«او» که در من بود دیگر نیست، نیست

  • ۲۱:۰۰
وسایلم بهم ریخته و الان شمردم پنج لیوان نشسته توی اتاق جا خوش کردن،لباس‌هایی که از روی بند رخت جمع شدن بلاتکلیف موندن و من با لیوان ششم و صدای کوهن سعی میکنم شب آرومی داشته باشم.
حوصله‌ای برای شونه کردن موهام بعد از حمام نمونده،قطره‌های آب گاهی میچکه روی پام، گاهی روی میز و سیگاری هم که خیس شده بد میسوزه. 
بعضی وقتا از دست این روحیه‌م خسته میشم.یه روحیه‌ی کاملا مودی، که مستقل از وجود یا عدم وجود هر دلیلی میتونه به هر رنگی دربیاد.
واسه‌ی خودم عادیه ولی گاهی مجبور میشم در طول روز بارها از آدما بپرسم" یعنی برای تو پیش نیومده صبح پاشی و حالت بد باشه؟"، "نشده تو اوج بدبختی بخندی؟ و تو یه روز آروم و آفتابی تصمیم بگیری حالت از همه چی بهم بخوره؟" ...
قضیه از وقتی جالبتر شده که طرف مقابلم نگاهش مثل یه دستگاه آنالیزگر فوق پیشرفته است.بهش میگم پشت رفتارهای من  دنبال دلیل‌های منطقی نگرد،ولی بازم میفهمه که  کم حرفم،امروز لاک نزدم، یا اونقدر بی حوصله بودم که گوشواره‌های همیشگی هم از گوش دراوردم و گاهی با این سوال که به چی فکر میکنی که ساکت شدی و پوست لبت رو میکنی غافلگیرم میکنه. 
شاید اینا چند مورد بی اهمیت باشن ولی وقتی جا میخورم که پشت همشون همون دلیل همیشگی بد بودن بی دلیل نشسته...
توی ترافیک همت گیر کرده بودیم،داشتم به چراغ روشن ماشین جلویی نگاه میکردم که شنیدم ازم میپرسه تا آخرش باهام میمونی؟
سکوت،سکوت،سکوت،... یه سکوت غیر معمول که متعجبش کرد و وادار شد اسممو صدا کنه...باز سکوت.
توی سرم اما انگار طوفان اومده بود.به هزار فکر و هزارتا جواب فکر میکردم،شاید اگه همون دختر بیست ساله نویسنده‌ی وبلاگ یاسی نوشت صورتی گل منگلی بودم میگفتم اره، بعد میومدم توی وبلاگم مینوشتم وای، ازم خواست تا اخرش باهاش بمونم! اما من لال شده بودم و به این فکر میکردم اگه در ماشین رو باز کنم و شروع کنم به دویدن از چه راهی خودمو به خونه برسونم،بعد یاد یه سکانس از فیلم 500days of summer   افتادم که سامر به تام میگفت هیچکس نمیتونه این قول رو به تو بده، به این فکر کردم اره!این میتونه یه جواب درست حسابی باشه ، و هزارتا فکر دیگه، فکر رفتن، فکر موندن، فکر دو سال بعدتر... 
جمله‌هام یادم رفته ولی با صدایی که از ته چاه درمیومد بهش گفتم که واسه این سوال جوابی پیش بینی نمیشه، شرایط عوض میشه، آدما تغییر میکنن،گاهی وقتا حسا موندگار نیستن، من فقط تا وقتی که اوضاع اینه،من اینم، و تو همینی هستی که الان میشناسم تا اون موقع میمونم.بعدش اون گفت و من گفتم...
شب بهم پیام داد انگار به مویی بند هستی تو زندگیم... من از جواب موندم،با اینکه سعی کردم قانعش کنم ولی، خودم هم میدونم اینکه آخرش به کجا میرسم رو ،حتی خودم هم نمیتونم پیش بینی کنم. . .
باید وسایلمو برای سفر سه چهار روزه جمع کنم، حالم خوبه، میخندم، شوخی میکنم، فیلم میبینم و برنامه میچینم،ولی ته وجودم حس میکنم از خودم خستم، از خودم نامیدم... 

+هر دم از آئینه می پرسم ملول

چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آنرا را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام

 

می روم … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا… ؟ منزل کجا… ؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست

ـ فروغ
میم _
 واسه این سوال جوابی پیش بینی نمیشه، شرایط عوض میشه، آدما تغییر میکنن،گاهی وقتا حسا موندگار نیستن، من فقط تا وقتی که اوضاع اینه،من اینم، و تو همینی هستی که الان میشناسم تا اون موقع میمونم
درستش همینه،کلا همینه
پس چجوری به هم قول میدن
یا مثلا چجوری میگه که بالاخره یه جایی باید به کسی قول بدی
دریا
میدونستی شعر اخرش بد با روانم بازی کرده؟ 
اتفاقا پیش میاد حداقل برای من خیلی پیش اومده اینکه بیدار شم حالم خوب نباشه اینکه انقد بی حوصله باشم که حرف زدن هم یعنی شق القمر که برام سخت میشه حتی بگم سلام 
اینکه حالمون بی دلیل بد باشه اصلا تعجبی نداره اکثر اوقات علتش روزمرگیه اینکه فقط میگذرونی صبح رو ب شب شب رو به صبح و بدترین قسمتش که حالتو بد میکنه همینه که نمیدونی چته هر بار که این سوال رو از خودت می پرسی هیچ جوابی نداری وقتی هم که یه حس تو ذهنت میگه " پس وقتی که علت برای بد بودن حالت نداری پس خوب باش" حتی حوصله ی خوب بودن رو هم نداری 
این روزا این حالتا این حسا برام خیلی پیش اومده و واقعا بده اما یه چیزی هم هست شاید چندین روز طول بکشه تا رو ب بهبود بری ولی بالاخره که یه خبر یه اتفاق روزمرگیاتو این حالتو این حس بی حسیتو به هم میزنه و چقدر خوب میشه اگه اون اتفاق اون خبر زودتر خودش با پای خودش با زبون خوش بیاد :-) 
نگران نباش ادما عوض میشن از تابستون به پاییز همون طور که از زمستون ب بهار :-)
فروغه دیگه، از این کارا بلده:)
اره هم علتش روزمرگی هست هم معلولش. یعنی به یه حالی میرسه که من کارامم کنسل میکنم که بیشتر و بیشتر به هیچ کار نکردن و هیچ اتفاقی رقم نزدن برسم...
دقیقا! انگار دست آدمه، بی دلیلی بدی ، پس سعی کن خوب بشی! نمیشه لامصب
واقعا از حال بد بدتر، تعجب آدماس! اصرار کردنشون ... 

امیدوارم اون اتفاق بیافته :)
جمله‌ی اخرت خیلی خوب بود، خیلی !!!!یعنی به غیر از کل کامنتت که خیلی حرف دل بود، جمله اخر خیلی بیشتر به دلم نشست:)
دریا
الان اگه من اولین کامنت باشم صخره میاد وبم میگه ببین دیگه نبینم اولین کامنت باشی مال خودمه😂😂
=)) خدا بهت رحم کرد
Miss Author
:) 
من میتونم این حالتُ درک کنم... همه ما درگیرِ مودای خودمونیم... بیشتر از اینکه به چیزی فکر کنیم درگیر همینیم. 
یاس ممکنِ این داستان عوض شه؟
یعنی همه اینطورن؟ 
یا ربطی به فازمون و اینکه اومدیم وبلاگ نویس شدیم داره؟ چطور بعضیا اینقدر با خودشون در صلحن..
واقعا همینه، آدم نمیدونه با خودش چند چنده که تازه یه مهره ی دیگه هم به بازی بیاد 

نمیدونم، واقعا ممکنه، شایدم زیر و رو شه، شایدم... کاش میشد یکی میومد میگفت چی میخواد بشه اخرش. 
صخره .
یادمه اون دیالوگی که سامر به تام میگه رو قبلا گذاشته بودی تو وبلاگت
اون موقع ته دلم فکر کردم چجوری یه ادم میتونه چنین جوابی بده؟ 
الان خودمو گذاشتم جای تو و دیدم چه قدر لازمه! 

دوره فانتزیامون سر اومده یاسی! شمعدونیای صورتی مردن! تمام! 
الان دوره ی ادای پختگی در اوردناس
دوره محافظه کاریا 
دوره سبک سنگین کردنا 
حتی دوره همین ناامید شدن از خود! 
نا امید نشو رفیق! خسته میشیم. هممون از خودمون خسته میشیم و اینجور وقتا زیر لبی میگیم:
امید بذر هویت ماست 
به قول یاس منگولا (ره)
اون موقع که اون فیلمو دیدم، با خودم گفتم لعنتی بگو میمونی دیگه، به این خوبی، بمون، چطور دلت میاد نمونی اصن! ( مثلا جوزف گوردنه دیگه:/ ♥) :))))

اره...
وارد دوره ی نمیدونم چی چی زوئیک شدیم، قرمزای آتشین و سفیدای معصوم رنگ باختن و همه چی خاکستری آروم و شیکی شده... :)
ولی چقدر  از همه ناامید کننده تر اونه که کسی ازت انتظار داشته باشه جور دیگه ای حالت خوب باشه...
نمیدونم
کاش میشد راحت بگم منظورمو ولی ککلمه ها یاری نمیکنن خاک بر سرا

:)) در امتداد امید و اینا
عمو سبزی فروش
دیری دیری دیرین
دیری دیری دیرین 
دیری دی دی دی دی دییییری دیرین
تووووولد توووووولد تووووولدت مبارک 
مبارک مبارک تولدت مباااااااآرک 
بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی 
دیرین دین دیرین دین دیرین دینت مبارک
مبارک مبارک دیرین دینت مباااااااااااااااااااااااااارکککککککککک
رفیق ژان3>
ماچ یو :** :** دو تا اینور دو تا انور 
بیا بغلم /______________________________\

به محض دیدن اسمت نیشم گشوده شد اصن :))))♥

مررررررررررررسی رفیقمممممممم، یه دنیا مرسی شرمندم کردی حسابی هم اینجا هم تلگرام،مرسی که یادت بود وقتی میدونم با یاداوری تواریخ مشکل داری:دی
دوستت دارم صخره جان جان جان جانمممم :)) خیلی زیاد ♥
کششششششششه بابا /______________________________\
صخره .
مثلا دوره آیسوزوعیک! یخ زدیم:)
خاکستری اروم و شیک! بهرام نورایی نویدش رو میدادا:) 

میفهمم منظورتو:) خبر مرگمون بزرگ شدیم باهما:-D میفهمم چی میگی :)
واقعا؟ چقدر این بهرام نوراییتون جذابه خداوکیلی^ـ^

:)) باهم گذشتیم.. هعی ، سه چهار سال کم نیست:)
صخره .
ارهههههه به خدا اگه قدش هم بالای صد و هشتاد بود خودم میگرفتمش:-D 
البته نمیدونم قدش چنده :-D 
لعنتی قیافه اش هم خوبه اخه:-D 
علیرضا از فن های ایشون شده بود:-D 


چه خوبه شماها هستین:)
علیرضا رقیبم شد یعنی؟ البته من روش کراش دارم از فن گذشته =))))))))))


:)) چه خوبه تو هستی! :)
صخره .
در جلد عمو سبزی فروش:
منم دوست دارم رنگولی^____^
اووووووم،مااااچ
مااااااااااااااااااچ:*
صخره .
خدای من:-D فک کن مثلا یاس رو بهرام کراش داشته باشه:-D  غش کردم:-D

یاسی؟ پاشو بریم بیرون اصن:( بریم پاییزو رو جشن بگیریم؟:)
آقاااااااااااا اشتباهههههههههههه شد
اشتباه شد 
میدونی چی شد؟ فک کردم جوابت در جواب من که از جوزف گوردن گفتم بود!نگو بهرامو میگی=)) 


برگا کی میریزن پس صخی ؟:(
صخره .
ایول پسر انلاینی؟ کامنت بازی 3>
کامنت بازی^ـ^
صخره .
وا خاک عالم:-D یاسی:-D جوزف گوردن:-D بهرام:-D علیرضا:-D تو:-D من:-D 
خدایاااااا :-D


برگاااااا! برگارو واسا آبان بیااااااد! همممممه رو از رو شاخه ها میچینه:)
ما هیچ ما نگاه :| =)))

به امید آبان طلایی پس^ـ^
صخره .
همووووون:-D:-D


بیاد زودتر لعنتی 

یاااااسیییی دیدی از صبح چه بادی میییزنه؟ راااااستی رااااستی پاییزه ها پسر!
این چند روز که نبودم گویا بارونم اومده تازه !
جدی جدی شر تابستون کم شد:))))
صخره .
عحححح من بارونو نمیدونستممممم

عاغا شمال اننننننقدر بارید که من برای اولین بار در عمرم حالم از بارون بهم خورد! نمیدونم چرا دوستنداشتم تو اون وضعیت بارون باشه
اخرشم همه از دم سرما خورده به فنا رفتیم:|
=)) صخی لعنت بهت که شرح حال عادی هم بدی ادم غش میکنه از خنده ، یعنی مثلا میخوای بگی مریض شدی، من کر کر خنده م یعنی چی خب =))
صخره .
خاک تو سرمون به خدا:-D همین کارو میکنیم وقتی همو میبینیم یه کلمه میگیم بعد میریم تو دیوار میخندیم :-D 
چه وضعشه یاسی؟:-D نخند خانم محترم نخند
دخترم دخترا قدیم! 
والا همین میشه چیز میزا پخش زمین شده بهش میگیم خب جمع کن ولی باز داره غش غش میخنده الله اکبر ! =))))) 
صخره .
اون جمله دخترم دخترای قدیم رو با همون عکسی که ازم گرفتی تطبیق بده قشنگ میفهمی چی میگم:-D
=))))))))))))))))) دهنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
صخره .
هاااا هااااا توعم به نکته ظریفی اشاره کردی:-D 
به خدا نمیتونستم از جام پاشم یاسی! 
وا خاک توسرم:-D چرا همچینم:-D؟
=)))))))))))) تازه تو خودتو نمیدیدی،سرتو اورده بودی نزدیک میز تکیه ش داده بودی به دیوار، بعد با تمام اعضا و جوارح صورتت داشتی میخندیدی=)))))))))))))))))
صخره .
حالا یکی نیست بهم بگه ایستاده بخندی چی میشه مگه؟ فلج خنده گرفتی بچه چسبیدی به صندلی؟ پاشو خیر سرت ببین اون شیکست یا نه؟ پاشی زاویه مثانه تغییر میکنه خنده هات میپاچه کف زمین؟!

وای یاسی غش کردم از خنده

بسه دختر بسسسسسسسسسسه=))))))))))))))))))))))) زاویه رو کجای دلم بذارم لعنتی نابود شدم از خنده=))))))))))))))))
صخره .
دارم اشک میریزم از خنده:-D 
پاشم برم ببینم اون کتری سوخت یا فقط دود شد:-D 

+ وای یاسی توصیفت شیرین ترین توصیف تاریخ از من بود^______^ 
^ــــــــــــــــــــــ^ تو خودت شیرینی بابا کیجا جان ^ـ^

نوش جانت، بچسبه بهت چای
صخره .
http://bayanbox.ir/info/4081857739394350654/IMG-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B2-%DB%B1%DB%B8%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B6
واااااااااااااای صخی چه حسسسسسسسسس خوووووبی گرم شدم اصن! چای قند پهلو:))♥
پنجره ی رو به خیابونو عشقه:))نوش جاننننن

کاکتوسا رو^ـ^
صخره .
جات خالی خلاصه:) 
یاسی همین الان کشف کردم میتونم چهار زانو رو میز بشینم و دو طرف دیوار باشه کنارشم پنجره! 
بالاخره این اتاق جدید یه کنج خفن به ما داد:)


دنج من کمد دیواریه! بین لباسا اویزون شده :/ =))
صخره .
ملت میرن تو کلبه جنگلی بغل اتیش میشینن سیب زمینی زغالی میزنن تو رگ
ماعم میشینیم بر خیابون با موسیقی سنتی چایی میخوریم با کاکتوسا حرف میزنیم میخندیم 
خدا شفامون بده فی الواقع:-D
به قول شیشه هرکسی یه جور خله:)))))
اونجوری که راحته، مهم اینجوری خوش بودنه،والا:دی
صخره .
واااااالاااااا:دی

یاسی؟
جانممممم؟
صخره .
یکی دیگه عم بود میرفت تو کمد دیواریا! کی بود یاسی؟ وای باز اسم یادم رفت:| 
مهرزاد؟ 
یا شایدم پری! 
نمیدونم کی بود:(


صخره .
یاسی اون دختره که دوران میهن همزادت بود 
خیلی گیمیبیلی و اینا بود یهو غیب شد؟
اسم اون یادم نیس 
مهرزاد بود؟

±عاااااغا دیدی این جمله ی شیشه چهههه قد کار بردیه؟
پریشبا نسی به دختر عمه ام میگفت 
موکوتاه کردن صخی چند مرحله داره
اولش با به نظرت برم موعامو کوتاه کنم شروع میشه
اخرش با واااای بببین موعام چه بلند شده 
اییییییین دفعه دیگه کوتاه نمیکنم تموم میشه
منم در برابر دیدگان متحیر همگان خیلی ریلکس دراز کشیده  گفتم: هوم! هر کی یه جور خله
لامصب اگه وسط یه فیلم وسترن سیگار برگ میکشیدم حسش انقدر خفن نبود:-D
اره اسمش مهرزاد بود:)) میبینی یهو میرن پیداشون نمیشه؟ حیرتا!

خیلیییییییییی:)))


وای صخی تصورت کردم قشنگ ما این جمله لپ مطلب ادا شد:))))))
صخره .
جااانت سلامت
لپت رو میخوام! ماچمه!
تی جان قربان بابا:)) ماچچچچچچچچچ
صخره .
چرا همچی کردن یاسی؟:( مهرزاد! سارا! 
سارا رو یادته؟ دوستدارم پیداش کنم بگم حالا خودت هیچی لعنتی! ملت نگران حال میثم ان! هعیییی:( 

ادا شداااا:-D نگم برات:-D 
دم شیشه گرم خدایی:)

اره یادمه ... 
یه بار به من گفته بود یه گروه تلگرامی دارن منم میرم، گفتم یکم از فضای تلگرام دورم و اینا، خیلی وقت پیش بود جاهل بودم
الان هی حسرت میخورم کاش میرفتم حداقل یه راه ارتباطی داشتم باش :( منم نگرانم


:)))دمش گرم
صخره .
دوران جاهلیتمون:))) اسر جاهلوزوعیک مثلا:-D 
حالا مگه من ول میکنم این زوعیک لعنتی رو! دست بر قضا همین امروز جلسه دوم زمین شناسی رسیدیم به این زوعیکا:-D 
بعد اومدم بلاگ دیدم توعم میگی زوعیک 
اصن اون اسم نجومیارو با عشق تو حفظ میکنم:)
وا خاک عالم یادم افتاد به دریا نخونده:-D


یه وقتایی میرم وبلاگ سارا
هی منتظرم بیاد یه چیزی بگه 
ولی محکم ترین رفتنای وبلاگی همین یهو غیب شدناس:(
:))))))) آقا چه خوش به حالم میشه مثلا وسط کلاس یادم بیافتی به به^ـ^ اگه افتادی خبر بده ذوق کنم=)))

چقدر اون جمله ی اخرت ترسناک بود:( عین حقیقت!
میم _
در اون لحظه حس خودت یا حس طرف میتونه این باشه که اره ما قراره همیشه با هم باشیم ولی فردا ممکنه متفاوت فکر کنی و هیچکدوم دلیل بر این نیست که دروغ گفتی یا هر چیزی بلکه واقعا حس اون لحظه ات این بوده و بعدا حست عوض شده.
اگه اینطوری بهش نگاه بهش،خیلی اسونتر میشه همه چی
واقعا واقعا واقعا، بعد خوندن این ، و فکر کردن از یه زاویه دیگه... حس میکنم اونقدرا که سختش میکنم سخت نیست...

آرام ...
منم با همه وجودم  از روی نوشته هات با هر چند تا پستی ک میخونم با خودم میگم وای!یاسی چقدر تغییر کردی...

اره ارام ،خیلی زیاد... خیلی خیلی:)
جبر روزگاره. ولی ازش راضیم:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan