موهای تازه رنگ شده‌اش رو بالای سرش گوجه کرده،پاهاش رو بغل گرفته و هم زمان با قیمیشی زیر لب زمزمه میکنه و لاک سفید میزند،هرزگاهی زیر چشمی به گوشی نگاه میکنه و احتمالا از اینکه هیچ خبری نیست حرص میخوره، اما به روی خودش نمیاره.

این روزها خوب میبینم که چقدر خسته شده، و چقدر تنهاس، و چقدر حرف‌هاش توی دلش میمونه.

نگاهی به لیوان نسکافه میندازه و از سرد شدنش غرغر میکنه، بعد میگه فلان امتحانمو ده شدم،اگه  اون یکی بالای ۱۴ نده مشروطی بعید نیست، سر تکون میده که چه افتضاحی، میخنده.

این روی اوضاعش رو من که هیچ خودش هم تا به حال ندیده بود، این بیخیالی، این کرختی و ناامیدی، این به اهمیت شدن به همه چیز چقدر عجیبه.چقدر شبیه خودش نیست.فقط خسته شده، یه ذره زیادی خسته شده.

بهش میگم ولش کن، جبرانش رو موکول کن به بعد، اون لاک قرمز رو بده من، پس فردا بریم استخر؟ و روز بعدش، و بعدترش؟ بریم از اون اب طالبی‌های تگری بخوریم و باز بهش بگیم توش شکر نریز،بریم اون پشت روی صندلی‌ها پاهامو بغل بگیریم و زندگی رو دود کنیم،بریم سینما، گرد از کتابای کتابخونه بتکونیم؟