از آخرین باری که مامان گیر داده بود برو ازمون استخدام فلان سازمان اسم بنویس و اون حجم از اعصاب خوردی واسم پیش اومد، و نهایتا فلانی گفت یعنی چی که واسه تو خوب نیست نکنه میخوای از ریاست شروع کنی،من هم شونه بالا انداختم که اره،به کمتر از مدیر عاملی راضی نمیشم و با شوخی و خنده بحث رو فیصله دادم نسبت به هر نوع پیشنهادی اینچنینی گارد داشتم. دیشب برای خوردن آب از اتاق بیرون رفتم که مامان گفت یاس، الف یه کاری پیشنهاد داده واست ، وسط حرفش پریدم که من وقت ندارم، اما وقتی به حرفم محل نداد و از پیشنهاد رونمایی کرد چشمهام گشاد شد که واقعا؟ و این سوال رو پنج بار دیگه تکرار کردم که واقعا؟

و ثابت شد که آنقدرها لوس و ننر نیستم که چشم به فلان و بیسار داشته باشم، و خیلی ملاک‌ها هست که اگر پایشان در میان باشد، نه گاردی هست، نه غرور پشت فلان میز نشینی، نه حتی الزام مرتبط  بودن با دانشجو بودنم، مدرکم، یا هرچه! برای بعضی کارها باید قلب داشت، و در کنارش میل به استقلال

گفتم بگو قبول میکنم، آن هم هیجان زده،

بعد بیام خودمو بندازم روی تخت و به شدنش فکر کنم.