فریاد زیر آب

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب

194

/ بازدید : ۵۶

رنگ رو روی ابروهاش میذارم و میگه ۷-۸ دیقه دیگه بیا بیدارم کن،یادت نره.دستهامو تمیز میکنم توی اتاق تنهاش میذارم.

نشسته ام روی مبل و خیره شدم به تلوزیون، حتی نمیفهمم درمورد چی حرف میزنن، بیحوصله سر میچرخونم و زیر لب میگم مورگان فریمن جان، جای این چرت و پرتها که اخرش هم به نتیجه ای نمیرسی برو همون فیلمت رو بازی کن ،و چشمم میخوره به ساعت، برق وصل میشه به بدنم، بیست دقیقه گذشته! میدوم سمت اتاق ، دارم فکر میکنم یعنی ابروهاش چه رنگی شده، نکنه سوخته باشه و ریخته! در با شدت باز میشه و خودم رو داخل اتاق میندازم.

دراز کشیده روی تخت، هلو میخوره و ابروهاش تمیزه.چند ثانیه خیره هم رو نگاه میکنیم،بعد شروع میکنیم به خندیدن،بهش میگم این روزا اصن روی من حساب نکن، آفرین، میخنده...

حال این روزهام همینه، حواسی که نیست و سری که به هیچ چیز گرم نمیشه.کتاب‌هایی که صفحاتشون مورچه ای جلو میرن، فیلمهایی که جذابیت سابق رو ندارن، و عمل کوچیکی که چند روزی خونه نشینم کرده(خوشحال میشم مجبور نشم درموردش سوالی جواب بدم، اصلا چیز خاصی نیست:دی)-آخرین پست اینستا برمیگرده به سفر اصفهان، و وبلاگی که با همه ی کمرنگ شدن ها هنوز نقطه‌ی عطف حس نگاری‌هامونه.

این روزها متوجه شدم که چقدر آدم ترسویی هستم، که چقدر احتیاط ، ترس ، غرور و محافظه کاری بین دیوارها محصورم کردن.که برای کوچیکترین حرفی، هزار اما و اگر دارم، برای یک لبخند چقدر باید و نباید! فکرش رو هم نمیکردم اینطور شده باشم. اینقدر بی بال و پر و ترسو و خو کرده به گوشه‌ی قفس. 

دیشب توی پیامی نوشت که  استثنا قائل بشم اینهمه تو دار بودن رو برای اون کنار بذارم،نوشت اگه میشه مخفی نکن. من هم گفتم باشه! خواسته ی اون ساده بود و جواب من ساده تر.

اما چطور میشه با دو جمله از پس این چیزها براومد، از هزارتوی فیلترهای ذهن گذشت، از ترسها خلاص شد، رها بود...

این همون چیزیه که اصلا ساده نیست.

+ و منی که هرشب به خودم قولهای تازه میدم و هر صبح با نور خورشید وحشت زده به تاریک ترین و دنج ترین گوشه‌ی خودم پناه میبرم... 

+جیمی میگه ترکیب غرور و خجالت توی تو یه چیز عجیبی شده، من زیر لب تکرارش میکنم و به آینه خیره میشم

۱۲
صخره .
۲۰ تیر ۱۸:۵۰
والا قدیما که کسی حواسش سر جاش نبود میگفتن فلانی؟عاشقی؟
رفیق جون؟ ؛) نه بابا:-D

+ این ترس لامصب رو بگیر سر از تنش
پاسخ :
:))) قدیمیا دچار سوتفاهم بودن گاهی:دی


:)سخته
صخره .
۲۰ تیر ۱۹:۰۸
من که میگم نه بابا:-D 
پاسخ :
وات؟:دی
صخره .
۲۰ تیر ۱۹:۱۲
یاسی هستی گپ بزنیم؟
پاسخ :
گپ بزنیم♥
صخره .
۲۰ تیر ۱۹:۱۴
شما فرمودین قدیمیا دچار سو تفاهم بودن
بنده عرض کردم بله بله یاسی و گلوگیرکردن؟نه بابا! 

حالا شایدم خیلی چیز معقولی نگفتم:/:-D
پاسخ :
:))))) صخی از دست تو

:)))))))))))))دیووونه
المی ...
۲۰ تیر ۲۰:۳۳
همه ی پست ی ور تیکه ی جیمی یه‌ور:)))))😁😁😁😁

اصنشم خودشیرین نیسدم:-/
پاسخ :
:)))) عشقه اصن، پست رو مزین کرد:دی
• عالمه •
۲۰ تیر ۲۰:۳۴
عملی که بیهوشی داشته باشه لعنتیه. مراقبت کن از خودت.
جدی حواس ما کجاست؟؟!
پاسخ :
کاش بیهوشی بود:( 

+هزار جا !:))
shirin __
۲۰ تیر ۲۳:۲۷
قدیما اخه دربه درا همش کارو بار داشتن که فقط در صورتی که عاشق میشدن همچینکی میشدن 
نه مثه الان که یه دیقه میخندی سرتو میچرخونی میگی ای بابا چرا من حالم انگار خوب نیست
پاسخ :
والا =)) اینقدر بدبختی ریز و درشت داریم که ...
:دی
یاسی ترین
۲۱ تیر ۰۲:۳۲
داری بزرگ میشی :)
پاسخ :
چقدر سخته یاسی:)
یــاسـᓄـךּ ●‿●
۲۱ تیر ۱۰:۱۰
تنها جمله ای که میتونم بگم اینه که درکت می کنم :)
پاسخ :
:) خوشحالم که درک میکنی، ناراحتم که تو هم درگیر این تجربه ناراحت کننده بودی
میم _
۲۱ تیر ۱۳:۵۵
واسه ادم خاصت،خودت باش همیشه 
پاسخ :
اره اینکه ادم خودش باشه تو هر رابطه ای یکی از اصلی ترین موردایی که یادمون باید بمونه
حرف من بیشتر بروز احساسات و افکار بود، بروز آزادانه 
مرد پاییزی
۲۱ تیر ۲۳:۵۵
من در مورد چایی این مشکل رو دارم، چون چای داغ نمیخورم، همیشه باید صبر کنم تا به دمای بهینه برسه که گرم باشه و قابل خوردن ... بعدش گاهی اینطوری مشغول یه چیز میشم و یهو میبینم که چایی م یخ کرد :( 
پاسخ :
واسه من زیاد پیش میاد چای میریزم یادم میره یخ میکنه، اصن مشکل بدیه ها، باید ساعت بذاریم:)))))
دریا
۲۲ تیر ۱۹:۱۰
الو؟؟ کجایی بابا؟ ؟ باز که غیبت زد 

پاسخ :
ببخشید ببخشید پوزش^ـ^ ♥
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان