فریاد زیر آب

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب

232

/ بازدید : ۳۷

آخرین شاهدان-سوتلانا آلکسیویچ-نشر هیرمند


 روز به روز از شمار کسانی که جنگ جهانی دوم را تعریف کنند کم میوشد.این کتاب خاطرات آخرین‌های آنهاست...آنها همه کودک بودند.

-نوشته‌ی پشت جلد


تا قبل از جنگ بازی محبوب ما در مدرسه نقاشی کردن آلمانی‌ها بود.آنها را با دندان‌های بزرگ میکشیدیم، نیش‌های بزرگ.

حالا آنها در خیابان‌های ما قدم میزدند.جوان بودند و زیبا، با نارنجک‌های قشنگی که در ساق چکمه‌های قرص و محکمشان پنهان کرده بودند.از همه چیز فیلم میگرفتند، میخندیدند، سازدهنی میزدند...حتی با دختران خوشگل ما شوخی میکردند...

یک بار یک آلمانی مسن داشت جعبه‌ای را میکشید.جعبه سنگین بود.من را صدا زد، به جعبه اشاره کرد و گفت کمک کن.جعبه دوتا دستگیره داشت با هم جعبه را از دستگیره‌هایش بلند کردیم.وقتی آن را به مقصد رساندیم به شانه‌ام زد ،پاکت سیگاری از جیبش دراورد و گفت این هم مزدت.

به خانه برگشتم، بی قرار بودم.بی تاب کشیدن آن سیگار.در آشپزخانه نشستم شروع کردم به کشیدن سیگار و صدای در زدن مادر را نشنیدم.

-سیگار میکشی؟

من من کردم.

-سیگار مال کیه؟

+آلمانی‌ها.

-سیگار میکشی،اون هم از سیگار دشمن؟ این خیانت به وطنه!

این اولین و آخرین سیگاری بود که کشیدم.


So weit die Füße tragen- 2001


داستان سرباز آلمانی که اسیر و به اردوگاهای کار اجباری سیبری منتقل میشه.تو شرایط سخت اردوگاه رفقاش یکی یکی میمیرن و اون تصمیم به فرار میگیره.فراری غیر ممکن از سیبری تا آلمان، موقع تماشای فیلم همش به این وسعت شوروی فکر میکردم، لعنتی تموم نمیشد،چهارفصل سال رو تو خودش داشت با آدمایی که هرچی پیش میرفتی شکل و قیافشون عوض میشد:/ !

فیلمایی با موضوع تاریخی ساخت آلمان میتونن جذاب تر از بقیه باشن.وقتی که پای نقد گذشتشون وسط بیاد خیلی خوب از پس ساختن فیلم برمیان. توی این فیلم هم خبری از چهره های سیاه یا سفید نیست. همه خاکستری هستند،حتی افسر ارشد روس هم در اخرین دقیقه‌های فیلم آدم رو غافلگیر میکنه.سرباز‌های آلمانی که به خاطر خطای دوستشون گرسنگی کشیدن اونو تا سر حد مرگ میزنن و یهودی ای که با وجود کشته شدن تموم برادرهاش به سرباز اسیر آلمانی کمک میکنه.

این فیلم رو صدا و سیما هم با اسم تا جایی که پاهایم توان رفتن داشت پخش کرده بود انگار، که من ندیده بودم.

۷
المی ...
۲۹ شهریور ۱۳:۱۵
من این سریالاو فیلمایی ک طولانینو دوس ندارم
چون همش عادت دارم خودمو جا شخصیتا میذارم بعد تو فصلای اخر اینا یا میمیرن یا عوض میشن دیگه منم جذب نمیکنه: دی
پاسخ :
این فیلم بودا:/ =))) المی هنوز تحت تاثیر صبحی:دی
المی ...
۲۹ شهریور ۱۳:۲۰
اره فک کنم:-/ :))))))
هنوز سرم گیج میره:-/
اخه موقعی ک داشتم میرتم تو حلقش عی با تعجب ب خودم میگفتم چرا این داره میاد تو ماشین:-//:)))
پاسخ :
=))))) فکر کرده پدر کشتگی چیزی باهاش داشتی بنده خدا =)) من از تصورشم خنده م میگیره =))
پریا ..
۲۹ شهریور ۱۷:۳۶
به شدت دنبال پیدا کردن این کتابم ;-) اصلا هر کتابی از این نویسنده..
پاسخ :
غیر از این یه کتاب دیگه هم ازش دیدم به اسم پسرانی از جنس روی یا یه همچین چیزی، در مورد جنگشون توی افغانستان هست
شاید بازم باشه کتاب ازش ولی من بهش برنخوردم :)
رسول
۲۹ شهریور ۱۷:۴۴
آااااخر ما رو مجبور میکنی یک مجموعه بخونیم از این خانم سوتلانا آلکسیویچ که اسمشم انقد سخته =))) 
پاسخ :
جنگ چهره ی زنانه ندارد رو وصیت میکنم من :دی =)))))) وای اسمشو به سختی حفظ کردم، بعد میرفتم کتاب فروشی یادم میرفت، به آقااهه میگفتم ببخشید فلان کتاب از نویسنده ی فلان کتاب میخوام اسمش یادم نیست :/ =))
Miss Author
۳۰ شهریور ۰۲:۱۰
چه خوب کتاب و فیلمی! :)
میدونی همه چیزایی که پیشنهادِ توئه رُ آخر میبینم و میخونم!! 

پاسخ :
فقط ایراد فیلمش اینه که هم قدیمیه و کیفیتش پایینه، هم یکم زمانش طولانیه، ولی میشه از دیدنش لذت برد به این حال^ـ^
من که الان همش دارم کارامو میکنم برم بیرون، به امید شب برگردم اون فیلم که دانلود کردم رو ببینم بیام باهات درموردش بحرفم^ـ^
رسول
۳۱ شهریور ۲۱:۵۵
وصیت کردی مجبوریم بخونیم دیگه! باش :))))) دییی:
بعد ببین من چه جوری اسمشو حفظ کنم :/ دی:
پاسخ :
سوتلانا الکسیویچ .. سوت لا نا ... الکسی ویچ
بگو ؟^_^
=)))))
رسول
۰۲ مهر ۲۱:۲۶
سوتلانا الکسیوویویویوچ :/ =))
پاسخ :
=)))))))))) آخرش همین میشه موقع گفتنش من میدووووووونم:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان