دیشب آنقدر حالم بد بود که خدا میداند.فقط خیلی وقت است که حال بد نه گریه‌ای دارد نه خالی شدنی.بد میشود، میماند، تا ببیند بعد چه پیش بیاید.

دیشب آنقدر حالم بد بود که گفتم کاش بلد بودم بنویسم، خوب بنویسم، آنوقت می‌آمدم و پستی مینوشتم که همه پایش ضجه بزنید، ولی حیف شد.

حالا خوبم، خوب یعنی قلبم فشرده نیست،آرام نشسته‌ام زیر پنجره‌ی اتاق و جزوه‌ها و درس سرگرمم کرده.خوب یعنی آرامم...

کاش حداقل بلد بودم بهتر بنویسم تا کمی از همین نیمچه آرامش منتقل شود.

کاش بلد بودم بهتر بنویسم، آنوقت این وبلاگ چه غم‌ها و شادی‌هایی را بغل میکرد.

حیف که فقط یک روزانه نویس ساده‌ام: همینقدر که بیایم بگویم خوبم، بدم، آرامم، یا هرچه...