خیلی وقت بود که با سارا ننشسته بودیم از خودمون حرف بزنیم.دیشب بعد از مدت‌ها پرسیدم چه خبر؟ و حرف زد و حرف زدم.یادمون اومد دو-سه سال گذشته.بهش گفتم انگار همین دیروز بود سر امتحان استاد ع التماس میکردم بشینی بخونی، میگفتم گور باباش که رفته، زندگیتو بچسب.سارا هنوز میگه بعد اون سال دیگه هیچی مثه سابق نشد،یاد یه دیالوگ از فیلمی افتادم که میگفت بعضی تجربه‌ها حتی DNA تو رو هم تغییر میدن! همین خودِ من! هممون. یاد خاطرات میکردیم که چندتا عکس قدیمی برام فرستاد، به قول همون استاد ع تو پارک نیکوتین دانشگاه! نصف دوداش مال دانشجوهای هنر بود الله وکیلی :)) چقدر چهره‌ها عوض شد، چقدر تغییر کردیم.یکی از عکسا من دارم میخندیم و با انگشتام علامت پیروزی میدم، سارا کنارمه و سپیده از پشت هردومونو بغل کرده.بعد از یه سال که از گند خوردن به دوستیمون گذشت اولین باری بود که عکسشو دیدم، دلم ریخت.ادم با همه عصبانیتا یه جایی دلش تنگ میشه دیگه.سارا گفت ما اصن کی با سپیده دوست شدیم؟

سپیده شبیه ما نبود، ولی من یادمه از کی و چطور.روی نیمکتای دانشگاه جایی واسه نشستن نداشت، من جامو دادم بهش گفتم ایستاده راحت ترم.و اون به جمع ما اضافه شد.

هر آمدی یه رفتی هم داره...فقط ما یادمون میره.

میم پیام میده که نگرانه،امتحان سختی داره و ترم آخر بودن استرس افتادن رو دو چندان کرده.میگه برام دعا کن.ولی من نتونستم بگم برات دعا میکنم،حتی نمیتونم دعا کنم.احساس میکنم دعا کردن یعنی اینکه برام مهمه چی به سر درسات میاد،یا برام مهمه ۱۶ام نتیجه کنکور ارشدت چی میشه.من فقط براش نوشتم حتما موفق میشی،نگران نباش.یه چیزی درون من خشکیده،حتی اگه دانه‌ی جدیدی بکارم،روی بتون جواب نمیده.نقطه‌ی حاصلخیر قلبم رو پیدا نمیکنم...شاید یه رمزی داره، شاید یه سنگ درخشان تو شیار یه درخت جنگلی طلسم شده و من باید پیداش کنم و بذارمش توی حفره خالی قلبم.بعد همه چی سبز شه،گل بده

 

*عنوان از فرناندو پسوا