ستاره‌ی دنباله دار عاشق است، از کجا سر در خواهد اورد ؟نمیداند

  • ۰۰:۳۰
با اینکه چند وقته نوشتن از معمولی‌ترین رخدادها تا تا درونی ترین احساساتم از توانم خارج شده،اینکه کلمات یاری نمیکنند و پنل سفید توی ذوق میزنه باز هم اونقدر قوی نیستن که جلوی نوشتن امشب رو بگیرن.با هر ضرب و زوری شده باید بنویسم که سبک شدم.
بنویسم که بار سنگین چند ماهه‌ رو یک جایی بین شلوغی‌های این شهر جا گذاشتم و خودم هم نفهمیدم کی و کجا! 
داشتم برمیگشتم که دیدم سبکم، رها، رها ، رها.
راهم رو کج کردم به سمت کتاب فروشی، گیج و منگ بین قفسه‌ها راه رفتم و کتابها رو ورق زدم، حالا به جای هرفکر خوشایند و ناخوشایند کلمات رو میدیدم.یک کتاب از نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی پریسا خریدم، پیام دادم ببینمت؟ دعوت رسمی رو به صرف ناهار قبول میکنی؟
با زندگی،با آدم‌هام آشتی کردم.
خودم رو انداختم روی یکی از نیمکتهای پاساژ، نگاه میکردم و میشنیدم! شاید اگر عابرهای پرشتاب کمی دقت میکردن، شبیه کسی به نظر میومدم که خبر شکه کننده ای شنیده، احتمال خبر بد هم بیشتر! اما من فقط متعجب بودم، از این سبکی فراموش شده، از این آرامش.
پشت در کافه‌ی همیشگی هی راه رفتم، شب شده بود اما من همون میز ته سالن رو میخواستم، رو به میزهای کافه، منتظر موندم تا خالی شد.
انتظار ارزشش رو داشت،بیخیال بنشینی، هایکو‌های ژاپنی بخونی و با بارها تکرار کردن هر کدومشون به رفت و آمد مردم از پشت شیشه خیره بشی.
شاید اینها فوقِ ساده باشن، شاید یک قهوه‌ی دیر وقت توی یه کافه‌ی شلوغ ، با کتاب شعری که یک ساعته تمامش کردی این حرف‌ها رو نداشته باشه، اما دلم لک زده بود براش.برای یه فکر از فشار دستهای استخونی رها شده...!

مویم را شانه میزنم

جرقه میپراکند

از عشق

"ماتسوداکیومی"

گریه‌های منو دیدی؟ندیدی؟بی صداس.یعنی میخوام بگم تو بدترین از دست دادنا هم صدام درنیومد،بعدا نهایت میافتم یه گوشه و از دست درد به خودم میپیچم! یعنی میخوام بگم یکی بود بهم میگفت لعنتی بلند گریه کن سکته میکنی، شده دل شکستنو سرم و انداختم زیر، صورتمو قایم کردن لای کتاب ،پشت عینک آفتابی قایم شدم و اشک ریختم و طرف نفهمید.میخوام بپرسم تو این مدت چطور منو شناخت که اولین قطره اشکمو غافلگیر میکنه؟میخوام بپرسم از کجا سرو کله‌ش پیدا شد؟
 "دستات چرا اینقدر آشنان، هوم؟غریبه؟"

اینهمه گونه‌گون 

و همواره در تغییر

-عشق

"بونچو"

امشب دوباره زنده شدم، رسیدم خونه صورت مامان رو بوسیدم و با لودگی گفتم هالو،گوته ناخت! نشستم پیش بابا و با مسخرگی گفتم دندونم درد میکنه،چرا بهم توجه نمیکنی بهتر شم؟ خندید و گفت جنا ولت کردن بالاخره؟
آره بابا ،جنا ولم کردن.
فردا باید اتاق رو از این وضع دربیارم،شنبه برم برای تولد پریسا کادو بگیرم،بشینم فکر کنم برای مهمونم ناهار چی درست کنم،مجله‌ی نخونده‌ی کرگدن رو ورق بزنم، امتحان کنم ببینم طراحی صورت آدری هیپبورن از دستم برمیاد؟تموم زورمو بزنم از پس تلفظای لغات جدید بربیام،درسای جلسه‌ی قبل رو پاکنویس کنم و باقی هفته دوستت داشته باشم.

+عنوان از "مایوزومی مادوکا" که به همراه باقی هایکو‌های این پست از کتاب "هایکو‌های عاشقانه-الن کامینگز" آمده:)
نسیم
و باقیِ هفته دوستت داشته باشم ...
:) 
پس این زندگی به چه دردی میخوره:)؟
دریا
گریه های بی صدا ... 
منم همیشه بی صدا گریه میکنم طوری که نفر بغلیم هم دیر میفهمه شاید تو عمرم فقط دوبار بوده که بلند بلند گریه کردم 
باز کی ناراحتت کرده برم ارواحشو بیارم جلو چشش سی دااااش 😤😤
.
زندگی ادامه داره جریان داره چه خوب که دوباره به جریان انداختیش از این بابت خیلی خوشحالم :-))))))
.
کافه کتاب آرامش رهایی سبکی کلمات کلیدی بند اول 
از این حالتایم آرزوست 😍😁🌸

فک کنم گریه ی بلند من برمیگرده به ۸ سال پیش مثلا. ببین به کجا رسیده بودم که هم گریه میکردم، هم جیغ میزدم هم به خدا بدو بیراه میگفتم:))

:))))نه بابا داشتم فیلم میدیدم احساساتی شدم=))

:)) اره، نباید از قطارش جا موند...منتظرمون نمیمونه:)


^ـ^ کلی حالتای بهتر و جذاب تر و پر از ارامش♥ـ♥
سولانژ ...
الان که این پست قشنگ و دلنشینتو خوندم ساعت پنج و پانزده دقیقه صبحه ... بیخوابی و دندون درد زده به سرم ... خیلی به دلم نشست مخصوصا که یجاهایی چقدر شبیه همیم ... هایکوهات هم خیلی میدوستم . درجه یک بودن واقعا ... مقسی که کتابشو معرفی کردی و یادم انداختی منم باید کرگدنو ورق بزنم :-D ... و مقسی که می نویسی و انقدر روون و ساده و دلچسب .... :-*
چقدر حس خوب گرفتم از کامنتت سولانژ عزیز
توی جملاتت چیزی که خیلی برام ملموسه آرامشه:)
و مرسی از لطفی که داشتی^ـ^
صخره .
حاضر
ماچ:*
هانی هستم
یک قهوه‌ی دیروقت
وسطِ
یک کافه‌ی شلوغ!

اینم هایکو بودا!
فک کنم نیم جمله ی دیگه کم داشته باشه:))
اصن استعدادشو ندارم وگرنه خوب میشد:(
=))
یک پری
هایکوها عالی بودن،مرسی از پیشنهاد :)
خواهش میکنم پری جانممم:)
خوشحالم دوست داشتی
زمرد .🌹
چقدر ذهنت مشوشه

آدم با نوشتن آروم میشه مخصوصا پاک نویس نشده بعد یادت میره:) ی لذت سبکی نابی داره:)
خیلی خیلی! و هرچقدر مشوش تر ، ساکت تر:)) 

من خیلی با دوستام حرف میزنم، این یه نعمته که خدا بهم دادشون و خالی میشم اینطوری :) 
میم _
په خوبه که با ادمها با زندگی اشتی کردی ^_^
همیشه اشتی باشی باهاشون ^_^
^ـ^ گاهی آدم میره تو غارش
مهم اینه که بتونیم برگردیم و آدمامونو در آغوش بگیریم:))))
دختر آشوب
اینکه بری و کافه و با خودت خلوت کنی بشینی برای خودت شعر بخونی واقعا حس خوبیه
به نظرم هر ماه بهش نیاز داریم، یکم خلوت کردن و ریلکس بودن به روش خودمون. بدون اینکه مجبور باشیم حرف بزنیم:))
رستاک :)
خوشالم که حالت خوبه!
خدا خیرش بده این غریبه ی آشنارو:))
:))))) خوشحال میشم میبینم اسمت رو تو نظرات:))
رسول
عنوانه ... چه تخیل برانگیزه ! :)))
خیلییییی! خودش تو سه خط در باغ نشون داده، مثه قدر چند صفحه درباره ش فکر و خیال کرد:))
یاسی ترین
به‌بهههه میبینم که موجی از حال خوش همه‌مان را در برگرفته :)
خیلی قشنگ نوشتی :* 
وای که چقدر دلم میخواست تو اون کافه باشم

حال خوش ، خوشتر شد فهمیدم مشترکه این حال:)

خجالتم نده، نوشته های من کجا، قشنگ نوشتنات کجا^ـ^

دفعه ی دیگه که اومدی تهران بریم کافه؟^ـ^
یاسی ترین
آره آره حتمن :)
چه افتخاری اصن ^____^
من هفته آینده تهرانم 
شما برنامه‌ریزی کنین من بچه بغل حاضرم :))
^ــــــــــ^ از هم‌اکنون ذوق زده ام
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan