فریاد زیر آب

چه امیدی به این ساحل؟ خوشا فریاد زیر آب

از این بر آب سوختن

/ بازدید : ۷۱

تمام امروز به این فکر میکردم شب برسم به چهاردیواری اتاقم، بنشینم روی تخت پاهایم را دراز کنم و بنویسم.

مثلا بنویسم امروز یک سنجاب دیدم ، و خوشحال باشم.شاید خوشحالی احمقانه‌ای به نظر بیاید اما سخت میشود در یک گوشه‌ای نزدیک این شهر خراب شده سنجابی ببینی که آزادانه میدود و کمی بعد غیب میشود. چند ثانیه شاد و حیرت آور.

یک...دو...سه...چهار...پنج.

نه اینکه روز بدی باشد، باقی لحظاتش، امیدوار، عصبانی، بیخیال، آرام، خسته، خندان، درهم، شوخ و هیجان زده بوده‌ام ... اما شاد، نه!

امروز که چند ساعتی رفته بودیم تا یک جای تفریحی را بگردیم، بعد از روزها که تمام کادری که چشمانم میبست از کلاس، سقف اتاق،فیلم‌ها  و خیابان‌های تهران بود ، دیدن آن همه آدم رنگارنگ که میخواستند عکس دست جمعیشان را بگیری، میخندیدند و تفرج میکردد به تعجبم واداشت! حال اصحاب کهف انگار، وقتی میدیدی آن زمان‌هایی که تو در رکود خودت سرگرم بودی، مردم زندگی میکنند و دنیا منتظرت نمانده.

یک جایی خوردیم به تجمع دختران سورمه‌ای پوش دبیرستانی که برای اردو امده بودند.میخواستم بگویم برگردیم از یک راه دیگر برویم اما دیگر دیر شده بود،باید از لابه‌لای صورت‌های شادشان و کوله‌های رنگی رنگی و نگاهای گاها خیره راهی برای عبور پیدا میکردیم. 

در حالی که سعی میکنم نگاهم به نگاه آن‌ها نخورد نزدیکش میشوم و جوری که فقط خودش بشنود میگویم هیچ چیز قدر جمع چند نفره‌ی دختران دبیرستانی مضطربم نمیکند.میخندد، و من به این فکر میکنم که چرا،در آنها چه میبینم که خودم از دستش دادم که اینقدر غریبه‌اند؟ یا آدم‌فضایی‌های سبز رنگ و براق کمتر غریبی میکنم.نگران و بی پناه با انگشتانم ساعدش را میگیرم،بعد میشنوم صدای شادشان را که میگویند"وای منم میخوام" و دستم را از دستش رها میکنم.

بعدتر هم یک جایی وسط نمایشگاه سوغاتی شهرها،غرفه ای از کرمانشاه توجه‌م را جلب کرد،یاد پریسا افتادم که گفته بود از شیرینی‌ها، معرفت مردمش و دنده کباب! بعد گفتم کرمانشاه رفته‌ای ؟جواب داد اره! اه کشیدم که من نه، بعد یک خانمی سینی شیرینی را سمتم گرفت، گفتم نه مرسی، گفت بخورید،پس نمیاشگاه آمدید چه کار، بخورید...شما که اینقدر خوبید، و دست به دست! 

دستش را رها کردم و تکه‌ای شیرینی برداشتم،حالا از توصیف‌های پریسا مردمش و دنده کباب خط نخورده توی لیست باقی میماند.راستی این مردم چه از جان دست‌ها میخواهند، عجیب است، یا قشنگ، یا نکند مثل رمان‌های قرن بیست فرانسه گره خوردن روح برایشان متجلی میشود.چقدر برایم همه چیز مفهومش را از دست داده.

موبایلم از بی‌شارژی خاموش شده بود و شب وقتی خیابان‌های تاریک را طی میکردم سعی داشتم با خودکار کف دستم بنویسم "از این بر آب سوختن" که یادم نرود و تمام مسیر به همین عبارت چند کلمه‌ای فکر کردم که چه برچسب خوبی است برای حالم و چه عنوان خوبی برای پست !

و باز بعدش همان زیرو رو شدن‌های آنی،مثل وقتی ناگهان صدای حرف زدن مردی را درست پشت سرت حس میکنی و تا بیاید رد شود و بفهمی با تلفن همراهش صحبت میکند از ترس جمع شوی و چند دقیقه بعد چشمت بیافتاد به چند یاس از بوته‌ای کنار پیاده رو، یکی جدا کنی و بگذاری بین صفحات اولین کتابی که از کیفت بیرون می‌آید و بخندی که آخر چه کسی لای کتاب طنز دیوید سداریس گل میگذارد؟ 

بعد رخوت بوی قهوه، آرامش کتاب فروشی، خستگی رها شدن روی نیمکت ها تا بیاید و بروید خانه،لذت خواندن کتابی جدید،خستگی با لباس نشستن پای چند دقیقه‌ی آخر بازی،غم گل خوردن،حال خوب دست خط مامان در یادداشتی روی بالشت که اولش نوشته سلام،تازگی موزیک جدید رستاک که مثل همیشه‌ی همیشه پریسا برایت فرستاده،بی حوصله شدن از یاداوری نوبت آزمایشگاه اول صبح،آرامش از سکوت خانه، خندیدن با جیم، و همه‌ی این حس‌های متفاوتی که خوب و بد در هم شده اما جای شادی خالی است. 

امشب فکر کردم کاش فوتبالیست بودم، آن وقت شاید هر بازی شانسش بود با گلی دور میدان بدوم و دستم را در هوا تکان دهم و چند نفری هم در آغوشم بکشند! از این نوع شادیها مثلا...

+شده بود یک انار.یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه‌ی یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش میداد و تکانش میداد، میتوانست صدای بهم خوردن دانه‌های خشکش را بشنود.

چهل سالگی-ناهید طباطبایی

۲۱
پسر مشرقی
۲۵ مهر ۲۲:۵۳
با همه ی متن می شد هم دلی کرد اما اونجاش که نوشتی گذشتن از میون جمع بچه های دبیرستانی با صورت های خندونشون مضطربت می کنه رو از عمق جون فهمیدم...
پاسخ :
دیدی چه حال بدیه؟ جسارتشون ضعیفم میکنه انگار:))
پسر مشرقی
۲۵ مهر ۲۳:۰۹
خیلی بده. خیلی...
پاسخ :
اره..
Fa Ella
۲۵ مهر ۲۳:۲۶
وای منم سنجاب ببینم هیجان زده میشم... تالا از نزدیک ندیدم :(

چقدر رنگارنگ بود پست... چقد کوت ه خوب بود :((
پاسخ :
خیلی دوست داشتنی دیدنشون، مثل دیدن روباهایی که توچال تا نزدیک ادما پایین اومدن:)

چقدر چیه خوب بود؟:( 

Fa Ella
۲۵ مهر ۲۳:۴۷
quote
اون متنی که از کتابه نوشتی 
پاسخ :
^_^ متوجه شدممم^ـ^ 
دوست داشتم کتابشو کلا:)
_میم
۲۶ مهر ۰۹:۳۳
من اتفاقا جمعتی بچه های دبیرستان رو خیلی دوس دارم.خل خل بازیاشون،سادگیاشون...جلب توجه کردنشان برای پسرا
خیلی بامزه هست واسه من
پاسخ :
من مضطرب میشم... نمیدونم چرا 
علیـ‌ تَرین
۲۶ مهر ۰۹:۴۸
پست شادی برانگیزی بود که! چرا کامنت ها غم داره؟! این همه خوبی :) حالا چند تا چیز دلگیر هم لا به لای حس های خوب :)

.: دو تا کامنت نوشتم! یه بار پست رو با حالت 🙁 خوندم، بار دوم اینجوری 🙂! مهمه چه شکلی ببینیم دنیا رو. بعضی وقتها لازمه حسمون رو هر چی هست واسه چند لحظه کنار بذاریم و با یه حس جدید حوادث رو مرور کنیم. اونوقت احتمالا قشنگیا (که پستت سرشار بود ازشون) حالمون رو خیلی بهتر میکنن :)

.:. پرسپولیس که از همون اول هم مشخص بود هیچی نمیشه :)
پاسخ :
خیلی دوست داشتم کامنتت رو . کامنت شادی برانگیزی بود در واقع!  دوست داشتم بین این روزا یکی قسمتای خوبشو ببینه و به روم بیاره، مرسی که خوندی و نوشتی برام:)

.:. =)))))))))))
Miss Author
۲۶ مهر ۱۴:۰۶
چرا ما گاهی اینجوری میشیم؟ :)
پاسخ :
کاش میدونستم... کاش
صخره .
۲۶ مهر ۱۶:۴۷
چه قدر شفاف مینویسی دختر جان
کلمه به کلمه قدم زدم باهات
پاسخ :
قربانت رفیق، مرسی که خوندی...راستش از وقتی نوشتم منتظرت بودم:)
صخره .
۲۶ مهر ۲۲:۱۷
همینجوری الکی اینجا چرخ میزنیم
پاسخ :
^ـ^ خونه خودته، بستنیم تو یخچال داریم^ـ^
محمود دوم
۲۶ مهر ۲۲:۳۳
یاد سنجاب خودم افتادم، بهش گفتم دوسش دارم و آشغال گذاشت رفت
پاسخ :
خاله‌ی منم یه سنجاب داشت که اونم فرار کرد، اهلی نمیشن مثه اینکه !:/
Miss Author
۲۷ مهر ۱۸:۵۴
یاس زیاد بنویس =) یجوری که واسه 1 سال بس باشه مثلا =))
پاسخ :
=))))) کاش بلد بودممممم، وگرنه حرف زیاده^ـ^
دخترآشوب
۲۷ مهر ۲۰:۳۶
وای چقدر هیجان انگیزه دیدن سنجاب تو این شهر شلوغ
پاسخ :
 تو خود شهر نبودا، تو یه باغ عمومی بود ، ولی بازم هیجان انگیز بود^ـ^
المی ...
۲۸ مهر ۰۰:۴۵
اصن خوندمش یک بوی عطری اومد تو بینیم:))
باز‌ یاد ی چیزی افتادم
پاسخ :
^ـ^ کاش چیزای خوبی باشه
صخره .
۲۸ مهر ۰۹:۱۲
صبحی فکر میکردم به یاسی پیام بدم حالشو بپرسم:) رنگولک قشنگ توی خونه حاااااااالتووووون چطووووره:-D؟:) 
پاسخ :
مهربون کی بودی توووووو صخیییییییییی♥ـ ♥
خووووبم خوبم شکر
تو چطوری؟ جمعه به کامه؟
صخره .
۲۸ مهر ۰۹:۱۳
جزو بهترین حس های دنیا بود وقتی گفتی از اول که نوشتیش منتظرم بودی^^
پاسخ :
^ــــــــــــــــ^ اینجوریاس دیگه جات تو گلبم :دی
صخره .
۲۸ مهر ۰۹:۳۲
چی میشه که ادم میشینه یه پست رو دوباره میخونه؟:)
پاسخ :
بسکه اون ادم لطف داره به خدا^ـ^
صخره .
۲۸ مهر ۰۹:۵۷
تو تو تو توووو*_______* 
عح یاسی بیا یه ماچ بده ببینمتتتتت
خوبم:)جمعه لشه:) سلام داره:-D

چه خبر؟:) حسن یوسفا چطورن؟
پاسخ :
=))جمعه لشه سلام داره!=)) 

حسن یوسفا که پر پر، منم پرووووو باز یه چندتا جدید گذاشتم تو اب :/ =)) 
خبر هم هعی، سلامتییییی :))))
صخره .
۲۸ مهر ۱۰:۳۲
خوووووب کردی جدید گذاشتی تو اب! 
کم کم باید به درجه ای از پررویی برسیم بریم دوتا شمعدونی هم بخریم! 
یااااسی؟:) دفعه بعد که رفتیم بیرون بریم گلدون بخریم؟:) حالا شمعدونیم جرعت نکردیم عب نداره:) 

سلامتی به جمااااالت:-D با من از اخبار روز سخن بگوی:-D
پاسخ :
اره! شاید یه روز شمعدونی هم گرفتیم
اون روز ما میم رفته بودیم نمایشگاه گل و گیاه، بعد میگفت چه گیاهی دوست داری ، نمیدونستم ، یه چشم قره ای هم به شمعدونیا رفتم که قبلا شمعدونی دوست داشتم ولی الان...
الان گیاه محبوب من پیتوسه! نه لوسه نه ناز نازی، رشد میکنه بلند میشه، بلند میشه، بلند میشه، هی میبری میذاری تو اب ریشه میده دوباره بلند میشه بلند میشه... اصن لامصب عاشق این سبز بودنشم و برگای قلبی شکلش

بریممممممممممممممممممم^ـ^
صخره .
۲۸ مهر ۱۰:۴۷
وای یاسی من گیر دادم به یه مدل کاکتوس که اسمشم خیلی سخته:-D همش اسمشو کپی میکنم :| کاکتوس نلی رو یادته؟! اون شکلی! 


واهاهاهاااااییییییی! یاسی پیتوس چه خوبه! رنگ برگاش یه سرتقی خاصی رو انتقال میده! انگار داره به دنیا دهن کجی میکنه که هووووی! من محکمم! 


بریم عاغا بریییییییم:) کی بریم حالا؟ سی و نه ابان خوبه؟:)
پاسخ :
نه ! یادم نیست کاکتوسشو ، اصن کجا دیده بودم؟ 

ارررررررره! سبزه! یه جور خوبی سبزه... عاشقشونم


=))))) ۳۹ آبان وای یادش بخیر ۳۹هم=))
صخره .
۲۸ مهر ۱۰:۵۱

آستروفیتوم میروستیگما
چرا انقدر اسمش سخته خدایی؟!:| است رو فی توم می روس تیگ ما 
نمیدونه من لاله و شبدر هم به زور یادم میمونه؟!:|
+نلی عکسشو گذاشته بود وبلاگش قبلنا:)

خدایی کی ببینمت؟ ابان یا اذر؟:)
پاسخ :
ولی همونقدر که اسمش سخته چقدر خوشگلهههههههههه! 

نیمه‌ی دوم آبان مثلا^ـ^ سارا هم بیاددددد♥ـ♥
صخره .
۲۸ مهر ۱۷:۵۶
خیلی خوشگله اقا! خییییلی


ایشاللااااااا
پاسخ :
 یادم نیست درباره چی حرف میزدیم، ولی ایشاااااااالا :))))))))ۤرم کامنتا رو بخونم:دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده ست
که به جستجوی فریادی گم شده برخیزم
با یاری فانوسی خرد یا بی یاری آن
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان .
فریادی که نیمه شبی
از سر -ندانم چه نیاز -ناشناخته از جان من بر آمد
و به آسمان ناپیدا گریخت ...
ای تمامی دروازه های جهان !
مرا به باز یافتن - فریاد گم شده ی خویش
مددی کنید !

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان