دلم یه ری‌استارت اساسی میخواد.از اول اول.اون پیرهن سبز مخملی بلندم رو بپوشم و با شیوا بریم تو حیاط، گربه ببینم و از ترس فرار کنم پام گیر کنه لبه‌ی پیرهن بلند و بخورم زمین، روی پیشونیم یه قلمبه‌ی بادمجونی دربیاد و شیوا از ترس دیدنش اینقدر گریه کنه که خود دماغ شه. بعد بهش بگم ولش کن بابا، فدا سرمون... اینقدر سالای بعدتر همه‌ چیز دردناک تر میشه که من برگشتم دوباره سرم بخوره کف حیاط، دستم با فر بسوزه و روی تک تک انگشتام تاول بزنه، یه بار دیگه اون پیرمرد رو ببینم یواشکی داره از لای پنجره خونمون رو نگاه میکنه و وحشت کنم، ولی دوباره اینقدر زود نرسم به روزایی که معلوم نیست چه مرگشونه و چه مرگته!