فریاد زیر آب

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب

چیزی نمانده، چند روز و یک شهریور

/ بازدید : ۴۵

+چشمانم را باز کردم و روی تخت غلتی زدم.ساعت نشان میداد از چیزی که باید بیشتر خوابیده بودم ولی انگیزه‌ای برای کندن از رخت خواب نداشتم.بعد یک رب پهلو به پهلو شدن‌ها تنها چیزی که مجابم کرد بلند شوم یادآوری این بود که یک بستنی مگنوم گُلد در فریزر دارم.یک بستنی شکلاتی تنها بهانه برای تحرک، به نظر خودم که اصلا اوضاع خوبی نیست!

با خودم فکر کردم بالاخره تابستان از پس چند کاری که خیلی وقت بود توی لیست برنامه‌هایم خط نمیخوردند برآمدم، اما باز یک چیزی این وسط میلنگد.وظیفه وار به کارهایم میرسم،و تمام هفته خودم را به زور از طرفی به طرف دیگر میکشم و باقی وقتم را منتظرم تا به مهلت وظیفه‌ی بعدی برسم! این وسط تمام زمان‌هایم سوخته، تمامش کسالت محض  است.بیکارم و زمان برای هیچ کاری ندارم.یک پارادوکس خسته کننده...

یک هفته شده تصمیم دارم باشگاه بروم،امشب هم برای فردا مصمم هستم اما این خورشید لعنتی که دربیاید، ذره ذره اراده و انرژی من را میمکد و پوسته ی خالی باقی میگذارد که ترجیح میدهد زیر باد کولر لای پتو بپیچد و تمام روز در اتاقی با پرده‌های کشیده سریال ببیند. 


+ممکن است بارها از کنار کسی رد شد و ندید،روی پاگرد پله‌ها به چشم‌های کسی نگاه کرد بی آنکه هیچ چیز غیر طبیعی به نظر برسد.میشود حتی هم کلام شد و در خاطر نماند.اما کسی چه میداند که روزها ، یا سالها بعد همه چیز به طرز عجیبی برعکس نشود.


+واقعا میروید شعرهای علی سلطانی و عرفان پاکزاد و امثالهم را میخوانید؟ لااقل برای ما نفرستید ما همینطوری حالمان ناخوش است!  

سالها بعد در کتاب‌ها مینویسند و مردمانی بودند که با حجم عظیمی از جفنگ گویی‌ها به اسم شعر ، کمر ادبیات پارسی را شکستند!

جفنگیاتشان را با اسم سیمین بهبهانی و صادق هدایت شیر میکردند و اشعار سعدی و حافظ کپشن عکسهای پیتزا و پنیر و چلوکباب سلطانیشان بود.



+دست‌های تو انگار

پرچم‌های صلح‌اند
بر خرابه‌ی روزهای من
که جز نشانه‌ای از گنج‌ها در او باقی نیست

"شمس لنگرودی"



+تو همیشه شادی ،همیشه میخندی، چشم‌های تو نگاهم را که غافلگیر میکند  همیشه چشمک شوخی در آستین دارند.

به چراغ‌های روبه رو خیره میشوی و میگویی آدم‌ها دنیا را دوست ندارند،مگر اینکه کسی بیاید که کنارش بشود قدری‌ آرامش داشت و دل گرم بود.

نگاهت میکنم،حالا غم درون چشمانت را میشد دید،مثل مچی که باز شده، مثل اتاق مرموزی پشت درهای همیشه بسته.میخندی و میپرسی تو اینطور نیستی نه؟حال تو همیشه خوب بوده...

میخندم و میگویم تحمل زندگی گاهی سخت است...

،

کسی باید باشد، به قول فروغ،کسی که مثل هیچکس نیست.



+یک لاک زرد زده‌ام.به نظر خودم یک لاک زرد خورشیدی‌ رنگ است.مرا یاد تابستان میاندازد.یک تابستان گرم و آرام.بیشتر شبیه تابستان‌های کتاب بابا لنگ دراز .رنگ تعطیلات تابستانی جودی در مزرعه‌ی آقای جرویس پندلتون! با یک مزرعه  و یک اتاق زیر شیروانی و نان و مربای محلی و دو سه نفر آدم ساده و مهربان.

لاک زرد خورشیدی‌ام مرا کمی از این تابستان گرم و شلوغ پر از ترافیک تهران نجات میدهد، قدر چند ثانیه افتادن نگاهم به دست‌ها،وقتی ظرف میشورم، در تاکسی را باز میکنم یا باقیِ پول شیر را از آقای فروشنده میگیرم.



۱۱
یک پری
۲۸ مرداد ۲۲:۴۴
کاش جودی بودم و ساعت‌ها از پنجره‌ی همون اتاقک زیرشیروانی به مزرعه زل می‌زدم.
پاسخ :
کاش میشد پری، یه فانتزی دوست داشتنیه:))
Je sus
۲۸ مرداد ۲۳:۰۰
واقعا هر حرفی بنویسم پای این پست در مقابل نوشته ت جفنگیاتی بیش محسوب نمی شه...

این روزهات قطعا پخته ترت دارن می کنن. مثالش همین متنت که از قبلی ها هم شیواتر و خاص تر بودند. همین نیمه ی پر لیوان رو نگاه کن تا ساده تر بشه, هرچند اگه برای روزمرگی چاره ای پیدا کردی به منم بگو...
پاسخ :
ممنونم از لطفت
خیلی ممنون :) 

امیدوارم همینطور باشه
صخره .
۲۸ مرداد ۲۳:۲۳
و دلش میخواهد جای لاک نارنجی اش با لاک زردی عوض شود ادم انقدر خوب توصیف میکنه مگه؟:)
پاسخ :
الان فهمیدم لاک نارنجی ندارم:/
لیمو جیم
۲۹ مرداد ۰۱:۴۶
 اون لاک زرد و توصیفش عالی بود*____* 
هیچی خواب نمیشهههه:))
پاسخ :
مرسی که خوندی لیمو جانممممم 


:)) وای دقیقا! هیجی :))
یاسی ترین
۲۹ مرداد ۰۳:۱۰
ظاهرا برخی ویژگی‌ها، خصیصه‌های ذاتیِ ماست؛ خواهرم تلاشت ستودنیست لکن اینگونه تصور میشود که تو نیز چون ما، از جماعت یواشان و خزندگان و فراخانی :) حالشو ببر خوبه که فعالیت هم میکنی اما به ذات خودت کار نداشته باش، خسته‌اس طفلی!!

لاک زرد^____^
پاسخ :
یعنی اصلش همینه و همیشه همینطوری میمونه؟:))
کاش حداقل میدش از همین خستگی لذت برد ، ولی یه چیزی درونم میل به مفیدتر بودن داره :/ 

انقده خوبه^ـ^ :دی
مرد پاییزی
۲۹ مرداد ۰۹:۵۸
جفنگ‌های ادیبانه یا جفنگیات ادبی ... 
پاسخ :
هر دو حتی 
یاسی ترین
۲۹ مرداد ۱۱:۳۲
آره خوب ما با اونی که شش صبح پا میشه تا شب صدجور کار کرده فرق داریم :)) 
کارای مفیدتو نشسته انجام بده!!
پاسخ :
=))))))عاشقتم 
اره اینم میشه. نشسته درس خوندن از مصیبتش کم میکنه یعنی؟:دی یا نشسته ورزش کردن چی میتونه باشه =))
میم _
۲۹ مرداد ۱۲:۴۸
این ورزش کردن و باشگاه رفتن بقط همون اولش سخته که پاشی بری انجامش بدی که خوب علت کافی برای شکست تو این زمینه هم هست :/
پاسخ :
هم شروعش سخته، 
هم بعد از مدتی ، تداومش :(
صخره .
۲۹ مرداد ۲۱:۳۸
یاسی من با پستت فهمیدم لاک زرد ندارم! بیا شیر کنیم باهم:-D:-D
پاسخ :
قبولههه ! بعدا مقایسه هم کنیم من بقیه کمبود رنگامو بفهمم=))
یاسی ترین
۰۱ شهریور ۰۰:۱۸
مگه نشسته هم میشه درس خوند؟
من همیشه دراز کشیده درس خوندم :))))

پاسخ :
من خوابیده درس بخونم، پاراگراف دوم خوابم:/ =))
دخترآشوب
۰۹ شهریور ۱۲:۳۲
هوس کردم برم دنبال کتاب بابا لنگ دراز:)
پاسخ :
تکراری نمیشه اصلا:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان