و فقط یک روشنی باقی بگذار، یک روشنی دیگر، و باز یکی دیگر، در پهنه‏‌ای مه‏ﺁلود و از هم گسیخته‏‌ای مغشوش در پهنه‏‌ای که مخفی کردنش در آنی غیر ممکن است

  • ۱۵:۲۷

خیلی وقت بود که با سارا ننشسته بودیم از خودمون حرف بزنیم.دیشب بعد از مدت‌ها پرسیدم چه خبر؟ و حرف زد و حرف زدم.یادمون اومد دو-سه سال گذشته.بهش گفتم انگار همین دیروز بود سر امتحان استاد ع التماس میکردم بشینی بخونی، میگفتم گور باباش که رفته، زندگیتو بچسب.سارا هنوز میگه بعد اون سال دیگه هیچی مثه سابق نشد،یاد یه دیالوگ از فیلمی افتادم که میگفت بعضی تجربه‌ها حتی DNA تو رو هم تغییر میدن! همین خودِ من! هممون. یاد خاطرات میکردیم که چندتا عکس قدیمی برام فرستاد، به قول همون استاد ع تو پارک نیکوتین دانشگاه! نصف دوداش مال دانشجوهای هنر بود الله وکیلی :)) چقدر چهره‌ها عوض شد، چقدر تغییر کردیم.یکی از عکسا من دارم میخندیم و با انگشتام علامت پیروزی میدم، سارا کنارمه و سپیده از پشت هردومونو بغل کرده.بعد از یه سال که از گند خوردن به دوستیمون گذشت اولین باری بود که عکسشو دیدم، دلم ریخت.ادم با همه عصبانیتا یه جایی دلش تنگ میشه دیگه.سارا گفت ما اصن کی با سپیده دوست شدیم؟

سپیده شبیه ما نبود، ولی من یادمه از کی و چطور.روی نیمکتای دانشگاه جایی واسه نشستن نداشت، من جامو دادم بهش گفتم ایستاده راحت ترم.و اون به جمع ما اضافه شد.

هر آمدی یه رفتی هم داره...فقط ما یادمون میره.

میم پیام میده که نگرانه،امتحان سختی داره و ترم آخر بودن استرس افتادن رو دو چندان کرده.میگه برام دعا کن.ولی من نتونستم بگم برات دعا میکنم،حتی نمیتونم دعا کنم.احساس میکنم دعا کردن یعنی اینکه برام مهمه چی به سر درسات میاد،یا برام مهمه ۱۶ام نتیجه کنکور ارشدت چی میشه.من فقط براش نوشتم حتما موفق میشی،نگران نباش.یه چیزی درون من خشکیده،حتی اگه دانه‌ی جدیدی بکارم،روی بتون جواب نمیده.نقطه‌ی حاصلخیر قلبم رو پیدا نمیکنم...شاید یه رمزی داره، شاید یه سنگ درخشان تو شیار یه درخت جنگلی طلسم شده و من باید پیداش کنم و بذارمش توی حفره خالی قلبم.بعد همه چی سبز شه،گل بده

 

*عنوان از فرناندو پسوا
 

صخره .
باز آی و بر چشمم نشین
ای دلستان نازنین...
چرا بغض کردم با خوندنش:)
آرام ..
هعی
از دل من حرف زدی یاسی :)
:) پس دلت کمی مثه من اَبریه :)
** دریا **
هر آمدی یه رفتی داره ما یادمون میره» دقیقا یاسی دقیقا ... :-)
هممون از یه جایی ب بعد عوض میشیم و از یه جایی به بعد هم برمیگردیم ب همون آدم سابق منتها فاصله ی این دو اتفاق زیاده درست میشه همه چی  :-)))
یه سری تبدیلات شیمیایی هست که برگشت ناپذیرن ، تو شیمی خوندیم:))) این از هموناس.
غیر از اینکه خودم هیچ دوست ندارم ادم قبلی بشم.به شدت برام غیر قابل تحمله اون شخصیت:)))
دخترآشوب
یاسی که من می شناسم جونه میزنه و سبز میشه:)
همه جار رو پر از نور و روشنی می کنه
چقدر حالمو خوب کردی... چقدر
کلی انرژی مثبت فوت کردم برات میاد بچسبه به روز و حالت♥
shirin __
شاید به جای گشتن دنبال رمز باید دنبال خودت خود واقعیت کسی که گمش کردی بگردی!!!
شاید... اگه همین خودِ واقعی باشه چی؟:)
میم _
دوستیا میان و میرن
مهم اینه در لحظه لذت بردن
خب فکر کنم کمی ذاتا خلاف این منطقا عمل میکنیم، متاسفانه
آقا علیرضا
عجب پست سنگینی بود :|||
بیام زیرشو بگیرم کمکت؟:))
یاسی ترین
 بعضی وقتها آدم احساسش یه جوری نسبت به آدم‌ها و اتفاقات عوض میشه که انگار اصلا هیچ‌وقت خلاف این نبوده‌ و این نه بده نه خوب :)
انگار هیچ وقت خلاف این نبوده! :)واقعا!


یاسی ترین
راستی 
خیلی قشنگ نوشتی 
بهت تبریک میگم نوشته‌هات هر روز دارن قوی‌تر میشن این خیلی خوبه 
به نظرم نتیجه‌ی تمرین نوشتنه و مطالعه :)
به عنوان بلاگری که دلنشین ترین پست‌ها رو برام داشتی همیشه، شنیدنش منو برد رو ابرا:)) مرسی یاسی ترین...
صخره .
هوا گرم است
بادی گرم از کوچه ها میگذرد
انکار از اسمان اتش میبارد.
گیسو بلند!
وقت آمدن توست
بیا و بگذار گیسوان ات
سایبانی باشد برای خورشید

رضوان ابوترابی
ای جانم 


خسته نباشی پهلوان، اشاره به پستت
یاسی ترین
خواهش میکنم عزیزم 
ارادتمندیم :)
قربانت یاسی‌ترین^ـ^
Je sus
بعضی از نوستالژی ها سمی هستند. نباید بهشون محل داد...
گاهی تنها دستاویزی هستن برای خوش خیال بودن
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan