در بندر تهران

  • ۱۸:۱۰

موج تا لب آ لب میدان آزادی می آید و بر می گردد و 

مرغان دریایی مهرآباد در پرواز

 کاش یکی شان سوارم کند 

و بر بالِ خود آرام ، آرام 

مرا با خود ببرد به هر کجا که دلش خواست

دریافت

 


داشتم فکر میکردم قبلاها بالهای صورتی و براق قشنگی داشتم،دختر آن ور شیشه‌ی پنجره شانه بالا میاندازد "خب که چی؟ پا که داری، با آنها راه برو". کفش های آهنی به پا کن و برو.

او بی تفاوت است و من اما خشمگین.خشمم را میریزم توی غذایی که میخورم،چایی که دم میکنم،خشمم را میریزم روی جزوه‌ی صنعتی،پرتابش میکنم به صورت آدمهای اطرافم،من از عمق وجودم خشمگینم.

از خودم، از خانواده‌ام ، از اویی که وجود ندارد، از استاد دانشگاه، از خانم عین که معلوم نیست با مدارکم چه کرده که نیستند و حالا کارهایم زیادتر شده،از راه‌های رفته و نرفته، از خودم، از خودم ، و «از ناتوانی این دستهای سیمانی و یاس ساده و غمناک آسمان»*، از بال صورتی و براقی که نیست.

من میخواهم پرواز کنم اما بالهایم درنمی‌آیند.خشمگینم.خ ش م گ ی ن 

 

*فروغ

میم _
این احساس نارضایتی که ادم از خودش داره از همه چی بدترره :(((
واقعا که مثل موریانه از درون ادمو میخوره
___ سلوچ
دست های سیمانی
چه کار است که آنها ناتوان از انجامش باشند

خشمگین ، خوشه های خشم چقدر امشب بهش فکر میکردم به لطف برنامه نود
یه چند وقتی هست دوشنبه شبها حس دیدن نود هم ندارم...از عجایب
صخره .
من نگم که عکس کشت مرا؟ 
صحنه ی قشنگ تکراری ام…
:) خوش به حالت
دخترآشوب
بمرانی خاص و دوست داشتنی
همیشه وقتی این ترک رو گوش می کنم بعدش ناخودآگاه ذهنم ازم می پرسه پس من چرا غرق شدم تهران که دریا نداره؟
واصعا خاص و دوست داشتنی...


:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan