هی آه میکشد و میگوید "چقدر خسته‌ایم از زندگی بابا"

  • ۱۳:۳۰

دلم یه ری‌استارت اساسی میخواد.از اول اول.اون پیرهن سبز مخملی بلندم رو بپوشم و با شیوا بریم تو حیاط، گربه ببینم و از ترس فرار کنم پام گیر کنه لبه‌ی پیرهن بلند و بخورم زمین، روی پیشونیم یه قلمبه‌ی بادمجونی دربیاد و شیوا از ترس دیدنش اینقدر گریه کنه که خود دماغ شه. بعد بهش بگم ولش کن بابا، فدا سرمون... اینقدر سالای بعدتر همه‌ چیز دردناک تر میشه که من برگشتم دوباره سرم بخوره کف حیاط، دستم با فر بسوزه و روی تک تک انگشتام تاول بزنه، یه بار دیگه اون پیرمرد رو ببینم یواشکی داره از لای پنجره خونمون رو نگاه میکنه و وحشت کنم، ولی دوباره اینقدر زود نرسم به روزایی که معلوم نیست چه مرگشونه و چه مرگته!


صخره .
یه پس زمینه محوی از یه عکس و پیرهن سبز یشمی طور_شاید_ و یه عصا تو ذهنم هست 
تو قبلا گذاشته بودی وبلاگت؟:)
عصااااا؟ نه پیرهن و عصا نذاشتم.... پیرهن مال خیلی وقت پیشه بچه بودم
صخره .
همیشه انلاینم همیشه انلاینم همییییییشه انلاینم:/ 
ای تف بر من:/
عزیزممممم:))) کلا سرو تهمون رو بزنن اینجاییم:)))))))منم همینطور
انگور ...
واااااای فک میکردم فقط منم که زیاد گریه کنم خون دماغ میشم :))
تازه مورد داشتیم یه بار اینقدر خندیدیم یکی از بچه ها خون دماغ شد=))))
Je sus
عاشق اون قسمتی شدم که توی عالم بچگی گفتی: ولش کن بابا، فدا سرمون...

زندگی همون طور که دکمه ی بازگشت نداره. به گمانم دکمه ی ری استارت هم نداشته باشه. فقط یک دکمه ی پاور هست...

:)))) ارزششو داره به خدا، چیه هی دهن روحمون صاف میشه:))

جرئت نزدیک شدن به دکمه پاورو ندارم، راضی نیستم، ولی دوست ندارم بمیرم=))
** دریا **
نمیشه زمان رو به عقب برگردوند نمیشه ثانیه های کودکیمونو برگردوند ولی میشه کودک درون رو رنده نگه داشت میشه همون آدم قبلی شد میشه بخشی از دل و عقلمون رو خالی کرد برای یه شخصیت قدیمی و در عین حال جدید 
شدنیه :-)
به قول به جمله ی معروف " غیر ممکن ، غیرممکنه" :-)))))
خیلی خوب بود حرفات
کاش بشه، کاش درومون نگه‌ش میداشتیم، یا حداقل دوباره زنده بشه برامون...


؛)) بله بله
آرام ..
دلم برا بچگیام تنگ شد:(
چقدر ناسپاسی کردیم هی الکی قاطی بزرگترا بشیم!:))
shirin __
قرار شد درست بشیم که؛))))))))))))))))
÷)
قدم بزرگی برداشتیمممم=))
فرید صیدانلو
میگذره 

:) اره
__ نَسیم __
من ولی حاضرم با همین احوالِ گه و روزای تکراری و هفده سالگیِ مزخرفی که با کنکور گذشت بسازم ، اما به اون آذرِ نفرت انگیز  ، اون شب که بارون تمومی نداشت برنگردم و نبینم پسری رو که با صورت پوشیده پشت پنجره م وایساده و منو نگاه میکنه .. من حاضرم حتی تو این روزا حل بشم اما جیغ های اونشب ، ترس و وحشتی که نذاشت تا صبح بخوابیم ، بی اعتمادی ... دیگه تکرار نشن ... دیگه تکرار نشن ... تکرار نشن .
خیلی ناراحت شدمم از خوندنش نسیم، متاسفم که یه خاطره ی بد توی ذهنش ثبت شد... 
کاش میشد بخشی از حافظه رو پاک کرد
صخره .
اییییی باباااااا:-D
حالا هیچی دیگه! باید بگردم ببینم اون پیرهن سبز یشمیه کی بود:/:-D
یاسی مطمعنی تو نبودی؟ انگار رو یه پل طوری هم ایستاده بود بنده خدا. 
خودت بودیا:-D یکم فکر کن. :-D[به زور غالب میکند:-D]
تقریبا دو سال پیش 
=)) فک کنم بهار بود، بهار نبود؟
نه من نبودم جدا این بار مطمئنم=)))))
عکس از اون لباسم ندارم
__ نَسیم __
@صخی : عکس از وب بهار بود . پاسو گذاشته بود رو نیمکت با یه سارافون یشمی قهوه ای گل گلی
اره دقیقا، وقتی گفت روی پل فهمیدم بهارو میگه:))
دریا
هیچ کاری نشد نداره چرا نمیشه اگه بخوای حتما میشه واسه ی زنده شدن کودک درون حتما نباید دستامون به اندازه نصف دستای آدم بزرگا باشه یا صدامون بچگونه باشه باید تو وجودت به وجودش بیاری و زندش کنی :-))) 
پتانسیلشو داری :-D
بله
اصن میتونم ، میشه..
یه روز میرم بیرون و یاد قدیما زنگ درو میزنم و فرار میکنم=))))))))) نمیدونم چرا دلم خواست، خیلی وقته از این کارا نکردیم:دی
صخره .
بهار؟! پاتریکو میگی؟!
نه بابا :) اون زمانا میهنی بودیم همه:) پاتریکو نمیشناختم اصن:)
یکم بیشتر توضیح بده
اخه من عکس از خودم نمیذاشتم تو میهن که.. (ایکون تفکر)
صخره .
@نسیم
بابااااا:-D من میگم حدود دووووسال پیش:) من یک ساله بهارو میشناسم:)))

+ پیرهنش سبز ساده بود:)گل نداشت. 
گمونم شاید شیشه بود. 
ولی یاسی تو بودیا:-D فک کن :-D
=)) والا اینقدر سابقه حافظم خرابه میترسم بگم نه نبودم، ولی نبودم=))))
صخره .
یه عکس بود میشه گفت مثلا از گردن به پایین.
یه عصا دست دخترخانم بود
پیرهن پایین پفی[پایین پفی:-D؟!؟!]سبزیشمی طوری و ساده
گمونم جنس پیرهنشم یه چیزی تو مایه های_البته ففط تو مایه های_مخمل و اینا
لوکیشن هم یه فضای سبز پل طوری
نه صخی واقعا این من نبودم، نه عصا داشتم نه پیرهن سبز پف پفی=))
کیه یعنی؟:دی
دریا
آره چرا که نه میتونی اینکار رو در سطح گسترده ی آپارتمان انجام بدی زنگ کل واحدها رو بزنی بعد همه با هم ج بدن :-D
:-D

اینم خیلی هیجان انگیز تره =))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan