Nothing left to do

  • ۱۹:۱۷
خیلی پست اونورتر اومدم با یه دیالوگ از فیلمی گفتم، بعضی تجربه‌ها هست که DNA  آدم رو هم تغییر میدن! خواستم دوباره روش تاکید کنم! 
میدونی، من خیلی نرمال‌تر از این حرفا بودم.من یه زمانی جسارت اینو داشتم برم به آدمی بگم چرا که نه، به خاطر من دلت رو به دریا بزن! 
ولی خب، آدم اشتباهی رو پیدا کرده بودم.همین شده که الان خیلی دورتر میشینم، به صدای موجا گوش میدم.
همه چیز خیلی عجیب و پیچیده شده.همین منِ از آب ترسیده،احساساتی رو تجربه میکنم که فکر میکردم برای همیشه از بین رفتن.سنسورهای قلبم فعالن اما یه عقل بدبین و شکاک و سخت گیر یادگاری روزای سخته. 
حالا به جای قلب پذیرای همیشه، این سرپرست سختگیر مسئولیت محافظت از منو به عهده گرفته.با بدترین احتمالای ممکن پیش میره، با بی اعتمادی و شکاکی، با گاردهای بسته... و جمله‌ی طلاییش اینه که نهایتا غافلگیر نمیشی،اگه بهتر شد که فبها، اگر نه هرچی شد تو بدترش رو پیش بینی میکردی پس بازم جای امیدواری میمونه! 
تا اینجاش همه چیز خوبه، وقتی حس میکنی افسار همه چیز دست خودته.گاهی پیش میاد به آینه پناه میبرم، و به راسخ‌ترین قیافه ای که از خودم سراغ دارم نگاه میکنم و یه سری جملات همیشگی رو مثل یه ورد تکرار میکنم و با یاداوری اینکه همه چیز موقته قدرت میگیرم.
اما شب که چشمات گرم شدن و آماده ی خواب شدی، صبح که واسه شروع دوباره چشم باز میکنی، وسط کلاس وقتی حواست پرت منظره‌ی غروب خورشید از بالای ساختمونای شهر میشه، وقتی دستت رو گرفته، وقتی پیامی میخونی که ناخوداگاهت منتظرش بود، وقتی ... وقتی ... وقتی ... 
در بی دفاع ترین قالب خودت، میگی کاش همه چیز یه جور دیگه ای بود،حتی خودت! 
همه چیز جور عجیبیه، مثل وقتی که برای نیم ساعت دیدن، پشت چراغ قرمزی که چند ثانیه وقت اضافه‌تر میده ذوق میکنه ،موقعی که برای برگشت از کلاس زبانی اومده دنبالم که میدونه برای چی دارم میرم!


Let’s be alone together
Let’s see if we’re that strong
Yeah let’s do something crazy
something absolutely wrong
while we’re waiting
for the miracle, for the miracle to come

...Nothing left to do

When you’ve fallen on the highway
and you’re lying in the rain
and they ask you how you’re doing
of course you’ll say you can’t complain 
If you’re squeezed for information
that’s when you’ve got to play it dumb
You just say you’re out there waiting
for the miracle, for the miracle to come

* کوهن♥


صخره .
من به قربان فوران احساسات و کمی سردرگمیت رفیق
منو نگا؟ هر چی بشه از پس همه چی بر میای. 
اون ادم راسخ توی اینه رو دوستدارم.مطمعنم پشتت وامیسته
به نظرم ترس و محافظه کار بودن اونقدرام بد نیست:) در  حقیقت بیکاز سامان الویز گوعینگ تو فاک می 
عادت کردم به اینکه دل یه وری بکشه 
مغز یه ور دیگه:) 
کاش میشد ادما باهم همراه شن 
فقط همراه شن 
تا هر کجا که شد 
تا هر کجا که پا اجازه ی رفتن داد 
موندنی میمونه 
رفتنی میره
دلتو با این قرص کن
موهاتو،خودتو،دلتو بسپر دست باد 
ولی؛ طوفان نه!
±ماچ یو دردونه رفیق
کمی بیش از کمی البته:))) خدا نکنههههه♥
فک کنم سامان درون پیدا کردم صخی! همین رو کم داشتم واقعا=))

وسط این بکش بکش، از وسط نصف نشیم صلوات....!:))


اره ، همراهی.
ولی کی جواب دل وابسته رو میده بعدا:)! لابد سامانِ درون=)) :دی

ماچ یو بک نارنجی:*
صخره .
چرا فکر میکنم خیلی وقته پای پست کسی رمان ننوشتم؟:) درست فکر میکنم؟:)
بله بله، این اواخر که حاضری میزدی=))
همین که باشی کافیه:) ولی چقدر عشق میکنم با این رمانات ♥
صخره .
اون جمله که میگه بعضی تجربه ها DNA ادمو عوض میکنن
الان با همه وجود میفهممش
دقیقا
منم
بهار پاتریکیان D:
کاملا درک می‌کنم.. 
عررررررر عرررررررر عررررررر
ضجه ی حضار:((
این طرف دستمال کاغذی کم اومد برسونین -ـ-=))
بهار پاتریکیان D:
دی ان ای منم عوض شده یاسی، 
یَک آدم گوهی شدم بیا و ببین! :||||
فک کنم پروسه ی سخت و دهن صاف کن بزرگ شدنه که داره لهمون میکنه:)))))) ولی خب ، مطمئن باش بهترینی ^ـ^
shirin __
ببند 
اقا هیچی به ذهنم نرسید دیگه 
دیگه کلی حرف نهفتست تو همین
وا! واسه چی ببندم؟ اصن چرا شاکی هستی:))
نی لو
یاسی من زندگی.خودمو خیلی ورق زدم این چند وقت, راستشو بخوای همه چیزززز 100% برعکس اونی که فکر میکردم پیش رفت, (نه حالا فقط تو قضیه احساسی و اینا) مثال میزنم برات من بی کنکور میتونستم اشد بخونم خودم نخواستم چون خییییلی مطمئن بودم بمیرم بمونم نمیخونمش الان دارم کتاب میگیرم واسه ارشد خوندن!!! البته برای یه رشته دیگه
خلاصه اینو میگم بت, خیلی وقتا اونی نمیشه که فکر میکردیم بشه, خیلی وقتا یه جوری زتدگی میچرخونمون نمیفهمیم از کجا چرخیدی... 
سخت نگیر, ببین چی پیش میاد... اگه دستتو میگیره حالت خوبه تو لحظه زندگی کن و زیاد فکر نکن به اینده... بهترینا برات اتفاق میفته :) صبر کن فقط...
خیلی خوب میفهمم چی میگی نیلو
ما نهایتا بتونیم برنامه ریزی داشته باشیم، ولی نمیشه انتظار داشت همه چیز طبق پلن ما پیش بره
راه درست اینه که خودتو بدی دست جریان جاری زندگی، تا چه پیش آید:)
فقط کاش اخرش خوب باشه
محمود دوم
با اینکه خودم خیلی تجربه های بدی داشتم و دورانی بوده که هفته هفته تو اتاق میموندم و در و بسته بودم رو همه و مریض شده بودم اما بازم اهل اعتماد کردنم، چون حس خوبش می ارزه به حس بدش، تازه تو اون حس بدشم میشه درسهای بزرگی پیدا کرد ... یجورایی آدم بزرگ میشه
اهل اعتماد کردن...
چقدر قشنگ بود این ترکیب، یاد شازده کوچولو و روباه افتادم:)
لیمو جیم
یه روزی میگفتم هیچوقت ب هیچکس اجازه نمیدم احساسات قشنگ و نابمو ک اینقدر ظریفن ازم بگیره 
الان سخت تر از سنگن! و فقط 18 سالمه:/ 
یه چیزایی غیر قابل پیشگیری هستن
مثله همین بزرگ شدن:)
صخره .
دستمال کاغذی را در دست یاس و حژعاغا فرو میکند
:)))))))))) دستت درد نکنه
زمرد .🌹
این نیز بگذرد:))

غروب جمعه رو از طرف منم نگاه کن:)))

برای چی داری میری D:
میگذرد:))


:)))))))))))) چشممم


:)) خدا داند واقعا
صخره .
یاسی
از من میشنوی سامان درونت رو تو نطفه خفه کن
دهنتو صاف میکنه:|
رفیق به این خوبی:)
shirin __
شاکی نیستم قربونت برم 
♡♡♡♡♡♡
جیجین جانمممم:) ^ـ^
رسول
نه بی عقل و منطق میشه زندگی کرد ، نه بی قلب و احساس زندگی کردن به دردی میخوره :/ ... کاش روی پیشونی آدم یه درجه ای داشت قشنگ میذاشتیمش رو 50-50 یه عمر راحت بودیم...
وای! چقدر خوب بود این! بزرگ ترین باگ خلقتمونه! :/
دخترآشوب
همیشه یه حسی باهامه که تو اوج امیدواری نا امیدم می کنه:(
اگه اینم.....سرم پر از اگه اینم هایی که آخرش دیوونه ام می کنن
منم خیلی درگیرشم، و دارم تلاش میکنم بیخیالش بشم، بیخیال اون ناامیدی که بسته به آینده س، یا دیگه دست من نیست
بذار ببینیم چی میشه و سر موقع‌ خودش ناامید شیم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan