فریاد زیر آب

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب

Finally

/ بازدید : ۵۰

داشتم روی تخت پهلو به پهلو میشدم که درو باز کرد و اومد تو.تازه از بیرون اومده بود و حتی عینک آفتابی هنوز روی چشماش بود.با خنده گفت دختر تو پهلو‌هات کبود نمیشه اینقدر روشون میخوابی؟ من اما انگار که بعد از مدت‌ها دیدمش گفتم تو کی اینقدر سیبیل گذاشته بودی؟

شاید اینقدر نامربوط بود حرفم و دور از انتظارش که جوابی به ذهنش نرسید،عقب گرد کرد و رفت و من خودم رو کشون کشون بردم که آبی به صورتم بزنم.

نمیدونم روبه‌روی آینه‌ موقع مسواک زدن بود، یا وقتی جلوی پنجره داشتم پرتوهای خورشید رو روی صورتم حس میکردم و انگورای درخت مو همسایه دید میزدم و چک میکردم گلای یاس بوته‌ی گوشه‌ی حیاط باز شدن یا نه، یا وقتی با قاشق نسکافه رو توی ماگ بهم میزدم، اما یه جایی همین حوالی روز به خودم اومدم و دیدم چند وقتی هست ذهن و قلبم درست حول محور همون لحظاتی پرسه میزنن که دارم زندگی میکنم.دیگه چشمم به دو سال و پنج سال دیگه و چه شودهای بیست و چند سالگی نیست و بیست و سه سالگی‌ای که داره کامل میشه از همه‌ی سالهای رفته و نیومده مهم تره.

منی که به همه چیز حس موقتی داشتم بدون اهمیت دادن به اینکه چه چیزایی پیش روم هست،توی کتاب فروشی بین اون رنگا جذب رنگ اکریلیک لیمویی میشم و به این فکر میکنم چه چیزایی توی اتاقم رو میتونم باهاش رنگ کنم،بین شلوغی‌های روز خودم رو میرسونم کتابخونه‌ی محله و فرم عضویت پر میکنم،دوستای جدید پیدا میکنم و سعی میکنم کارای جدیدتری کنم.انگار منتظر هیچ معجزه‌ای نیستم،دیگه نمیخوام چشمامو ببندم و باز کنم و دو سال دیگه باشه!فقط میخوام انتخاب واحد کنم، ترم جدید رو شروع کنم، زبان رو ادامه بدم، گواهی نامه‌م رو بگیرم،برنامه‌های بدنسازیم رو درست انجام بدم، قرصای کلسیم و لووتیروکسینم رو فراموش نکنم،بیشتر آب بخورم، و پنجشنبه‌ها کنار کسی که دوستش دارم خوش بگذرونم.خسته شدم از زل زدن به انتهای جاده، یکم از درختا و جیرجیرکا و آفتاب لذت ببرم.

من گذشته رو  هم رها کردم. دقیقا همین امروز.بعد از مدتها تونستم سین رو توی اینستا فالو کنم.میدونی این خیلی اتفاق ساده‌ای هست اما من همه ی این سالها نتونسته بودم فراموش کنم.هیچوقت فراموش نکردم حتی اون روزی که پشت در منتظرم موند و گفت ببخشید و بغلم کردو بغلش کردم! تموم این سالها حتی از حرف زدن باهاش اجتناب کردم. اما امروز همه‌ش رو گذاشتم کنار.بخشیدم، خودم رو ، آدما رو، اتفاقا و تصمیما رو. من از همین لحظه‌ی حال حاضر خیلی راضیم.

۱۲
ملکه شیشه ای
۱۳ شهریور ۱۳:۱۲
چقدر دلم بی‌قرار چنین لحظاتی یه . که بگم بیخیال اینکه چی شده و چی میخواد بشه ، لذت الآن رو میبرم . لحظاتی که از خود خود لحظه راضی باشم . سرسبزی انتها رو میخام چیکار . همین گل و کفشدوزک روش که کنارم ان ، کافی ان ..
پاسخ :
میدونی فکر نکنم بشه واسه‌ش کاری کرد، آدمو تا یه جایی باید به زورم شده خودشو بکشونه و کاراشو بکنه و شب به روز برسه، بعد یه جایی، نمیدونم چطور یا کجا، زمان و مکان با هم سینک میشن و میرسی به حال حاضر! امیدوارم زودتر برات این اتفاق بیافته ملکه شیشه ای دوست داشتنی من♥
sina S.M
۱۳ شهریور ۱۳:۱۳
 قشنگ بود ☺
پاسخ :
wow! مرسی سینا:)) 
دریا
۱۳ شهریور ۱۳:۱۴
نمیدونی چقدر برات خوشحالم که حالت خوب شده و زندگی رو داری " زندگی " میکنی 
خیلی حس خوبیه میدونم منتظر معجزه نباش تو خودت معجزه ای :-)
پاسخ :
تو واقعا خیلی مهربونی دریا! اصن برام عجیبه اینقدر ماه و خوبی:) مرسی عزیزدلمممممم
بهترینا برای تو و حالت اتفاق بیافته


+راستی گفته بودم اسمت، اسم واقعیت چقدر چقدر چقدر بهت میاد؟ :)
صخره .
۱۳ شهریور ۱۳:۲۹
اینو ذخیره میکنیم شب تو جاده با خستگی میخونیم بشوره ببره پایین
ذخیره دنیا اخرتمونه پستات:-D
پاسخ :
^ـ^ 

آخه چقدر تو خوبی
یــاسـᓄـךּ ●‿●
۱۳ شهریور ۱۴:۵۲
حالا سیبیلاش چه قدی شدن؟
پاسخ :
قدرش عادی بود ولی قبلا متوجه نشده بودم سیبیل گذاشته:))
لیمو جیم
۱۳ شهریور ۱۵:۱۳
یاس من الان دقیققققا توی همین وضعیتم! و باعث و بانیش هم کنکور بود خدا خیرش بده توی همین یه مورد:)) 
پاسخ :
دقیقا! کنکور یکی از اون چیزایی که هرکار بخوای کنی باید به بعدش موکول شه، و وقتی تموم میشه میره انگار دیگه تو متعلق به همون لحظه ی حالی:) 
صخره .
۱۳ شهریور ۱۹:۲۳
شست و برد پایین:)
روز و شبت به کام رفیق:) لحظه هاتو عشقه
پاسخ :
خودتو عشقه بالام جان♥
میم _
۱۳ شهریور ۱۹:۳۱
همیشه حالت همینجوری سرخابی با گلهای ابی باشه ^_^
پاسخ :
خوشحالم این پست توی ذهنت سرخابی با گلهای ابی بود:))♥
صخره .
۱۴ شهریور ۰۸:۳۰
صبح داشتم به پستت فکر میکردم
دیدم واقعا اگر ما بهترین حال حاضرمون باشیم هم برا گذشته مون خوبه هم اینده
برا گذشته خوبه چون دست کم چیز خوبی از ما ساخته
برا اینده خوبه چون پایه هاش ساخته میشه 
مهم تر از انتخاب واحد این ترم 
و کلاسای زبان 
و پیانو 
عایا چیزی هس؟:) 

+به قول رسول دیگه نگم کجا رفتم که ذهنم گشوده شد:-D
پاسخ :
اولا که باعث افتخاره شما به پستمون فکر کنی صخی ^ـ^ 

اره واقعا، بدتریناش ما رو بهتر کرده و کی میدونه فردا چی در انتظاره؟ حداقل قوی، سالم و پر انرژی باهاش روبه رو میشیم:)

:))پیانو پیچیدگانیم فعلا، تا مادر بیاد گوشمو بپیچونه:دی


+ =)))))
صخره .
۱۴ شهریور ۰۸:۳۲
در پاسخ کامنت قبلیم عرض کنم بله یه چیز مهم تر هم هست
یافتن یه شی که بشه با رنگ اکریلیک لیمویی رنگ کرد 

بااااااااااااژگاو 
و گواهی نامه:)
پاسخ :
^ـ^ شنبه که تعطیله، اون یکی شنبه میرم میخرمش :/ خودمو لیمویی نکنم صلوات=))
دریا
۱۶ شهریور ۱۶:۳۸
دیونه :-))))
=-)))
مرسی خانم گللللل 
💗💗💗😘
پاسخ :
عزیزی♥ :*
دختر آشوب
۱۸ شهریور ۲۰:۴۲
فکر می کنم پشت فراموشی گذشته حس سبکی خوبی باشه....
همیشه تلاشم برای از یاد بردن فقط به چند روز محدود شده
پاسخ :
فراموشی کامل و همیشگی که فقط با الزایمر ممکنه
بالاخره واسه هممون یه وقتایی، یه جاهایی هجوم میارن:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان