یکی باید باشد.یکی باید باشد دستت را بگیرد ببرد بستنی فروشی،اسکوپ اسکوپ بستنی‌های رنگارنگ انتخاب کنی.مثلا نسکافه،سیب سبز، آلوی قرمز،کره گردویی، بعد در حال برداشتن قاشق‌ها چشمکی بزنی و آرام بگویی فرار کنیم؟

خنده‌ای ناباورانه‌ای بنشیند گوشه‌ی لبش،اما به برق چشمانت نه نگوید.دستت را بگیرد ، تو بخندی، بلندتر بخندد.با خنده‌های ریز زمزمه کنید یک ، دو ، سه، و شروع کنید به دویدن، نگاه متعجب بستنی فروش، و بستنی خورهای احتمالی را پشت سر جا بگذارید و کوچه‌های فرعی و کسل از گرمای شهریور صدای قدم‌های پرشتاب و  خنده‌هایتان را به جان بخرند.


+البته ما از آن آدم‌هایش نیستیم، بعدش خودش مجبور است برگردد به محل جرم، بگوید مرسی خندیدیم، حسابمون چقدر میشد؟ 

:| :))