لم دادم روی تخت و تو پیجای اینستاگرام میگردم دنبال مدل پرتره.دوتا نارنگی سبز و کوچیک کنارم گذاشتم تا آذوغه فیلم دیدنم باشه.
الف میاد توی اتاق میگه دیشب ده تا خواب بی ربط پشت هم دیدم. 
بهش میگم من هر شب خواب جنگ میبینم، خواب پرواز هواپیماها نزدیک زمین، خواب قایم شدن از تیررس گلوله، خواب فرار کردن.
سر تکون میده میگه تو دیوونه‌ای، میگم چیزی نمونده، چندتا فیلم دیگه ببینم لیستم تموم میشه،اونوقت میرم سراغ ژانر عاشقانه و چمیدونم شاید چندتا کتاب از زویا پیرزاد، همینقدر ملو و ایرانی... بذار تموم شه.
باز سر تکون میده، من به عکس‌ها پرتره از دخترای بور نگاه میکنم، با چشمای آبی...خیلی آبی ،  صورت پر از کک مک و خنده های واقعی.
گوشیم زنگ میزنه، با دیدن اسمش لبخند میزنم،ته مونده‌ی انرژیم رو میریزم تو صدام،میگه زنگ زدم خیالم راحت شه سندروم غروب جمعه نگرفته باشی، نمیگم در شرف ابتلا بودم، میخندم... میخندم...