+اگر بیماری خود ایمنی وجود داشته باشه که در اون توی مغز آدم دو دسته فکر مدام در حال حمله کردن به هم هستند و هر روز آدم رو آش و لاش‌تر میکنند، باید بگم که شدیدا دچارش هستم.کاش درمانی باشه،ولی قیافه‌ی نچسب دکتری رو تصور میکنم که میگه متاسفم،باید بسوزی و بسازی.
کنترل،صلح،تعادل،آرامش...کلیدهای طلایی که گمشون کردم.

پ ن: نگو تو جمجمه‌م فراد استالین کمین کردن

+برام نوشت دیدی فکر میکردیم میمیریم و نمردیم؟
اره پری، نمردیم 
اما من با این همه جای سوختگی ، چقدر زمان میخوام تا التیام...
ققنوسم آرزوست!

+وقتی خوشحالی ناهار عدس پلو دارین، بعد میری با صحنه‌ی حضور کشمش‌ها مواجه میشی! گاهی زندگی همینقدر بی رحمانه توی  ذوق آدم میزنه! ( به لطف ترشی‌های خونگی مادربزرگ و یاری دوغ لقمه ها را قورت میدهد)
پ ن: اگه هوس چیز شیرین کردیم میریم کیک میخوریم خب -ـ-
پ ن۲: حتی فسنجون هم از دست اینا در امان نمونده! شیرینش نکنین دیگه قاموسا! 

+دیروز اولین جلسه‌ی کلاس بود.استاد وارد کلاس شد و از بدو ورود تا سه ساعت بعد فقط به زبانی صحبت کرد که تنها آشنایی من باش برمیگشت به چندتا فیلم از جنگ جهانی دوم! اولش فقط توی ذهنم میگذشت آر یو ****** کیدینگ می؟! اما خب حداقل تا آخر جلسه تونستم چندتا sehr gut بگیرم.
از کل این سه ساعت غیر قابل فهم ترین قسمتش توپی بود که به سمتمون پرت میکرد واسه قرار دادنمون یک طرف مکالمه و ۶۰ درصد توپای من به هدف هم نمیخورد حتی! احتمالا تا پایان ترم غیر از مقوله‌ی زبان تو پرتاب هم پیشرفت خوبی کنم! 
پ ن: سخت تر، و زمان برتر از چیزیه که فکرشو میکردم.


+ حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی                  دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


از مانا نیستانی