پنج شنبه وقت کردم خودم رو برسونم سینما و عقب افتادن از فیلمای روی پرده رو با دو سانس فیلم پشت هم جبران کنم. 

وارد سالن که شدم یه نگاه به صندلی‌های خالی کردم و با کمی فاصله کنار دختری نشستم که از همون اول با نگاهش دنبالم کرد،اول فکر کردم آشناس،توی چهره‌ش دقیق شدم اما نبود و با یه لبخند ارتباط چشمی رو قطع کردم ولی اون سر صحبت رو باز کرد که چه فیلمی رو میخوای ببینی،گفتم خفه‌گی، ۴۵ دقیقه تا شروع فیلم فرصت داشتیم و ۴۵ دقیقه کافی بود که دوست شیم.گفت من خیلی کم میام سینما چون کسی نیست باهام همیشه بیاد.بهش گفتم من دیگه عادت کردم،اتفاقا خیلی هم خوبه،گفت پس هرزگاهی هماهنگ کنیم با هم بریم، من زیاد کتاب نمیخونم برای همین دور شدن از سینما دیگه خیلی فاجعه میشه برام.

اسمش پونه بود.از این دخترای خوش زبون که اصلا شبیه من نیستن و مدام توی صحبتاشون خیلی محبت بروز میدن! از اینا که وقتی چیزی تعریف میکنن به صحبتاشون پر و بال میدن و میگن وای یاسیِ عزیزدلمممممم چشمت روز بد نبینه که فلان شد و بیسار.وسط حرفاش میگفت چقدر تو شیرینی، مهرت به دلم نشسته، و من معذب بودنمو پشت خنده هام قایم میکردم که منم همینطور، و به سختی از پشت دندونام میکشیدم بیرون که منم همینطور"عزیزم".

بعد شماره و ای دی اینستامو گرفت و رفت،صبح که پاشدم دیدم فالو کرده.من همیشه میگم واسه دوستی‌های جدید باید قاطی اجتماع شد، از کلاس و گردش گرفته، تا نمایشگاه و سینما. اینو چند بار به خیلی از دوستام که دنبال ارتباطای بیشتری بودن میگفتم ولی فکرشم نمیکردم تو سینما با کسی دوست شم، حتی دوستی‌ای در حد اخر هفته میخوای بریم سینما، هستی؟ ! 


+درمورد خفه‌گی. من دوستش داشتم،نورپردازی،طراحی صحنه و لباس، بازی کنترل شده‌ی نوید محمد زاده ، و بازی موثر شخصیت‌های مکمل فیلم مثل ماهایا پطروسیان و پولاد کیمیایی ... اما غافلگیر کننده تر از همه حضور الناز شاکر دوست با گریم عجیب و بازی خیلی خوب که درش اثری از "من یه دختر خوشگلم،همین برای هنرپیشه بودن کافیه" نیست، حتی فن بیانش هم تغییر کرده بود و به نظرم این یکی از اون فیلمایی هست که شاکردوست میتونه باش از کارنامه هنری خودش دفاع کنه.

یه درام روانشناسانه و نسبتا غافلگیر کننده که وسط این درام زدگی خسته کننده سینمای ایران توی زمستونِ نمیدونم کجا اتفاق میافته، کمی مرموز و رعب آور. 

+زرد

فیلم با نمایش دادن چند جوان و خوشی‌هاشون از سفر کاریشون به ایتالیا شروع میشه و همه چیز اینقدر خوب و خوشه که از همون اول میشه وقوع یه بحران رو پیش بینی کرد.

میشه گفت فیلمی در سبک سینمای فرهادی،اما نه اونقدر موفق و نه فراموش نشدنی. 

از بهرام رادان بعد از بازیش توی بارکد انتظار  بیشتری داشتم، ساره بیات انگار نقش براش جا نیافتاده بود،دنیایی کاملا متفاوت ولی همون بازیِ سریال عاشقانه، بهاره کیان افشار هم همینطور. 

فیلم میتونست خیلی بهتر باشه اما طبق معمول از هر سرنخ، روایت و سکانس‌هایی که میتونست جذابیت فیلم رو بالا ببره سرسری گذشتن. 

برای من تنها ویژگی مثبت فیلم پرداختن به بحث اهدا عضو بود.