من آدم فرار کردنم،آدم فرار کردن از آدمای دوست نداشتنی.حالا این فرار کردن گاها چه انرژی‌هایی که ازم نگرفته،در صورتی که خنثی شدن گزینه‌ی به صرفه‌تری بوده.

مثلا استادی بیاد و اینقدر کم شعوری کنه که در درجه‌ی اول روزی از هفته برات تبدیل شه به جهنم، با گذشت چند هفته ردیف صندلی‌هایی که انتخاب میکردی به عقب و عقب تر کشیده بشن ، نهایتا وقتی موقع درس دادن نگاهش کنی برگرده بگه خانم یک نظر حلال هست و زل نزن به بنده، تو زیر لب میگی خیلی گاوی ،از خیر چهار واحد میگذری.اونوقت ۱۶ واحد برات میمونه که با چنگ و دندون باید حفظشون کنی.بعد یک جلسه خوابت میبره و به امتحان میانترم نمیرسی، و جلسات بعدی با مریضی به تخت منگه میشی و تو میمونی و استرس حرف زدن با استاد ، که جان خودت حذف نکن.کاش فردا من نمونم و حوضم و ۱۳ واحد.کاش شعور به خرج بده و گواهی بیمارستان از خشمش بکاهه! :/