با اینکه چند وقته نوشتن از معمولی‌ترین رخدادها تا تا درونی ترین احساساتم از توانم خارج شده،اینکه کلمات یاری نمیکنند و پنل سفید توی ذوق میزنه باز هم اونقدر قوی نیستن که جلوی نوشتن امشب رو بگیرن.با هر ضرب و زوری شده باید بنویسم که سبک شدم.
بنویسم که بار سنگین چند ماهه‌ رو یک جایی بین شلوغی‌های این شهر جا گذاشتم و خودم هم نفهمیدم کی و کجا! 
داشتم برمیگشتم که دیدم سبکم، رها، رها ، رها.
راهم رو کج کردم به سمت کتاب فروشی، گیج و منگ بین قفسه‌ها راه رفتم و کتابها رو ورق زدم، حالا به جای هرفکر خوشایند و ناخوشایند کلمات رو میدیدم.یک کتاب از نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی پریسا خریدم، پیام دادم ببینمت؟ دعوت رسمی رو به صرف ناهار قبول میکنی؟
با زندگی،با آدم‌هام آشتی کردم.
خودم رو انداختم روی یکی از نیمکتهای پاساژ، نگاه میکردم و میشنیدم! شاید اگر عابرهای پرشتاب کمی دقت میکردن، شبیه کسی به نظر میومدم که خبر شکه کننده ای شنیده، احتمال خبر بد هم بیشتر! اما من فقط متعجب بودم، از این سبکی فراموش شده، از این آرامش.
پشت در کافه‌ی همیشگی هی راه رفتم، شب شده بود اما من همون میز ته سالن رو میخواستم، رو به میزهای کافه، منتظر موندم تا خالی شد.
انتظار ارزشش رو داشت،بیخیال بنشینی، هایکو‌های ژاپنی بخونی و با بارها تکرار کردن هر کدومشون به رفت و آمد مردم از پشت شیشه خیره بشی.
شاید اینها فوقِ ساده باشن، شاید یک قهوه‌ی دیر وقت توی یه کافه‌ی شلوغ ، با کتاب شعری که یک ساعته تمامش کردی این حرف‌ها رو نداشته باشه، اما دلم لک زده بود براش.برای یه فکر از فشار دستهای استخونی رها شده...!

مویم را شانه میزنم

جرقه میپراکند

از عشق

"ماتسوداکیومی"

گریه‌های منو دیدی؟ندیدی؟بی صداس.یعنی میخوام بگم تو بدترین از دست دادنا هم صدام درنیومد،بعدا نهایت میافتم یه گوشه و از دست درد به خودم میپیچم! یعنی میخوام بگم یکی بود بهم میگفت لعنتی بلند گریه کن سکته میکنی، شده دل شکستنو سرم و انداختم زیر، صورتمو قایم کردن لای کتاب ،پشت عینک آفتابی قایم شدم و اشک ریختم و طرف نفهمید.میخوام بپرسم تو این مدت چطور منو شناخت که اولین قطره اشکمو غافلگیر میکنه؟میخوام بپرسم از کجا سرو کله‌ش پیدا شد؟
 "دستات چرا اینقدر آشنان، هوم؟غریبه؟"

اینهمه گونه‌گون 

و همواره در تغییر

-عشق

"بونچو"

امشب دوباره زنده شدم، رسیدم خونه صورت مامان رو بوسیدم و با لودگی گفتم هالو،گوته ناخت! نشستم پیش بابا و با مسخرگی گفتم دندونم درد میکنه،چرا بهم توجه نمیکنی بهتر شم؟ خندید و گفت جنا ولت کردن بالاخره؟
آره بابا ،جنا ولم کردن.
فردا باید اتاق رو از این وضع دربیارم،شنبه برم برای تولد پریسا کادو بگیرم،بشینم فکر کنم برای مهمونم ناهار چی درست کنم،مجله‌ی نخونده‌ی کرگدن رو ورق بزنم، امتحان کنم ببینم طراحی صورت آدری هیپبورن از دستم برمیاد؟تموم زورمو بزنم از پس تلفظای لغات جدید بربیام،درسای جلسه‌ی قبل رو پاکنویس کنم و باقی هفته دوستت داشته باشم.

+عنوان از "مایوزومی مادوکا" که به همراه باقی هایکو‌های این پست از کتاب "هایکو‌های عاشقانه-الن کامینگز" آمده:)