فریاد زیر آب

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب

هی آه میکشد و میگوید "چقدر خسته‌ایم از زندگی بابا"

/ بازدید : ۵۰

دلم یه ری‌استارت اساسی میخواد.از اول اول.اون پیرهن سبز مخملی بلندم رو بپوشم و با شیوا بریم تو حیاط، گربه ببینم و از ترس فرار کنم پام گیر کنه لبه‌ی پیرهن بلند و بخورم زمین، روی پیشونیم یه قلمبه‌ی بادمجونی دربیاد و شیوا از ترس دیدنش اینقدر گریه کنه که خود دماغ شه. بعد بهش بگم ولش کن بابا، فدا سرمون... اینقدر سالای بعدتر همه‌ چیز دردناک تر میشه که من برگشتم دوباره سرم بخوره کف حیاط، دستم با فر بسوزه و روی تک تک انگشتام تاول بزنه، یه بار دیگه اون پیرمرد رو ببینم یواشکی داره از لای پنجره خونمون رو نگاه میکنه و وحشت کنم، ولی دوباره اینقدر زود نرسم به روزایی که معلوم نیست چه مرگشونه و چه مرگته!


۱۶
صخره .
۱۴ خرداد ۱۳:۳۲
یه پس زمینه محوی از یه عکس و پیرهن سبز یشمی طور_شاید_ و یه عصا تو ذهنم هست 
تو قبلا گذاشته بودی وبلاگت؟:)
پاسخ :
عصااااا؟ نه پیرهن و عصا نذاشتم.... پیرهن مال خیلی وقت پیشه بچه بودم
صخره .
۱۴ خرداد ۱۳:۳۳
همیشه انلاینم همیشه انلاینم همییییییشه انلاینم:/ 
ای تف بر من:/
پاسخ :
عزیزممممم:))) کلا سرو تهمون رو بزنن اینجاییم:)))))))منم همینطور
انگور ...
۱۴ خرداد ۱۳:۴۲
واااااای فک میکردم فقط منم که زیاد گریه کنم خون دماغ میشم :))
پاسخ :
تازه مورد داشتیم یه بار اینقدر خندیدیم یکی از بچه ها خون دماغ شد=))))
Je sus
۱۴ خرداد ۱۳:۴۳
عاشق اون قسمتی شدم که توی عالم بچگی گفتی: ولش کن بابا، فدا سرمون...

زندگی همون طور که دکمه ی بازگشت نداره. به گمانم دکمه ی ری استارت هم نداشته باشه. فقط یک دکمه ی پاور هست...

پاسخ :
:)))) ارزششو داره به خدا، چیه هی دهن روحمون صاف میشه:))

جرئت نزدیک شدن به دکمه پاورو ندارم، راضی نیستم، ولی دوست ندارم بمیرم=))
** دریا **
۱۴ خرداد ۱۴:۰۱
نمیشه زمان رو به عقب برگردوند نمیشه ثانیه های کودکیمونو برگردوند ولی میشه کودک درون رو رنده نگه داشت میشه همون آدم قبلی شد میشه بخشی از دل و عقلمون رو خالی کرد برای یه شخصیت قدیمی و در عین حال جدید 
شدنیه :-)
به قول به جمله ی معروف " غیر ممکن ، غیرممکنه" :-)))))
پاسخ :
خیلی خوب بود حرفات
کاش بشه، کاش درومون نگه‌ش میداشتیم، یا حداقل دوباره زنده بشه برامون...


؛)) بله بله
آرام ..
۱۴ خرداد ۱۴:۴۳
دلم برا بچگیام تنگ شد:(
پاسخ :
چقدر ناسپاسی کردیم هی الکی قاطی بزرگترا بشیم!:))
shirin __
۱۴ خرداد ۱۵:۴۶
قرار شد درست بشیم که؛))))))))))))))))
÷)
پاسخ :
قدم بزرگی برداشتیمممم=))
فرید صیدانلو
۱۴ خرداد ۱۹:۲۲
میگذره 

پاسخ :
:) اره
__ نَسیم __
۱۴ خرداد ۱۹:۲۸
من ولی حاضرم با همین احوالِ گه و روزای تکراری و هفده سالگیِ مزخرفی که با کنکور گذشت بسازم ، اما به اون آذرِ نفرت انگیز  ، اون شب که بارون تمومی نداشت برنگردم و نبینم پسری رو که با صورت پوشیده پشت پنجره م وایساده و منو نگاه میکنه .. من حاضرم حتی تو این روزا حل بشم اما جیغ های اونشب ، ترس و وحشتی که نذاشت تا صبح بخوابیم ، بی اعتمادی ... دیگه تکرار نشن ... دیگه تکرار نشن ... تکرار نشن .
پاسخ :
خیلی ناراحت شدمم از خوندنش نسیم، متاسفم که یه خاطره ی بد توی ذهنش ثبت شد... 
کاش میشد بخشی از حافظه رو پاک کرد
صخره .
۱۴ خرداد ۲۲:۰۷
اییییی باباااااا:-D
حالا هیچی دیگه! باید بگردم ببینم اون پیرهن سبز یشمیه کی بود:/:-D
یاسی مطمعنی تو نبودی؟ انگار رو یه پل طوری هم ایستاده بود بنده خدا. 
خودت بودیا:-D یکم فکر کن. :-D[به زور غالب میکند:-D]
تقریبا دو سال پیش 
پاسخ :
=)) فک کنم بهار بود، بهار نبود؟
نه من نبودم جدا این بار مطمئنم=)))))
عکس از اون لباسم ندارم
__ نَسیم __
۱۴ خرداد ۲۲:۲۴
@صخی : عکس از وب بهار بود . پاسو گذاشته بود رو نیمکت با یه سارافون یشمی قهوه ای گل گلی
پاسخ :
اره دقیقا، وقتی گفت روی پل فهمیدم بهارو میگه:))
دریا
۱۴ خرداد ۲۲:۳۸
هیچ کاری نشد نداره چرا نمیشه اگه بخوای حتما میشه واسه ی زنده شدن کودک درون حتما نباید دستامون به اندازه نصف دستای آدم بزرگا باشه یا صدامون بچگونه باشه باید تو وجودت به وجودش بیاری و زندش کنی :-))) 
پتانسیلشو داری :-D
پاسخ :
بله
اصن میتونم ، میشه..
یه روز میرم بیرون و یاد قدیما زنگ درو میزنم و فرار میکنم=))))))))) نمیدونم چرا دلم خواست، خیلی وقته از این کارا نکردیم:دی
صخره .
۱۴ خرداد ۲۲:۵۶
بهار؟! پاتریکو میگی؟!
نه بابا :) اون زمانا میهنی بودیم همه:) پاتریکو نمیشناختم اصن:)
پاسخ :
یکم بیشتر توضیح بده
اخه من عکس از خودم نمیذاشتم تو میهن که.. (ایکون تفکر)
صخره .
۱۴ خرداد ۲۳:۰۴
@نسیم
بابااااا:-D من میگم حدود دووووسال پیش:) من یک ساله بهارو میشناسم:)))

+ پیرهنش سبز ساده بود:)گل نداشت. 
گمونم شاید شیشه بود. 
ولی یاسی تو بودیا:-D فک کن :-D
پاسخ :
=)) والا اینقدر سابقه حافظم خرابه میترسم بگم نه نبودم، ولی نبودم=))))
صخره .
۱۵ خرداد ۰۴:۱۲
یه عکس بود میشه گفت مثلا از گردن به پایین.
یه عصا دست دخترخانم بود
پیرهن پایین پفی[پایین پفی:-D؟!؟!]سبزیشمی طوری و ساده
گمونم جنس پیرهنشم یه چیزی تو مایه های_البته ففط تو مایه های_مخمل و اینا
لوکیشن هم یه فضای سبز پل طوری
پاسخ :
نه صخی واقعا این من نبودم، نه عصا داشتم نه پیرهن سبز پف پفی=))
کیه یعنی؟:دی
دریا
۱۵ خرداد ۱۳:۳۲
آره چرا که نه میتونی اینکار رو در سطح گسترده ی آپارتمان انجام بدی زنگ کل واحدها رو بزنی بعد همه با هم ج بدن :-D
:-D

پاسخ :
اینم خیلی هیجان انگیز تره =))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان