگه هیچی نیستم

دیشب نمیتونستم بخوابم.به یه چیزی فکر میکردم.یه داستان تلخ قدیمی.من یه عمو داشتم،خیلی دوستش داشتیم.عمو «ژان».مادرم دوست داشت آدما رو اینطوری صدا کنیم:نسبت فامیلیشون و بعد اسم کوچیکشون.مثلا:عمو برنارد،خاله ژن،عمه دنیز.

و عمو«ژان».اره دوستش داشتیم،همه خیلی دوستش داشتیم.به خاطر اینکه خیلی دست و دلباز بود.مجرد بود.بچه هم نداشت.ولی جونشو برای بقیه میداد.یه جور قدیس،واقعا یه قدیس.اگه واقعا قدیسی وجود داشته باشه.

و یه روز،تو یه تصادف مرد.یک دفعه.و توی خونه‌اش،باور کردنی نبود...فکرش هم نمیشد کرد.که چه چیزایی پیدا شد...

-چه چیزایی؟

چه جوری بگم؟چیزایی که قبل از اینکه خودش از بین بره باید از بینشون میبرد.راز بدبختیش... باید رازش رو با خودش میبرد.باید آدم همیشه رازش رو با خودش ببره.

شاید اصلا یه قدیس همین باشه: کسی که قبل از مردن حواسش هست که نیمه‌ی تاریکش رو پاک کنه و بعد بره...


اگر بمیری...

فلوریان زلر


پس گفتار کتاب-از نویسنده:

باید به دروغ دوباره حیثیت بخشید.باید دروغ را ستایش کرد.چرا که دروغ گفتن را بلد بودن،نوعی فضیلت است.البته در دروغ گفن باید بین آن چیزی که میتواند شرافتمندانه باشد و تغییر شکل مضحک حقیقت فرق گذاشت.

قدیس آن کسی نیست که وجهه‌ی تاریک در خود نداشته باشد.آن کسی است که قبل از اینکه از دنیا برود وجهه تاریک خود را به خوبی پنهان کرده است.اما وقتی مرگ ناگهانی،تصادفی و پیش بینی نشده است مشکل دروغ با همه بی رحمی‌اش مطرح میشود.و این همان موقعیت اولیه‌ی «اگر بمیری...» است...

  • Yas
  • جمعه ۶ بهمن ۹۶

Rebecca

«دیشب در عالم رؤیا دیدم که بار دیگر به ماندلی پا گذاشتم»،جمله‌ آغازین کتاب ربکا که  یکی از مشهورترین آغازهای تاریخ ادبیات است.داستان از زبان زن جوانی است که از خاطرات گذشته اش میگوید.شرح آشناییش با مردی ثروتمند که یک سال پیش همسرش را از دست داده و نهایتا ازدواجشان و ورود دختر ساده و کم سن و سال به امارت ماندلی و مواجه شدنش با خاطرات پررنگ ربکا که با وجود مرگش قدرتمند  و ماندگار است.

رمان به شدت جذاب، غافلگیر کننده و در خیلی مواقع غیر قابل حدس زدن است،با همان حال و هوای عاشقانه‌ی ادبیات کلاسیک.

نوشته‌ی دافنه دوموریه

پ ن: تصویر روی جلد کتاب زبان اصلیش رو گذاشتم ، هرچی گشتم جز طرحای بد سلیقه و بی کیفیت ترجمه ها چیزی پیدا نکردم!


یکی از مشهورترین اقتباسهایی که از کتاب ربکا شده، فیلمی به همین نام ساخته‌ی آلفرد هیچکاک است.این اولین اثری بود که من از او میدیدم و با چیزهایی که تا الان از سبک هیچکاک شنیده بودم و فضاهای خاص فیلمهای "استاد دلهره" متفاوت بود و با شروعش یاد داستان‌های دیزنی افتادم.با این حال این همان فیلمی بود که هیچکاک با آن وارد هالیوود شد و با وجود گذشت هفتاد سال از ساخت آن هنوز جذاب است و به خوبی روایت میشود و ببینده را با خود همراه میکند.

پ ن: با اینکه ربکا از نظر فنی شاهکار زمان خودش بود مدام به این فکر میکردم که اگر هیچکاک متعلق به حال حاضر دنیای سینما بود با تموم امکانات و جلوه های تصویری و صوتی و غیره چه شاهکارهایی که خلق نمیشد!


جوایز:  اسکار بهترین فیلم و بهترین فیلم برداری 

نامزد اسکار : بهترین کارگردانی ، بهترین فیلم نامه ، بهترین بازیگر مرد نقش اصلی (لاورنس اولویر) ، بهترین بازیگر زن نقش اصلی (جوآن فونتین) ، بهترین بازیگر زن نقش مکمل (جودیت اندرسون) ، بهترین تدوین ، بهترین جلوه های ویژه، بهترین طراحی صحنه و بهترین فیلم نامه.

Rebecca

1940

IMDb: 8.2-10

پ ن : لهجه‌‌ی بریتیش بازیگران واقعا دلنشین بود!بازیشون بعضی جاها به نظر من اغراق شده میومد-شبیه بازی تئاتر- اما فکر میکنم ویژگی خاص همان دوره هست.شخصیت پردازی فیلم واقعا عالی بود، جوان فونتین به خوبی از پس نقش یه دختر جوون و بی تجربه و گاهی دست و پا چلفتی بر اومده بود، جودیت اندرسون در نقش خانم دانورس خیلی ترسناک تر و نفرت انگیز تر از شخصیت کتاب به نظر میومد جایی خوندم که هیچکاک اصرار داشت که بازیگر در صحنه‌های فیلم برداری به ندرت پلک بزنه! 

  • Yas
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶

آنته کریستا

املی نوتومب یه نویسنده‌ی بلژیکی هست که تا الان چندین رمان مهم منتشر کرده و به عنوان یه نویسنده‌ی پرخواننده معاصر  فرانسه زبان شناخته شده س و با نظم خاصی  هرسال یه رمان منتشر میکنه. 

کتاب آنته کریستا یه رمان کم حجم و کوچیکه که سال ۲۰۰۳ منتشر شد و روایتی هست از دغدغه‌های همیشگی املی نوتومب درباره‌ی  تنهایی و فقدان.

بلانش یه دختر جوان تنهاست که هیچ دوستی نداره و به دنیای محدود به تنهایی‌ها و کتابها و اتاق جمع و جورش خو کرده.

وقتی توی دانشگاه با کریستا آشنا میشه به شدت جذب شخصیت پر شرو شورش و مشتاق دوستی با اون میشه. دوستی با دختری سرزنده و پر طرفدار، دقیقا برعکس شخصیت اروم و منزوی خودش.

بلانش تصمیم میگیره تا کریستا رو به خونه‌ش دعوت کنه تا بینشون ارتباط دوستی شکل بگیره.اما... 

اینکه چقدر همه چیز خوب پیش میره، یا بلانش از تصمیمی که گرفته نتیجه ی رضایت بخشی میگیره یا نه رو با خوندنش متوجه میشیم:))

پشت جلد کتاب نوشته : 

رمان مملو از تضادهای درونی شخصیتهاست.تبلوری از نفرت عمیق به دیگری و کشف رازهایی که برآمده از بدخواهی هولناکی است.

رمانی است درباره‌ی زاده شدن همان «دیگری» که ژان‌پل سارتر «دوزخ» مینامیدش.نوتومب درظاهری ساده و پیش رونده روایت ظهور و سقوط «دیگری» را میسازد.


من این کتاب رو یه روزه تموم کردم و بیشتر از کتاب قبلی که از  این نویسنده خوندم-سفر زمستانی- دوستش داشتم.

جریان‌های داستان برام ایجاد تنش عصبی میکردو در عین حال نمیتونستم زمینش بذارم.املی نوتومب تونست جوری بنویسه  تا به جایی برسی که  با خودت بگی کاش راوی دست به قتل بزنه و خودشو راحت کنه =)) 

دوستش داشتم، ولی تضمینی نیست که شما هم نظر منو داشته باشید:دی 

  • Yas
  • جمعه ۲۹ دی ۹۶

سفرِ زمستانی

عاشق شدن در زمستان فکر چندان خوبی نیست.در این فصل علایق بیشتر و دردناک‌ترند.

روشنایی بی نقص سرما لذت اندوهگین انتظار را تشدید میکند.لرزش از سرما تب‌و‌تاب را چند برابر میکند.کسی که اول فصل سرما عاشق میشود باید خطر سه ماه لرزیدن مداوم را به جان بخرد.

فصل‌های دیگر هر کدام عشوه‌گری‌ها و طنازی‌های ویژه‌ی خود را دارند،شکوفه‌ها،خوشه‌ها و شاخ و برگ‌هایی که حالت روانی انسان را در خود فرو میبرند و پنهان میکنند.اما در برهنگی زمستان هیچ پناهگاه و مامنی پیدا نمیشود.سراب و وهم سرما چیزی است فریبنده‌تر و موذی تر از سراب بیابان، واحه‌ای در مدار قطبی است،افشای ننگین زیبایی‌ای است که به واسطه‌ی دمای زیر صفر اتفاق می‌افتد.

***

مادرش گفت چرا دخترش را اذیت میکنم.اگر دست انداختن یک نوجوان به معنای اذیت کردن اوست،نمیتوانم تصور کنم وقتی زن برادرم متوجه نقش من در ماجرای انهدام بویینگ ۷۴۷ میشود،چه فعلی برایم به کار خواهد برد.

فکر میکنم ساعت ۱۴،یا با در نظر گرفتن تاخیرهای همیشگی در نهایت ۱۴:۳۰ همه‌ی عوامل و ماموران فرودگاه به شبکه‌های سی‌ان‌ان و آف‌پ و غیره احضار میشوند.میتوانم کله‌ی زن برادرم را رو به روی خبرهای ساعت ۸ شب امشب تصور کنم:«بهت گفتم بودم برادرت بیماره!»

و واکنش پدر و مادرم: پدرم خواهد گفت «همیشه میدونستم پسر دومم خاصه.این ویژگی رو از من به ارث برده.» و در همین حین مادرم مشغول ساختن خاطرات مشابهی است که سرنوشتم را از پیش نشان میدادند:«وقتی هشت سالش بود با لِگو هواپیما میساخت، بعد اونها رو پرت میکرد توی مزرعه‌ی اسباب بازیش.»

خواهرم هم به نوبه‌ی خود خاطراتی تعریف خواهد کرد که واقعی‌اند اما باید برای ربط بین خاطره و ماجرای اتفاق افتاده الکی جست و جو کرد«اون همیشه کلی به آبنبات توی دستش قبل از خوردنشون نگاه میکرد.»

***

املی نوتومب،نویسنده‌ی بلژیکی این کتاب را سال ۲۰۰۹ منتشر کرد.از فقدان مینویسد و فضاهایی میسازد که در عین داشتن وجوه رئالیستی، طنزی سیاه و شخصیت‌های نامتعارف را نیز در خود دارند.سفر زمستانی حرکتی است از تنهایی ملال آور یک آدم معمولی به سمت خلئی بسیار عجیب.

انسان‌های تنها و کمرنگ نوتومب جایی دچار جنون میشوند که انگار دیگر کاری از دست کسی برنمی‌آید و راه حل فقط دزدیدن یک هواپیماست.

  • Yas
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

forty rules of love

داستان کتاب forty rules of love  که در ایران با نام «ملت عشق» ترجمه شده در زمان معاصر سال 2008 و 2009 در بوستون امریکا و سال های ۶۳۵ الی ۶۴۸ در قونیه در جریان است.روایت موازی از دو زندگی ،بازگویی رابطه میان شمس و مولانا در قالب رمانی امروزی و با جزئیات ساخته و پرداخته ذهن نویسنده و شرح رهایی و عشق عرفانی ، و از سویی شرح روزمرگی و زندگی زنِ میانسال امریکایی که دست خوش تغییراتی میشود و قصه‌ی دلدادگیش.

پیوندی میان شرق و غرب...

یکی از ویژگی‌های کتاب تعدد راوی‌های آن است . از شمس و مولانا  و اِللا و عزیز گرفته تا گل کویر و کیمیا ، حسن گدا، متعصب ، سلیمان مست و ... 

کتاب در پنج بخش است:

بخش اول خاک-پدیده‌ی عمیق، آرام و جامد زندگی

بخش دوم آب-پدیده‌ی سیال، جاری و متغیر زندگی

بخش سوم باد-پدیده‌ی ترک کننده و کوچنده‌ی زندگی

بخش چهارم آتش-پدیده‌ی سوزاننده، ویران کننده و نابود کننده‌ی زندگی

بخش پنجم خلاء-پدیده‌هایی که نبودنشان بر ما تاثیر میگذارد، نه بودنشان


نویسنده :الیف شافاک
#دورــ‌دنیاــ‌باــ‌کتاب‌ــ‌ترکیه‌ــ‌کتاب‌ــ‌سوم


  • Yas
  • يكشنبه ۱۷ دی ۹۶
فیلم و کتاب، یه چندتایی عکس،دو سه تا موزیک... لابه‌لاش حرف هم میزنیم، از اینور ، اونور...