+شال رو روی سرم انداختم، پرده رو کنار زدم تا نور بهتری بیافته،و یه عکس گرفتم و بدون اینکه به بد و خوبش نگاه کنم فرستادم،"خوبم بچه‌ها؟" بعد خودم همراه اونا نگاهش کردم، ابروها اخم کمرنگی دارن ، و اگه روی لبها دقت کنی،شاید یه لبخند نیمه جون کجکی ببینی.
آشفته بودم.
نیم ساعت بعد اخرین نگاهو به آینه انداختم، گوشی رو توی زیپ جلویی جا دادم و از خونه زدم بیرون.
زنگ زد کجایی،گفتم تازه راه افتادم دیر نمیکنم.ولی فکر ترافیک رو نکرده بودم،گرم بود، ازدحام ماشین‌ها سرسام‌آور،هیچ کاری از دستم برنمیومد جز نگاه کردن، کنار خیابون، یه ردیف سپیدار دیدم.با خودم فکر کردم آخرین باری که سپیدار دیدم کی بودبا باد ضعیف تابستون برگ‌هاشون میلرزیدن و زیر نور خورشید به نظر نقره‌ای میومدن.
نگران دیر رسیدن، میترسیدم به ساعت نگاه کنم و آینه‌ی بدقولیم بشه، زنگ زد، از راننده پرسیدم چقدر مونده، گفت ۵ دقیقه کمتر.جواب ندادم.متنفرم از بدقولی، متنفرم، و گوشی رو توی دستم فشار میدادم.
پیاده که شدم، حالا میشد تماس گرفت ، بوق دوم که خورد دیدمش ،جواب نداده بود،قطع کردم و پله ها رو بالا رفتم، حالا کنار دستم روی نیمکت نشسته بود و داشت به تماس قطع شده‌م نگاه میکرد.
کمی این پا اون پا کردم، سلام چه لغت سختی به نظر میومد، دو بار دهن باز کردم و صدایی خارج نشد ، تا گفتم سلام. بلند شد.

+ کنارش که میاستم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که کاش کفش‌های پاشنه بلند‌تری رو انتخاب میکردم، نه این اسپرت‌های لژدار!
بعد یادم اومد قیافه‌ی گربه شرک واری به خودم بگیرم، گردنی کج کنم که خیلی دیر شد؟ و اون تا بیاد حرفش رو بکشه که ، "والاااااااا نزدییییییک به ..."ساعت گوشی رو نگاه میکنم، با پرووگی شونه بالا انداختم که همش ده دیقه؟ طوری نیست، و به خنده‌ش پشت کنم...

+حالا رو به‌ روی هم نشستیم.من که همون اول گفته بودم تعجب کردم.تعجب کردم از به حرف اوردنم، از "چه خبرهای"فقط یک بار اول مکالمه، و نه زرت و زرت تکرار چه خبر-سلامتی‌های کسل گونه!از استرسی که گورش رو گم میکنه و میره.
و اون حرف میزنه، از خاطرات احمقانه، ازسفر از درس، از دانشگاه، و من خودش رو از مکالمه‌هاش شکار میکنم.تا مثلا وسط یک جایی از حرف‌هاش موی "هیچکدوم از بچه‌ها نمیدونن" رو از ماست بیرون بکشم، به پشت صندلی تکیه بدم و توی دلم بگم" اما من میدونم" ...


+نگاهش رو از گوشه‌ی چشم حس میکنم، صورتمو میکنم سمت پنجره، زمین کنار بزرگراه‌ها سبزه، خورشید نارنجی شده و جریان هوا از دریچه‌های کولر خودش رو برای دلت نسیم جا میزنه.چشمت میافته به تصویر خودت توی آینه‌ی بغل ماشین، نزدیک یا دورترش رو نمیدونم، ولی چقدر با تصویر عصر متفاوته.با اون عکس بیحال مضطرب.خم میشی تا بهتر ببینی،چشمات... چشمات برق میزنه.