فریاد زیر آب

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب

میخواستم برچسب بزنم #ازــ‌زندگی، اما محدودیت تعداد موضوعات بیان اجازه نداد حالا از من عنوان هم میخواهد! بی چشم و رو

/ بازدید : ۵۸

تنفس درخت پر از بوی تاریکی است

اما نباید از غبار پا در هوای ظلمت بترسیم

راه راه است

اشتباه نکنید

هرکسی که خیره به سرشاخه ای شد

نه به دسته ی تبر می‌اندیشد

نه به هیزم زمستانی

زندگی

چیز دیگریست،

البته اگر بگذارند از دوست داشتن خویش نترسیم

 

به من بگو-صفحه‌ی ۴۴-کتاب انیس آخر این هفته می‌آید-سید علی صالحی

 

خیلی وقت است که یاد گرفتم دست از سر خودم بردارم، خودم اگر دلش خواست کتاب‌های نخوانده اش را ورق میزند، فیلم میبیند، کارهای عقب مانده اش را انجام میدهد، وبلاگ مینویسد، اگر هم دلش نخواست یک گوشه ای مینشیند، بالاخره رفیقی برای حرف، خلوتی، چیزی پیدا میکند و میگذراند، تا اوضاع تغییر کند.

بعد خواندن شعر بالا،دلم خواست بنویسم.روی تخت دراز کشیده بودم که حس کردم چقدر دلم برای نقاشی تنگ شده.نیروی محرکه ی همیشگی برای منی که آدم از این شاخه به آن شاخه پریدنم! هربار به سرم زده چیزی را امتحان کنم، از ورزش‌های موقتی و متنوع، تا موسیقی، زبان، هرچه... اما چیزی که همیشه من را به زندگی برگردانده ، دلتنگم کرده، و کنار گذاشتنی نیست همین دنیای طرح و رنگ است.به استاد پیامی دادم و گفتم میخواهم سیاه قلم را امتحان کنم.پرسید پرتره، طبیعت، یا طبیعت بی جان؟

و موضوع مورد علاقه‌ی همیشگی من آدم ها هستند،آدم هایی که به نقاشی قصه میدهند، فیگورها، نگاه‌ها،نفس های ثبت شده در لحظه!

حتی با تصمیم به بازگشت هم حس میکنم آدم مفیدتری هستم، برای زندگی خودم لااقل، خلق کردن احساس زیبای خودخواهانه‌ای است که شاید خالق بزرگ برایش دست به چنین افتضاح قشنگی زد.

گفتم قشنگ،انگار هنوز به طور کامل ناامید نشده‌ام.نه تا وقتی که صداها، رنگ‌ها و آدم‌های خوب پیدا میشود.

نه تا وقتی که بین این سخیف‌‌خوانی‌ها گاهی صدای سمفونی‌های بتهوون به گوش میرسد و سبز و نیلی و سفید هم هست، و خانواده، یا همین رفقا!

امروز داشتم فکر میکردم، من هرچقدر هم بدبیاری آورده باشم،نمیتوانم خیلی ناله و شکوه کنم چون خیلی بیشتر از ظرفیت یک آدم دوست دارم، دوست خوب.

نعمت بزرگی است که حرف توی دلت نماند، که کسی باشد خوشی و ناخوشی را حتی از راه دور بریزی داخل صفحه‌ی چتش و صبور باشد، همدل باشد، مرهم باشد، به قول سید "غریب نیست، اما من او را هرگز ندیده ام".و دوستانی که بودنشان را آمد و رفت اینهمه سال گزندی نرسانده، دوستی های طولانی.

دوستی که صبح بیدار شوی ، حالت را پرسیده باشد، عجیب است اما پیام داده و تمام کارش این بوده بگوید صبح بخیر! دوستانی که حالشان را بپرسم، نه از سر وظیفه، که از مهم بودن حالشان برایم.

فردا، پس فردا ، یا هفته‌ی بعدی شاید بیایم اینجا بنویسم تف به گور تمام روزهای سال ، و سر تا ته این زندگی، اما در این لحظه چقدر احساس خوشبختی میکنم...

تا تاریک شدن هوا صد صفحه شعر خواندم و حالا نشسته ام زیر پنجره و با خوش بینی مضحکی گاهی به آسمان تیره نگاه میکنم که شاید یک شهاب از آن بارش چندین شهابی که گوینده خبر گفت به چشمم بیاید. دستم را میکشم روی سطح میزی که حدس میزنم آخرین بار آنجا پرتش کردم.سردیش را حس میکنم.دوست دارم رهاتر باشم، خوشحالتر، بهتر. دوست دارم با بد و خوبم در صلح باشم.به این چیزها فکر میکنم و سیگاری روشن.

چرا گفتم؟ چون چند روزی فکرم مشغولش است، که چرا تمام سعیم میکنم اینجا اشاره‌ای نشود.چند دلیل داشتم، یک اینکه چیز خوبی نیست، ضررهایش و آن تصاویر کپک زده ی شش‌ها هم راست است،و به جوگیرترین حال ممکن نمیخواستم قدمی برای اشاعه‌اش برداشته باشم حتی در این وبلاگ جمع و جور چند نفره، اما مگر نه اینکه هممان عقل داریم و اختیار؟ و دوم اینکه از این ژست‌های شوآف طور بعضی‌ها که زیاد دیده‌ایم هم خوشم نمی‌آید،میشود از هم تشخیصشان داد.اما بعد یک شب اتفاقی افتاد که دیدم بعله، من با تمام گهرپراکنی‌های فمنیستیم کلکسیون"چون دختری‌"های زیادی جمع کرده‌ام که پشیزی ارزشی برای خودم ندارند اما اینکه جامعه بپذیرد یا نپذیرد مسئله شده. در نتیجه بله، این منم، و اینجا تمام سعی‌ام بر این است که خودم را بدون سانسور دوست داشته باشم.

و در نهایت اینکه خدایا، به قول یکی از این سلبریتی‌های سینمایی، از فردا به وقت من هم برکت بده .مرسی

 

 

۱۰
Je sus
۲۱ مرداد ۰۱:۰۷
آشنایی بیشتر و انس با سیدعلی صالحی یکی از ارمغان های دوستی با تو بود برای من.

خیلی خوبه که لحظه رو غنیمت میشمری و خوبتر اینکه بهانه ای داری مثل نقاشی برای حال بهتر داشتن و از اون خوبتر داشتن رفقای زلال که غنیمتیه برای هرکس.

در مورد سیگار این حرف ها رو از همه ی دوستانی که دختر بودند و سیگار می کشیدند شنیدم. که چقدر نگاه ها مزخرفه. واقعا من نمی فهمم چه فرقی می کنه بین زن و مرد توی سیگار کشیدن, واقعا نمی فهمم. هرچند باید اعتراف کنم دیدن بارها سیگار کشیدن یک دختر توی تراس خونه شون و اون ژست یک دست به سینه و یک دست به سیگارش باعث شد من سیگاری بشم!
پاسخ :
خیلی هم عالی

این بهانه ها هستن، باید پیداشون کرد.برای همه هم متفاوته

اره متاسفانه، این فرهنگ تا بیاد پیشرفت کنه با استخونامونم پوسیده زیر خاک
مرد پاییزی
۲۱ مرداد ۰۳:۴۱
نقاشی جزو معدود چیزهای خیلی خوب این دنیای لعنتی هست. :) 

با نقاشی و موسیقی و آواز هست که میشه این دنیا رو تحمل کرد. 
پاسخ :
:) خیلی خیلی خیلی موافقم
صخره .
۲۱ مرداد ۰۹:۱۴
احساس میکنم هزارسال بود ازت پست اینجوری نخونده بودم
چه چسبید! سر صبح
پاسخ :
:)))) نوش جان 
منم حس کردم خیلی وقت از این پستا نداشتم:))
دریا
۲۱ مرداد ۰۹:۲۳
چقدر خوب بود این پست احساس رهایی تو موج میزد :-)
چند وقتی بود که سر نزده بودم و یهو با این پست مواجه شدم خیلی خوب بود 
شاید بهترین شانسی که من تو زندگیم آوردم پیدا کردن دوستایی بود که واقعین و خط زدن و دوری از کسانی که میتونن بهم آسیب برسونن 
داشتن دوست خوب از بزرگ ترین نعمت هاست و چه خوب که اینا رو داریم :-)))
از بهترین قسمتای صحبت های من و دوستم اینه که هر چند وقت یه بار کل بدبختیای زندگی رو میگیم و باهم بهش فحش میدیم وتهش کلی میخندیم به کار خودمون خیلی خوبه یعنی =-))))

پاسخ :
:) اره نبووووووودی 
خودم هم یلی کمتر میومدم ، یعنی نمیتونستم بنویسم. بعد دیگه کلی حالم خوب شد با نوشتنش، یه جور تخلیه حسی-روانی :))

خوش شانسی واقعا:)

=)) اصن همیشه یکی باید باشه با هم به ریش دنیا بخندیم
میم _
۲۱ مرداد ۱۲:۵۳
سعی‌ام بر این است که خودم را بدون سانسور دوست داشته باشم..
اقا ابن خیلی مهمه تو زندگیا،یعنی خیلی!!
پاسخ :
خیلی! خیلی چیزا رو هم تحت شعاع قرار میده واقعا
کاش یادمون نره
مرد پاییزی
۲۱ مرداد ۲۳:۱۵
آدم باید گاهی دست از سر خودش برداره ... اجازه بده تا روحش نفسی تازه کنه ... 
گاهی ما خودمون از همه بیشتر به خودمون سخت می‌گیریم ... 
پاسخ :
واقعا همینطوره
من که گاهی از یه نامادری سخت گیر هم واسه خودم بدتر میشم:))
یاسی ترین
۲۲ مرداد ۱۲:۲۰
چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا ... ری‌را! 
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت 
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو. 
گفتی بنویس 
من شمال زاده شدم 
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام. 

پاسخ :
وای وای... ♥

تمام دریاهای جنوب را من گریسته‌ام!:)


مرسی یاسی‌ترین^ـ^♥♥♥
دریا
۲۲ مرداد ۱۲:۳۸
آره باااید باشه اصن 😍
اگه خوش شانس نبودم که تو رو پیدا نمی کردم 😍😍=-)))))
پاسخ :
دقیقا منم همینطوررررررررر
اخه دوست هم اینقدر ماااااااااااااااه؟ ♥♥ :*
** دریا **
۲۳ مرداد ۱۵:۱۰
💗💗😘😘😍🌸
پاسخ :
:)
رسول
۲۴ مرداد ۲۲:۳۱
خیلی خوب گفتی اون قسمت آخرو از سیگار و فمینیسم. من هیچوقت از طرفداری سیگار نبودم ( به جز یه چند روزی تو هفت هشت سالگیم :/ دی: ) اما هرکسی زندگی خودشو داره با احساسات و فکرها و نهایتا تصمیم های خودش.
دور ریختن کلیشه هایی که از سالها پیش توی ذهن های ما فرور رفته گاهی خیلی سخته... اما بلاگ؟ آدم تو بلاگ خودش هم نتونه یه سیگار بکشه؟! والله روا نیس! :))) دی:
پاسخ :
:)))))))))))  یعنی فقط دو جلمه اخر=)) 
مرسی مرسی ^ـ^بی نهایت تشکر از حرفای خوبی که شنیدنش خوشانیده:دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان