۱) توی  اینستا یه پیج دنبال میکردم که لایف استایل صاحب پیج برام جذاب بود، بعد یه مدت پستاش یکی در میون شد تبلیغ سنیچ و کاله و غیره، و واسه من که پیج رو به دلیل دیگه‌ای دنبال میکردم عوض شدن فضاش آزاردهنده شد و نهایتا از تنها حقی که تو این قضیه داشتم استفاده کردم و آنفالو کردم ، همین. بعد چطور یکی میاد تو وبلاگ آدم کامنت میذاره چرا پستات بیشتر شده فیلم یا هرچی ؟ به قول حبیبِ رادیو چهرازی "ما جرمون گرفت،به تو چه؟" :)) تو هم همون آنفالو کن خب ^ـ^



۲)یه سنت قدیمی خانوادگی داریم که قدمتش یا برمیگرده به بعد از اختراع کتلت، یا به اولین سفر.اما هرچی که بود از همیشه‌ی همیشه، از جایی که عمر من قد میده این دوتا اسمشون به هم گره خورده. اینجوریه که هرکی قصد سفر میکنه مامان بزرگ یه ماهی تابه‌ی غول پیکر درمیاره میذاره روی گاز و شروع میکنه به سرخ کردن، کنارش گوجه هم سرخ میکنه بعد با نون و فیلان و بیسار میده دست مسافر و راهیشون میکنه.امروز توی راه چشمم خورد به تابلوی کاشان، بعد گفتم یعنی من اینهمه جون کندم ، تازه رسیدیم کاشان؟ بابام میگه انتظار داشتی الان کجا باشیم، گفتم نهایتا قم دیگه ! مامان گفت دیگه امروز که تو راهی، سعی کن ازش لذت ببری.

منم ساندویچ کباب شامیمو دراوردم و یه گاز گنده زدم بهش، یعنی میخوام بگم همین چیزا، کور سوی نور خوشی‌های زندگی لامصبمونه. کاش بمونن...


۳)ساعت از ۱۲ گذشته بود دور هم جمع بودیم، چند نفرمون داشتن بازی میکردن و بقیه هم از فضای کمدی موجود استفاده میکردن،چای میخوردن، میوه پوست میکندن و هرزگاهی با گوشیشون ور میرفتن، بعد با صدای خنده بعد تذکر اینکه هیس خوابن دوباره با جمع همراه میشدن. خلاصه این وسط تو جریان بازی دو نفر بودن که با گذر زمان و برد و باختا کم کم شراکتی بازی میکردن و یار شده بودن، از جیب هم میبردن و میباختن. کل چیزی که تا الان گفتم داستان بود، اصلش اینه که تو بازی، یا دستت خوبه، یا باید با بلوف زدن رقیب رو بترسونی ... این دو تا هم که هوای هم رو داشتن،  یکیشون سر یه دست حسابی کری خونده بود و با بلوف‌های حسابی بازار داغ کرده بود، خلاصه همینجور پیش رفت تا آخراش یارش به نفع این کنار رفت و اخرش هیچی به هیچی. یعنی میخوام بگم یه جور خوب بازی کرد نقشو که یارشم که میدونست خبری نیست باورش شد، حالا اینهمه گفتم حسی واسه جمع بندی نبود،نتیجه اخلاقیش با خودتون ...



۴)دیدی بعد یه مدت صدای آدما از خاطرت میره؟ 

وقتی به فیلمای قدیمی خانوادگی نگاه میکنی، آدمایی که تو اون فیلما زنده‌ن.صداشون به گوشت میخوره و یهو میگی ااااااااا اینجوری بود! 


۵)چجوری اینقدر معتدلین؟ من امروز یکیو دوست دارم،فردا حالم ازش بهم میخوره، پس فردا باز دوستش خواهم داشت.


۶)و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها 

برای خوردن یک سیب 
چقدر تنها ماندیم

-سهراب

۷) دچار افسردگی بعد از تولد شدم، از همونا که آدم هی به خودش میگه خب یه سال گذشت چه غلطی کردی، واسه بیست و چهارسالگیت چه غلطی تو برنامه‌ت هست؟ بعد با خودت میگی اصن فردا میرم موهامو کوتاه میکنم... 

...

پاییز، روی وحدت دیوار
اوراق می شود