+نشسته بودیم روی تخت و فروغ میخواندم مرگ من روزی فرا خواهد رسید/در بهاری روشن از امواج نور/در زمستانی غبارآلود و دور/ یا خزانی خالی از فریاد و شور.بی حوصله شعر را قطع کرد و گفت خب که چی؟ من هم میگویم در یک تابستان زیبا گورم را جمع میکنم میروم.
داشتم فکر میکردم خوب شد تابستان نرفتی،بهار بود، وگرنه من الان دیوانه میشدم که لابد الهامی،چیزی بود! 

-روزهای کسل پاییزی آدم به چه چیزها فکر میکند.

+زنگ میزند از آن ور دنیا.با لوده بازی‌های همیشه اش،انگار پشت تلفن فریاد میزند و من گوشی را با فاصله نگه داشته ام.
قهقه ،قهقه، من را هم به خنده می‌اندازد.
با مسخرگی میپرسد «هنوز سینگلی؟توی دانشگاه شما آدم پیدا نمیشه؟» ناخوداگاه چهره‌ی همکلاسی‌هایم با شلوار‌هایی که در حال افتادن و حالت لش آدامس جویدنشان توی ذهنم می آید.سکوتم را چیز دیگری تفسیر میکند جیغ میکشد«ای کلک». میگویم من حوصله‌ی خودم را هم ندارم،باور نمیکند.پیشنهادهای بی‌شرمانه‌ی دیگری هم میدهد،از آن کیس‌های آنور آبی که من را بلند کنند و ببرند، از آن مردهای ایرانی که دلشان برای قرمه سبزی های وطنی تنگ شده.
دعا میکنم زودتر قطع کند.میخواستم ناله کنم تو که سوهان روح نبودی.بودی؟


+عنوان از کتاب کیمیاگر