فریاد زیر آب

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب

در این میانه دل می کشاند ما را به سویی

/ بازدید : ۳۷

+داخل ون سفید رنگی نشسته بودیم تا برسونمون انتهای همون خیابون.باد موهامو از روی صورتم کنار زده و پخش کرده بود روی شونه‌ش.من محو کوچه خیابونای قدیمی بودم، و تابلو‌های کاشی کاری آبی رنگ و پیاده روهایی که انگار از وسط فیلمای سی سال پیش کنده شده بودن و گذاشته بودنشون اونجا.

یه فیلم صامت چند دقیقه‌ای که تو ذهنم مونده،مثل یه تیکه خاطره از یه روز کامل، مثل چندتا ستاره توی مشت، که هرزگاهی لای انگشتامو باز میکنم و نورش صورتمو روشن میکنه. همینقدر ساده...

 

+رفته بودم سرزده ببینمش و باهم برگردیم خونه.روی صندلی کنارش نشسته بودم و چای میخوردم.

هربار نگاهش میکردم یاد اون پوسترهای آشغال تبلیغاتی میافتادم که تو سطح شهر نصب شده بود.بهشت زیر پای مادران است نه کارمندان...

اولین باری که دیدمش از شدت خشم حالت تهوع گرفتم، بعد با خودم فکر کردم اگه مامانم دیده باششون چه احساسی داشته؟پیش خودش چی فکر کرده؟ خیلی اومدم بنویسم ازش ولی خشمم رو بیشتر میکرد، حالم بد میشد.

اما دیروز اروم بودم.بهش نگاه میکردم که پشت میز نشسته،روی تابلوی کوچیک سر میز اسمش جلوی عنوان ریاسته،جدی و دقیقه.حسی که اون لحظه داشتم حس افتخار بود.من سالم بزرگ شدم، با وجود مشغله‌های کاری مادرم عقده ای درونم شکل نگرفت، کمبودی نداشتم.و بهم یاد داد که هویت اجتماعی داشتن یعنی چی و مستقل بودن برای یه زن چه معنی‌ای داره.

اون موقع از خشم چیزی ننوشتم اما الان مینویسم مادر خوب ، مادریه که خوشحال باشه.بگردین ببینین چطور خوشحال خواهید بود.و به بچه هاتون هم یاد بدید عقده‌های شخصی و جفنگیات مغز شست و شو داده ش رو بیلبورد نکنه علیه شما و جنس شما.

 

+جلوی ویترین روسری‌فروشی ایستاده بودیم.داشتم نگاهشون میکردم و بین طرحاش از یکیش خوشم اومد.گفت بذار بهت بگم اگه میخواستی بخری کدومو انتخاب میکردی.نگاهش میکردم که با دقت همشون رو نگاه میکنه و آخرش گفت این یکی! مسیر نگاهش میرسید به همون شال باب سلیقم.خنده‌م گرفته بود. اینکه کسی آدم رو یاد بگیره خیلی جالبه.همین وادارم میکنه حرفی نزنم تا خودش بفهمه از خربزه و طالبی خوشم نمیاد اما آب طالبی خیلی دوست داشتنیه،اینکه وقتی ناراحتم بیشتر میخورم و طرحای اسلیمی رو دوست دارم،اینکه شب رو به روز، پاییز رو به تابستون ، و هوای ابری رو به آفتابی ترجیح میدم.اینکه نمیتونم طولانی مدت و مستقیم تو چشم کسی نگاه کنم و وقتی انار میخورم دونه‌های سفیدش رو هم میجوم و از صدای خرت خرت خرت زیر دندونم لذت میبرم! 

 


+آخر هفته رو همین بس که خونه بمونی، مو ببافی، قهوه دم کنی، بنان گوش بدی... 

 

 

 

 

۶
صخره .
۱۶ شهریور ۱۳:۳۱
یه مشت زندگی با عطر یاس تو این پست جاری بود:)
شت به قلمت خب لعنتی:-D

+۱:موهاتو افشون کن 
دلو پریشون کن:-D 
اهااااا 
تو لیلی وی مجنون؛)
خاک بر سرم که فقط همون تیکه ی موهای رها شده بر شانه اش رو گرفتم:| :-D

۲:مادر خوب مادریه که خوشحال باشه! اینو هیچوقت فراموش نمیکنم. میره تو قلک:)
و جا داره بگم چه قدر خوشحالم که همچو یک کور تردد میکنم و این بیلبوردها رو ندیدم و چه قدر دوستدارم یه گرفیتی کار حرفه ای بودم که شبانه میشاشیدم به این بیلبوردها! شت! از فکرش کمی دلم خنک شد


۳:ترجیح از رجحان میاااااد 
رسول بیااااااا^____^ :-D


۴:میشه موهاتو به جای منم ببافی؟ میشه دفعه بعدی که دیدمت موهاتو بدی یه کوشولو ببافم؟
[و شما قیافه ی لوس مظلوم لب و لوچه اویزان صخی را ندیده اید…]
پاسخ :
تی جانِ قربان بابا :))

۱:))))))))) رفیق خبیث خودمی :))) 

۲اره، من اینجوری فک میکنم.البته تو که گفتی مادر خوب مادریه که مادر نشه=)) از دست تو صخی


۳ ببین چقدر خوب تو ذهنت مونده!=)) روش تدریسش چقدر خوب بوده:دی


۴ میشه میشه
بازم میشه

لب و لوچتو جمع کن بالام جان دلمون میگیره♥
رستاک :)
۱۶ شهریور ۱۵:۱۲
اخ اخ منم مامانم شاغله! و اصلا دوست ندداشتمو ندارم که خانه دار باشه 
خیلیم خوب مارو تربیت کرده هیچ مشکلی هم نداریم!
هرکی هم بچه دار میشه ازش شیوه ی تربیت منو میپرسه:))
واقعا برای طرز فکرشون متاسف ترینم!

چقد خوب که حالت خوبه دختر:))
یه فنجون قهوه ام یکی به من بده!
مامانم منو منع قهوه کرده بس که موقع کنکور خوردم[گریه کنان صفحه را میبندد]
پاسخ :
فرقی نداره شاغل بودن یا خانه دار بودن ، فقط مهم اینه که انتخاب شخص از روی قدرت باشه، با خواست خودش و میل قلبی
اونوقت همه چیز درست و خوب پیش میره، با تموم سختیا :)

:)متاسف ترینیم


:)))خدا روشکر. تو هم بهترین حال رو داشته باشی رستاک جانم

:))))))))))ای جانمممممممم، هفته ای یه بار رو بگو ببخشایند، مثلا جمعه ها:دی
صخره .
۱۷ شهریور ۲۱:۳۶
بیا بغلم /____\ کشه عاغا کشه
پاسخ :
عاشق این شکل ابداعی بغلتمممم^ـ^کشششششه ♥
رسول
۱۸ شهریور ۱۱:۱۹
:)
هیچ ذهن آلوده و نفرت پراکنی،هیچ بیلبورد لعنتی ای، مهر مادرها رو از دلمون نخواهد برد :))
پاسخ :
حتی ذره از اون بزرگی کم نمیشه ، تو قلب ما که هیچ، تو ذهن جامعه، تو بطن اجتماع
مریم ...
۱۸ شهریور ۱۲:۰۰
جالبه که طراحش هم خانومه :/
پاسخ :
نمیدونستم اینو! بیشتر متاسف شدم، خیلی بیشتر
دختر آشوب
۱۸ شهریور ۲۰:۳۶
مادری که خوشحال نباشه مستقل نباشه چطوری می تونه خوشحالی و استقلال رو به بچه اش یاد بده....مهم نیست خانه باشی یا کارمند مهم اینه که سالم، شاد و خوشحال زندگی کنی تا فرزندنت الگوی سالمی داشته باشه...
پاسخ :
دقیقا، مهم اینه که تصمیمت از روی قدرت بوده باشه، از انتخابی از قلب خودت، نه عرف و زور و از خود گذشتگی حتی! 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان