فریاد زیر آب

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب

یکی از بهترین هدیه‌های کریسمس پیشنهاد روزنامه‌ی لس انجلس تایمز

/ بازدید : ۵۸

"مادربزرگت را از اینجا ببر"

از متن کتاب:

+وقتی مادرم خرید می کرد جلو در مغازه می پلکیدم و منتظر بودم یک زوج پولدار سر برسند و من را بدزدند و در صندوق عقب ماشین بیندازند و گازش را بگیرند و بروند . شاید یکی دوساعتی شکنجه ام می کردند ولی وقتی می دیدند با غل و زنجیر مشکلی ندارم بعد از مدتی بازشان می کردند و مثل یکی از اعضای خانواده خودشان در آغوشم می گرفتند


+پدرم همیشه می‌گفت «دانشگاه بهترین چیزیه که ممکنه تو زندگیت اتفاق بیفته.» راست می‌گفت، چون آنجا بود که مواد و الکل و سیگار را کشف کردم." 


+خطر همه‌جا حضور داشت و این وظیفه‌ی همیشگی پدرم بود که ما را بترساند. یک‌بار که با هم جشن چهارم جولای رفته بودیم برایم تعریف کرد که چه‌طور یکی از همخدمتی‌هایش با منفجر شدن یک ترقه روی پایش ناقص شده‌بود. " یه لحظه با خودت فکر کن چی کشیده."

آتش‌بازی خطرناک بود ولی نه به خطرناکی رعد‌و‌برق. " یه دوستی داشتم خیلی خوش‌تیپ و باهوش. همه‌چیزش رو‌به‌راه بود تا این که صاعقه زد بهش. وقتی داشت ماهی‌گیری می‌کرد خورد وسط دوتا ابروش و مغزش رو مثل مرغ پخت. حالا تو پیشونیش یه ورقه‌ی فلزی داره و دیگه حتا نمی‌تونه غذاش رو بجوه، همه‌چی رو اول باید بریزن تو مخلوط‌کن و بعد با نی بهش بدن."

اگر قرار بود صاعقه مرا بزند باید اول دیوارها را سوراخ می‌کرد. با اولین نشانه‌ی توفان می‌دویدم به زیرزمین و زیر یک میز مچاله می‌شدم و یک پتو روی سرم می‌کشیدم. آن‌هایی که روی ایوان می‌ایستادند و تماشا می‌کردند یک مشت احمق بودند. پدرم گفته بود " یه حلقه‌ی ازدواج یا حتا پُرشدگی دندون هم صاعقه رو به خودش جذب می‌کنه. روزی که دست از مراقبت بکشی درست همون روزیه که بهت اصابت می‌کنه."



از مترجم(پیمان خاکسار):

سداریس می‌خنداند. به مفهوم واقعی کلمه. از او نباید انتظاری را داشته باشید که از کافکا و فاکنر و بورخس دارید. اتفاقاً در بیشتر طنزهایش، به‌خصوص در این کتاب، فضاهای روشنفکری و روشنفکران را دست می‌اندازد و باعث خنده می‌شود.


۱۶
میم _
۰۵ خرداد ۲۲:۱۴
قسمتهایی که از کتاب انتخاب شده بودن خیلی جالب بود.
نوشتم که بره تو لیست خرید
پاسخ :
خوشحالم دوست داشتی میم جان
یوسف
۰۶ خرداد ۰۰:۱۱
پی نوشت دوم .... پدرم همیشه میگفت ... خیلی باحال بود :))) حقیقت محض :) 
پاسخ :
:)))))))))) عین حقیقت بود !
** دریا **
۰۶ خرداد ۰۰:۴۶
چه نوشته های خوبی داشت =-))
پاسخ :
خیلی خوبه این نویسنده:)) 
بای پولار
۰۶ خرداد ۰۰:۵۳
چرا من خنده م نگرفت :(
با تعریفی که ازش توی پست های قبلی کردی تصمیم داشتم بخرم کتابی ازش تا خنده بیاد روی لب هام. ولی خب کماکان تنها چیزی که می تونه بخندونه من رو فریندزه!
پاسخ :
کتاب جک یا لطیفه‌های ملانصرالدین نیست ، طنز ادبیه و واسه خندیدن باید کمی شوخ طبعی داشته باشی:) و غیر از اون منم تاکید خاصی رو خنده دار بودنش واسه انتخاب این دو سه تا پاراگراف نکردم. 

همون فرندز هم شرط مینبدم ادامه ندادی، این گارد منفی نسبت به همه‌چی با بهونه‌های مختلف فقط راکد نگهت میداره، یه فکری کاش براش میکردی.
نمیدونم شاید متوجهش هستی خودت یا نه، گفتم دوستانه بگم شاید مفید باشه
Masi Rika
۰۶ خرداد ۱۱:۳۹
 بعضیا چه قلمی دارن عوضیا!!!اصن هرچقدر بدوبیراه بهشون بگی بازم دلت خنک نمیشه!!-_-

+کتاب جک یا لطیفه‌های ملانصرالدین نیست

اصن دو دیقه ی تمام دهنم قد تمساح باز بود داشتم میخندیدم!!=)))))
پاسخ :
خیلی خیلی بهشون حسودیم میشه عوضیای خلاق خوش قلم :\ :)))))


:)))))
رستاک :)
۰۶ خرداد ۱۲:۰۹
کتاب یه طرف عالی بود!
ولی منم از اون شیرینی ها میخوام:)))
پاسخ :
اینقدر خوشمزن این نونا! فک کنم ترکی هستن اسمشون سیمیته نان سحر داره 
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
۰۶ خرداد ۱۳:۰۷
=)))
عالی بودن ها منم برم بخرم
پاسخ :
کتاباش یکی از یکی بهتر:)))))
صخره .
۰۶ خرداد ۱۵:۱۰
اینو دیگه به لیست اضافه نمیکنم
میذارمش خارج از لیست که خاص باشه:-D

+کم پیدایی؟:)
پاسخ :
خاص تویی ـ^_^
 والا من که همینجا بودم تو نبودی یه مدتی بعد فک کردم رمز نداری:)))
بای پولار
۰۶ خرداد ۱۶:۴۹
حالا چرا می زنی؟! تو هم کم گارد نمی گیری!

خب من بهش انتقاد نکردم. وقتی تو و باقی دوستان خنده روی لباتون می شینه با خوندنش یعنی مشکل از منه. قبول دارم حالم در اون حدی نیست که راحت بخندم.

فریندز رو سه فصل دیدم و واقعا لذت بردم ولی خب مدت هاست نه فیلمی دیدم و نه کتابی خوندنم. ولی مطمینم اوضاعم تثبیت بشه همه چی حل میشه.
حرفتم قبول دارم و رفتن دنبال کاری با اون مختصاتی که ازش توی وبم نوشتم خودش قدمی بود برای فرار از رکود و باتلاقی شدن...
پاسخ :
من گارد نداشتم و خیلی عادی جواب دادم ولی یه وبلاگ دیگه رو هم دیده بودم گفتی بش چرا میزنی :))) شاید تو بد میخونی :دی

در مورد بقیش نظری ندارم ـ:)با ارزوی موفقیت
صخره .
۰۶ خرداد ۲۱:۰۰
من نبودم؟!؟! من که همش اینجام:-D 
ای پی چک کن :-D
رمز ؟!رمزه چی؟!
پاسخ :
پسورد وبلاگتو میگم=)) گفتم نکنه پشت در موندی
بای پولار
۰۶ خرداد ۲۳:۲۳
می زنید من رو دیگه. هم تو هم صخی :)))))
پاسخ :
ما کلا با خشونت میانه‌ی ای نداریم=)))
صخره .
۰۷ خرداد ۰۹:۴۵
اخه بای پولار پسرم! من و یاسی کجامون به کتک زدن میخوره:-D 
دو تا خسته :-D
پاسخ :
والا به خدا! من بخوام یکی رو بزنم اول دست خودم ناکار میشه:دی
صخره .
۰۷ خرداد ۰۹:۴۶
نه دیگه برا پسورد بیان دستش راه افتاده همون لحظه میزنم کلمه عبور خود را به یاد نمی اورم
همون لحظه یه لینک فرستاده میشه به ایمیلم همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه:-D:/
پاسخ :
=)))))) فک کنم یه مدت نخوای ازش نگرانت بشه ایمیل بده اگه خوبی روی لینک زیر کلیک کن=))
رسول
۰۹ خرداد ۲۲:۵۹
انقد حسادت میکنم یکی یه کتاب خوب میخونه من نخونده ام :/ دی: وضعیته به خدا :/ =))))
پاسخ :
من این حسو نسبت به کتابای کلاسیکی که هنوز نخوندم و همه خوندن دارم=))
رسول
۱۰ خرداد ۱۵:۲۰
اه خب خوبه من کلاسیکا رو بیشتر خونده ام تا جدیدا :)))) دی:
پاسخ :
:))))) تابستون قراره بیستا کتاب کلاسیک بخونم=))
رسول
۱۲ خرداد ۰۳:۳۰
بیست تا !! بیست تا کلاسیک پنجاه صفحه ای شاید =))))))
پاسخ :
=)))))) نمیشه یعنی؟ اصن به همین قصد ترم تابستونی برنداشتم! 
اخه کتابایی هستن که هرجا بگم نخوندن میگن نصف عمرت بر فناس:))) مثلا برباد رفته، ناطوردشت، آناکارنیا، و غیره:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان