یه اتاق نمیدونم چند متر در چند متر که میشناسمش،لکه ی مونده از چای ریخته شده روی فرش، جای زخم میخا روی دیوار که با لاک پوشوندم،سیم تلوزیون که زیر فرش قایم کردم.من اینجا زندگی کردن رو بلدم،چشمام رو به ساعت باز میشه و میدونم توی تاریکی دستم  کجا ببرم تا به کلید برق برسه.من اینجا آرومم و غافلگیر نمیشم.یخ زدم و دلم نمیخواد از این گرما دل بکنم، برای ساعتی حتی.
بهش میگن افسردگی زمستونه،نور خورشید رو تجویز میکنن،و ویتامین های چه و چه.من اما غمگین نیستم،مچاله شده و ساکت حالم خوبه و  به جزئیات مهمونی یلدا فکر میکنم.