اون روی سگ

  • ۱۰:۴۲
هنوز وقتی چشمامو میبندم و به سالهای پیش فکر میکنم میبینم بهترین خاطرات بچگیم رو پیشتون جا گذاشتم.تو حریم خانواده‌ای که خانواده‌م بود، بین حلقه ای که روی زمین میبستیم و بازی میکردیم، دور میز ناهار آخر هفته، تو خاطرات مسافرت دسته جمعیمون، حتی تو معمولی‌ترین کارهای یه زندگی روزمره.
بعد عصبانی میشم، کم کم خشم به غم تبدیل میشه و افسوس. چطور چطور چطور همه چیز رو خراب کردین.آخرین رشته‌های طناب رو پاره کردین، رو هر چیزی که نباید پا گذاشتین و من بهت زده شدم، خشمگین و بعد افسرده... 
بعد کم کم یاد گرفتم که آدما رو نمیشه شناخت، فاصله‌ی بین دوستی و دشمنی تار مویی هست و خنجری که از پشت خوردی هیچ بعید نیست که دست رفیقت باشه، دست کسی با پیوند خونی حتی...
و کم کم یاد گرفتم که نباشین، سال به سال هم یادتون نیافتادم، انگار که هیچوقت نبودین.
ولی همیشه یه اتفاقی تو رو میکشونه به گذشته‌ای که فکر میکردی فراموش شده.همه چیز با چاشنی گذر زمان عجیب شده.
به دوم آذر فکر میکنم و به دیدنتون که زیر بار حرص و حسادت و نفهمی  پیر و شکسته شدین ، توی آینه که به دیدنتون فکر کردم چشمام برق زد، برق پیروزی، برق نفرت، برق انتقام همه‌ی این سالها با ندیدنتون ، به هیچ گرفتنتون ، و تصور خرچ خرچ صدا دادنتون زیر نگاهم.
شکست خوردین، و اعتراف میکنم واسه دیدن حس شکست توی چشماتون بی تابم...
دوم آذر ... دوم آذر...
امروز بالاخره خبری گرفتم. شکست توی دادگاه، مریضی و خیانت و طلاق. سین لاغر و درمانده شده،سین مسواک بزن -چشم، سین بخواب -چشم، سین غذا بخور -چشم  سین حرف نزن -چشم. یاد اون سین عربده کش میافتم که تهدید میکرد و خط و نشون میکشید، سینِ بدبخت ، سین بدبختی که خیانت کرد و حالا ۶ سال بعد خودش قربانی خنجر یه خودی شد، تلفن رو روی گوشم جا به جا کردم و زدم زیر خنده: همشون آش و لاش شدن. دتس وی کالد کارما... 

  • ۲۸
میم _
اوه
هووم
دریا
پس دوم آذر باید یکی از بهترین روزات باشه 
خوبه حداقل این روز برای تو رسیده 
من خیلی وقته دوس دارم این روز رو ببینم اینکه شکست رو تو چشاشون ببینم اینکه کمرشون زیر بار زندگی شکسته شده و اینکه تو چشماشون عمق پشیمونی و افسوس رو ببینم مطمئنا برای من اون روز عیدمه 
بعضی زخما هر چقدر فراموشش کنی و مرهم روش بزاری هیچوقت خوب نمیشن 

پیش میاد، نمیشه هرکاری کنن و جوابشو نگیرن. جهنم همین دنیاس :) 
این شرو ورای لذتی که در بخشش هست و اینا هم همش جفنگیاته تو بعضی موارد:))
پسر مشرقی
نمی دونم چرا من این موقع ها حس پیروزی بهم دست نمی ده. شاید تو هم اینجوری باشی و اینجا فقط اغراق کردی...

چقدر به یاد آوردن بچگی همراه با حسرت خاطرات فامیلاییه که هنوز هستند ولی دیگه نیستند...
نه من واقعا لذت بردم... :)) 
صخره .
چرا تهش ننوشتی یو ار إ مختار سقفی؟:) حالا ثقفی یا صفقی حتی:-D؟
ثقفی فک کنم اصن :دی =)) 

اخه من انتقام نگرفتم، دنیا خودش کار خودشو میکنه :) 
صخره .
یعنی اخرش انقد به خودم فشار اوردم گفتم صفقی:-D صفقیییی:-D
صففففق اخه:-D
=)))))))))) اصن نگاش میکنی حس میکنی یه جای کار میلنگه=)) چشم ویکی روشن=))
دریا
دقیقا =))

والااااااا:)))))))
Fa Ella
Nemesisssss XD
:)))))))) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan