ساکت نشستم و به حرفاش گوش میدم.نگرانی‌های یه دختر دلباخته شامل موارد زیادی میشه.نفسش رو با صدا بیرون میده و میگه امیدوارم زیاد به این قضیه که ازش بزرگترم گیر ندن.

-بابا چه بزرگتری،دیگه چند ماه پس و پیش که مهم نیست

+برای مامان من مهمه.

سر تکون میدم و میخوام که نگران نباشه، میگم اونقدر پوئن‌های مثبت داره که این اصلا به چشمشون نیاد.

دوباره آه میکشه و میگه: تازه یاسی، عقد کنیم مامانم نمیذاره شب خونشون بمونم.

نگاهش میکنم، میگم خاک تو سرت، هنوز نه به داره نه به بار داری به اراجیف فکر میکنی؟ همزمان خندمون میگیره.

بهش میگم از فلان راه بره من یه کاری دارم، آدرس میدم تا برسیم و جلوی در آموزشگاه نگه میداره.

با تعجب سرش بین من و تابلو حرکت میکنه، با بهت میگه: فکر میکردم بیخیالش شدی!

-چرا بیخیالش بشم؟

+یعنی هنوز تموم اون تصمیما سرجاشه؟

-سر جاشه!

+پس میم چی؟ من فکر میکردم همه چیز عوض میشه.

-اشتباه کردی، حالا اون یه حرفی زد، من کل زندگیمو بفرستم رو هوا؟ دختر دبیرستانی عاشق پیشم یا گوشام درازه؟

+چقدر عوض شدی...

با لودگی بهش میگم برو خدا رو شکر کن عوضی نشدم، میخندم... نمیخنده

هنوز میخواد منصرف شم، من نمیتونم.به خاطر هیچکس نمیتونم.اگه یه روزی موندن بشه انتخاب،باز هم به خاطر خودم خواهد بود! 

بهش میگم منتظر بمون ثبت نام کنم بیام.

+کلی پول کلاس بده، آخرش اگه به این رسیدی دوستش داری چی؟ یا میری و دهنت صاف میشه، یا یه مدرک میمونه رو دستت... 

در ماشین رو به هم میکوبم.