گیرنده شناخته نشد

  • ۱۱:۲۹

گیرنده شناخته نشد اولین و مشهورترین کتاب کاترین کرسمن تیلور به بیش از بیست زمان ترجمه شده است.

این داستان کوتاه شرح نامه نگاری دو دوست صمیمی آلمانی است که سالها با هم در سانفرانسیسکو زندگی کرده‌اند و حالا یکی‌شان به آلمان بازگشته است آن هم درست زمانی که حزب نازی آدولف هیتلر به قدرت رسیده.

تیلور این داستان را در سال ۱۹۳۸ نوشت، زمانی که جنگ جهانی دوم شروع نشده بود و بسیاری از مردم و سیاستمداران در غرب هیتلر را خطر جدی نمیدانستند و درمورد آلمان نظرها عموما خنثی و حتی در مواردی مثبت بود.

پسر کاترین تیلور در یادداشتی درباره‌ی کتاب مینویسد جرقه‌ی کتاب از خبری چند خطی در روزنامه‌ای زده شد: دانشجویان آمریکایی که در آلمان درس میخواندند در نامه‌هایشان از جنایات نازی‌ها میگویند.

آنها در جواب دوستان ساکن آمریکایشان که هیتلر را در نامه‌های خود مسخره میکنند به آن‌ها مینویسند:«بس کنید.اینها با کسی شوخی ندارند.همین نامه‌ی شما میتواند سر آدمی را به باد دهد.»


+دوست عزیز، به نظر من همه چیز در غلیان است،واقعا در غلیان است.مردم همه به جنب و جوش افتاده‌اند.این را در کوچه و بازار حس میکنی.ناامیدی مثل لباس کهنه به گوشه ای پرتاب شده.مردم دیگر خودشان را در ردای شرم نمیپیچند.دوباره امیدوار شده‌اند.شاید این فقر بالاخره به پایان برسد.اتفاقی در راه است.اتفاقی که نمیدانم چیست.بالاخره رهبری پیدا شده اما با احتیاط از خودم میپرسم این رهبر ما را به کجا خواهد برد؟از بین رفتن ناامیدی خیلی وقت‌ها منجر میشود به قدم گذاشتن در راه‌های جنون آمیز.


+کاش میتوانستم کاری کنم که تولد دوباره‌ی آلمان نوین را با رهبری پیشوای والا مقاممان را ببینی.دنیا نمیتواند ملتی بزرگ را تا ابد در انقیاد نگه دارد.ماشکست خورده بودیم و چهارده سال سرمان را زیر انداخته بودیم.نان تلخ شرم میخوردیم و سوپ آبکی فقر را سر میکشیدیم.اما حالا مردمی آزاد هستیم.


+تو میگویی ما کسانی را که افکار آزادی‌خواهانه دارند شکنجه میکنیم و کتابخانه‌ها را ویران.دست از این احساساتی‌گری کپک زده‌ات بردار.آیا جراح از خیر غده‌ی سرطانی میگذرد به این دلیلی که برای دراوردنش باید شکم بیمار را پاره کند؟

ما بی رحمیم! معلوم است که بی‌رحمیم.هر تولدی با درد همراه است و نیز تولد دوباره‌ی ما.

دیگر بس است نامه ای برایم ننویس.حالا هردومان میدانیم که دیگر هیچ توافقی با هم نداریم.


*قسمت‌هایی از کتاب رو انتخاب کردم که کمی از ماجرای دگرگون شدن پیوند دوستی این دو نفر رو نشون بده.یه کتاب خیلی کم حجم که کمتر از یک ساعت خونده میشه.و یک پایان جذاب : گیرنده شناخته نشد.


ترجمه‌ی بهمن دارالشفایی

مرد پاییزی
هیچوقت جنگ رو درک نکردم ... آدما چرا می‌جنگن؟ ... 
البته اونی که برای فرار از گرسنگی و بدبختی میجنگه رو میشه فهمید ... 
ولی نمیفهمم چرا سیاستمدارا جنگ راه می اندازن ... 
قدرت طلبی ها و حس تملک به همه چیز ، خودخواهی های بشر، 
همه ی اینا جوابه متاسفانه

دریا
وای خدا این از همون کتاباییه که من عاااااشقشم صد در صد رفت تو لیست کتابایی که قراره بخرم 😍😍😍
.
در مورد جنگ جهانی دوم فیلم 
imitation game 
رو دیدی ؟؟؟ اوففففف من اینو هشششت بار دیدم و هر بار انگار بار اول بود و به هیچ وجه کن الوجوه خسته نشدم حتما حتما ببین معرکس
.

امیدوارم دوستش داشته باشی :)


نهههه این فیلم رو هنوز ندیدمممممم ، میدونم چقدر خوووبه:((
Je sus
همیشه برام جذاب بوده فلاش بک زدن به وقایعی که می دونیم تهش چی شد. و کاوش عمیق توی اوضاع اجتماعی قبل از تحولات بزرگ. احساس می کنم این کتاب همچین کاری رو می کنه. خوندن همین چند بند که من رو خیلی مشتاق کرد, خیلی. امیدوارم این اشتیاق تا دفعه ی بعدی که سر می زنم به کتاب فروشی زنده باشه...

اصلا چرا مثل سر کارم یه لیست درست نکنم برای کارایی که باید دنبالشون برم! آره یه لیست از کتابا و فیلمایی که باید بخونم و ببینم درست می کنم!
من همیشه برام سوال بود که چطور ملتی اومدن پشت هیتلر ایستادن ... ولی این کتاب تونست اشاره ی کوچیکی برام باشه! مردمی فقیر و در حال مرگ، که نجات دهنده شون از اون وضع رو میپرستیدن ... و آرمان و ارمان و ارمان 

+خیلی هم خوب
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
چون شیرینی خوندن کتاب جنگ چهره ی زنانه ندارد رو از تو دارم
حتما اینو هم میخرم و میخونم
بوس به لپت واسه معرفی
اون کتاب فوق العاده بود برای خودم ، دوست دارم دوباره هم بخونمش
مرسی که اعتماد کردی و باوجود حجیم بودنش گرفتی و خوندی:) خیلی خوشحالم دوستش داشتی

ولی این با اون قابل مقایسه نیست، این کتاب جالبیه اما یه داستان کوتاه و مختصر :)
زمرد .🌹
چقدر جالب چقدر باحال

حتما حتما موقع خرید کتاب میام تلگرام حسابی وقتتو میگیرم :دی
عزیزممممممم، کلی خوشحال میشم زمرد جانم بتونم کمکی کنم^ـ^
رسول
اهههه :)))) این کتاب رو دوران دبیرستان اتفاقی خوندم :))) تو کتابخونه ی مدرسه بود، و یادمه تو اتوبوس بودم که تمومش کردم و اون پایان بندی فوق العاده! :))) چقد لذت بردم :)))
خیلی خوب کردی معرفیش کردی :))
وایییییی چقدر خوشحال شدم یکی خونده‌ش ،که اتفاقا دلم میخواست از پایان بندیش حرف بزنم! وای خیلی خیلی خوب تموم شد، یعنی من نمیتونستم بعد از تموم شدنش لبخندم رو جمع کنم، از اینجوری به آخر رسیدن داستانشون:)) خیلی خوب بود
رسول
آره فوق العاده بود :))) من بعد این همه سال ها هنوز تو ذهنم مونده لذتش :))) کلا پایانش خیلی خلاقانه بود :)))
استفاده از خلاقانه خیلی به جا بود ، دقیقا^ـ^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan