+شازده کوچولو گفت: "شوخی چیست؟"
روباه جواب داد:" همان که آدمها حرف دلشان را با آن میزنند"
:)

+ساعت ۱۱ به زور زنگ در از خواب بیدار شدم، در رو باز کردم و چشم غره‌ای حواله که کلیدت کو؟ هر روز هر روز! خب ببر اون لامصب رو ، بذار منم بخوابم.همه‌ش رو از نگاهم خوند و خندید.لبخند هم نزدم.من سر خواب بی اعصاب ترین آدم زمینم. با یه لیوان چای برمیگردم به اتاق چشمم میافته به بوم نقاشی اون گوشه.کج شده و چوپ پایه به پارچه‌ی بوم فشار اورده، جای چوب روی تابلو مونده بود و آه از نهادم بلد شد و ناامید افتادم روی تخت. اینجوری نمیشد، بعد روزها رفتم سراغ رنگ‌‌ها و تینر. بوی تینر سرحالم کرد، قابلیتش رو داشت که توی آهنگ کودکانه فرهاد بخونه بوی تینر، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی. یا یک همچین چیزی.
چند ساعت وقت گذاشتم تا بالاخره تمام شد و همونطور خیس خیس آویزونش کردم به دیوار.یعنی همین یک حرکت حالم رو بهتر کرد.چه باری بود روی دوشم.

+ هنوز هیچکدوم از نمره‌ها نیومده، اساتید محترم فراخین یا چی؟

+"وطنی که دور شد

و هیچ کس نفهمید که گاه ناخواسته

بی آنکه تَرک کنی...

یک مهاجری "