وسایلم بهم ریخته و الان شمردم پنج لیوان نشسته توی اتاق جا خوش کردن،لباس‌هایی که از روی بند رخت جمع شدن بلاتکلیف موندن و من با لیوان ششم و صدای کوهن سعی میکنم شب آرومی داشته باشم.
حوصله‌ای برای شونه کردن موهام بعد از حمام نمونده،قطره‌های آب گاهی میچکه روی پام، گاهی روی میز و سیگاری هم که خیس شده بد میسوزه. 
بعضی وقتا از دست این روحیه‌م خسته میشم.یه روحیه‌ی کاملا مودی، که مستقل از وجود یا عدم وجود هر دلیلی میتونه به هر رنگی دربیاد.
واسه‌ی خودم عادیه ولی گاهی مجبور میشم در طول روز بارها از آدما بپرسم" یعنی برای تو پیش نیومده صبح پاشی و حالت بد باشه؟"، "نشده تو اوج بدبختی بخندی؟ و تو یه روز آروم و آفتابی تصمیم بگیری حالت از همه چی بهم بخوره؟" ...
قضیه از وقتی جالبتر شده که طرف مقابلم نگاهش مثل یه دستگاه آنالیزگر فوق پیشرفته است.بهش میگم پشت رفتارهای من  دنبال دلیل‌های منطقی نگرد،ولی بازم میفهمه که  کم حرفم،امروز لاک نزدم، یا اونقدر بی حوصله بودم که گوشواره‌های همیشگی هم از گوش دراوردم و گاهی با این سوال که به چی فکر میکنی که ساکت شدی و پوست لبت رو میکنی غافلگیرم میکنه. 
شاید اینا چند مورد بی اهمیت باشن ولی وقتی جا میخورم که پشت همشون همون دلیل همیشگی بد بودن بی دلیل نشسته...
توی ترافیک همت گیر کرده بودیم،داشتم به چراغ روشن ماشین جلویی نگاه میکردم که شنیدم ازم میپرسه تا آخرش باهام میمونی؟
سکوت،سکوت،سکوت،... یه سکوت غیر معمول که متعجبش کرد و وادار شد اسممو صدا کنه...باز سکوت.
توی سرم اما انگار طوفان اومده بود.به هزار فکر و هزارتا جواب فکر میکردم،شاید اگه همون دختر بیست ساله نویسنده‌ی وبلاگ یاسی نوشت صورتی گل منگلی بودم میگفتم اره، بعد میومدم توی وبلاگم مینوشتم وای، ازم خواست تا اخرش باهاش بمونم! اما من لال شده بودم و به این فکر میکردم اگه در ماشین رو باز کنم و شروع کنم به دویدن از چه راهی خودمو به خونه برسونم،بعد یاد یه سکانس از فیلم 500days of summer   افتادم که سامر به تام میگفت هیچکس نمیتونه این قول رو به تو بده، به این فکر کردم اره!این میتونه یه جواب درست حسابی باشه ، و هزارتا فکر دیگه، فکر رفتن، فکر موندن، فکر دو سال بعدتر... 
جمله‌هام یادم رفته ولی با صدایی که از ته چاه درمیومد بهش گفتم که واسه این سوال جوابی پیش بینی نمیشه، شرایط عوض میشه، آدما تغییر میکنن،گاهی وقتا حسا موندگار نیستن، من فقط تا وقتی که اوضاع اینه،من اینم، و تو همینی هستی که الان میشناسم تا اون موقع میمونم.بعدش اون گفت و من گفتم...
شب بهم پیام داد انگار به مویی بند هستی تو زندگیم... من از جواب موندم،با اینکه سعی کردم قانعش کنم ولی، خودم هم میدونم اینکه آخرش به کجا میرسم رو ،حتی خودم هم نمیتونم پیش بینی کنم. . .
باید وسایلمو برای سفر سه چهار روزه جمع کنم، حالم خوبه، میخندم، شوخی میکنم، فیلم میبینم و برنامه میچینم،ولی ته وجودم حس میکنم از خودم خستم، از خودم نامیدم... 

+هر دم از آئینه می پرسم ملول

چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آنرا را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام

 

می روم … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا… ؟ منزل کجا… ؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست

ـ فروغ