۵ مطلب با موضوع «#گلبهی» ثبت شده است

و او بشیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

بعضیا با اومدنشون به زندگیت رد پاشونو روی خیلی چیزا میذارن.روی خیابونا،اسم شاعرا-نویسنده ها،بارون،یا مثلا روی آهنگ پرستوهای خسته‌ی اصلانی،یا چای با گل سرخ.

بعدش دیگه چای و گل سرخ، دیگه فقط چای نیست،یه رنگ تازه میگیره، یه طعم و بوی دیگه. بعضیا با اومدنشون مصداق بارز زندگی هنوز خوشگلیاشو داره میشن.

پریچک♥(کلیک)

  • Yas
  • دوشنبه ۹ بهمن ۹۶

بیا با صبح‌ها آشتی کنیم

دیگه دور صبحانه یک لیوان نسکافه رو خط کشیدم و صبح‌ها با هرحالی مراسم صبحانه رو اصولی به جا میارم.نیم ساعت گرفتن اب پرتقال و دم کردن قهوه ترک و بریدن نون و فیلان و در عرض یک رب تمام زحمات رو  خوردن شاید به صرفه نباشه اما باارزشه.

در جهت ارتقای سطح کیفیت زندگی!
لابد بیخود نبوده که کسی زمانی گفته بود که All happiness depends on a leisurely breakfast.
 
پ ن: امروز سلن دیون گوش بدیم
 
 
  • Yas
  • چهارشنبه ۴ بهمن ۹۶

۳۰۹

هرزگاهی میشینم آمار وبلاگ رو چک میکنم.عبارت جستجو شده ای که باش به اینجا رسیدن، متن‌های کپی شده،حتی اینکه از طریق کدوم وبلاگا وبلاگ من باز شده و غیره.جالبه.

این موقع ها هیچی قدر دیدن این خوشحالم نمیکنه که تو متنای کپی شده بین عبارات بی سرو تهی که نمیفهمم چرا ممکنه کسی کپیش کرده باشه، اسم فیلم یا کتابایی هست که ازشون نوشتم.فکر اینکه یکی خونده و اسمشو کپی کرده تا بره ببینه چیه اصن کلی ذوق آوره، حتی اگه قضیه به دانلود و تماشاش نرسه.

  • Yas
  • پنجشنبه ۱۴ دی ۹۶

ذوق


درستش این بود الان اینجا باشیم، ولی خب...
دیشب بین اون همه نور و گوی‌های رنگی رنگی و ستاره‌های برق برقی، با لیوانای بابانوئلی و بشقابای خوشگل طرح گوزن، آدم ذوق میکرد و در خب که چی ترین حالت ممکن بود!  یعنی از معدود دفعاتی که تو فروشگاها از همه چی خوشت میاد و عملا هیچی به دردت نمیخوره.
بهش گفتم بیا بریم مسیحی شیم سال دیگه بتونم خرید این جینگیل مینگیلا رو توجیه کنم.
وای خیلی خوشگل بودن! آه خدایا!
  • Yas
  • جمعه ۲۴ آذر ۹۶

شیرین شیرینم

یادته یهو برگشتم نگات کردم گفتم تو خودت میدونی رنگ دوتا چشات باهم فرق داره؟ تو هم خندیدی و من دلم خواست که دوستم بشی.

دوستم شدی، خیلی ساله ... 

این پُست برای تو که میدونم اینجا رو میخونی ، و خوشحالم !

  • Yas
  • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !